رمان در امتداد باران (21)

باران با لبخند به دفتر فیروزه ای رنگش نگاه کردو آن را روی میز گذاشت. خیلی خوشحال بود که همدم را بازیافته است . و حالا می تواند همه جا او را با خود ببرد . هنگامه کنار در اتاقش ایستاد و به لبخند باران نگریست .
- خوبه می بینم که روحیه ات بالاست ! خوشحالم که اینطوریه چون الان باید تو یه جلسه ناراحت کننده شرکت کنی!
- چرا ناراحت کننده ؟
- یه خانمی میخواد ما کمکش کنیم ! اما چندان داستان جالبی نداره!
- میشه من توی جلسه نباشم!
- الان دو هفته است که نیومدی دفتر باران خانوم ! الان هم که اومدی میخوای فرار کنی ... بایدباشی ، می خوام باشی تا نحوه برخورد با موکلهای آینده ات رو یاد بگیری ... در ضمن هرچی این خا نم میگه رو میخوام یاد داشت کنی .

باران دیگر مخالفت نکرد و با خود فکر کرد چیزی که بیتا از دوران کارآموزیش برای او تعریف کرده بود اصلا شباهتی به این بیگاری کشیدن های هنگامه نداشت .

صدای در دفتر مجبورش کرد تا از جا برخیزد ؛ همانطور که غرغر میکرد به طرف در رفت و آن را گشود . پشت در زن مسنی با قامتی بلند وعینک ای با قاب مشکی و شیشه های بزرگ ایستاده بود و بی تفاوت نگاهش میکرد .
- سلام دفتر خانم تابان!
- سلام بفرماییدداخل!
- من ناظری هستم ساعت چهار با ایشون وقت ملاقات داشتم!

او را به سمت اتاق هنگامه راهنمایی کرد و برای برداشت برگهای چرکنویش به سمت میزش رفت . هنگامه و باران چشم به دهان خانم ناظری دوخته بودند تا حرفهایش را آغاز کند :

- ببخشید ممکنه من کمی زیاد حرف بزنم ، هر جا که دیدید لازم نیست گفته بشه بهم تذکر بدین

- راحت باشید خانم ناظری ، من اتفاقا میخوام همه داستان رو همراه جزئیاتش بشنوم ، از نظر شما که اشکالی نداره خانم اشراقی هم اینجا حضور داشته باشند ؟ ایشون کارآموز بنده هستند !

- نه اصلا ..

- پس ما آماده ایم برای شنیدن ....

- وقتی با شوهرم ازدواج کردم هجده سال بیشتر نداشتم تازه دیپلم گرفته بودم و خودم رو برای امتحانات ورودی تربیت معلم آماده می کردم ، شوهرم تو اداره دارایی کار می کرد ، و تو اون زمان کارمندها ارج و قرب زیادی بین مردم داشتن ، همه از خداشون بود که دخترشون زن یه کارمنده دیپلمه بشه ، منم آرزوهام محدود بود و هر چی خانواده ام می گفتن برام مثل وحی منزل ، بلاخره ازدواج کردیم و من وارد یه خانواده پر جمعیت شدم . و بعد از چند سال به عنوان معلم مشغول به کار .... زندگی متوسطی داشتیم ، مثل هر زن و شوهر دیگه اختلافاتی بینمون پیش می اومد که بیشترش به خاطر مخالفت من باکارهای شوهرم تو ادارشون بود ، اون چون ممیز مالیاتی بود خیلی راحت از مودی های مختلف رشوه می گرفت و تو رقم مالیاتشون دست می برد . و منکه تو خانواده ی معتقدی بزرگ شدم برام سخت بود قبول این طور درآمدها . .. و نمیدونم چرا هیچ برکتی تو این پولها نبود چون با همه رشوه گرفتن های شوهرم و حقوق بالاش ما بعد سالها فقط تونست بودیم یه خونه نود متری باوام بخریم و یه ماشین پژو 405 ، اما من جدا از این اختلافات از زندگی ام راضی بودم... فكر ميكردم مرد يعني همين يعني موجودي كه سرپرست منه و ممكنه اشتباه كنه و وظيفه من به عنوان يه زن خوب اينكه بهش تذكر بدم اما محبتم رو ازش دريغ نكنم ... روزگار سپري ميشد و خدا بهمون دوتا پسر تو فاصله سه سال داد اسمشون رو گذاشتیم مازیارو مزدک ، بچه های خوب و سربراهی بودن ، یه جورایی عاشقشون بودم ... وقتی اونا به دنیا اومدن تازه فهمیدم معنی عشق چیه ... احساس من به شوهرم فقط یه عادت ساده بود یه زندگی روتین و معمولی مثل زندگی هزارن خانواده دیگه .. اما من عاشق پسرهام بودم ... درسته که بزرگ کردنشون خیلی برام سخت بود و حتی چند سال مجبور شدم کار رو به طور کامل بگذارم کنار ... اما با هر حرکتشون با هر لبخندشون من بیشتر و بیشتر عاشقشون می شدم با شیطنتهاشون منم شیطنت می کردم و بزرگ می شدم ..

صداش در گلو شکست ... باران نگران و مسخ نگاهش می کرد یعنی چی در ادامه باید می شنیدند ... هنگامه نفس عمیقی کشید و به باران گفت :

- لطفا براشون یه لیوان آب بیار!
- نه نه دخترم بشین ! من حالا که شروع کردم به گفتن اگر وقفه بیافته تو حرفام دیگه نمی تونم ادامه بدم .
- هر طور صلاح می دونید پس ما منتظریم ...
ناظري نفس عميق كشيد و بغضش رو فرو داد:
- خوب زندگی می گذشت ... می دونستم که شوهرم زیاد سربراه نیست و حتی به گوشم رسونده بودند که یکی از همکارهای خودش رو صیغه کرده و براش خونه اجاره کرده . اما انقدر سرم گرم پسرهام و کارم بود که یه جورایی پوست کلفت شده بودم . سعی می کردم وجدانم رو با مرتب کردن خونه و محبت کردن به شوهرم و بچه هام آروم کنم . اما اون روز به روز از ما دور تر میشد. هرچی من تلاش میکردم برای نزدیکتر شدن بهش اون بیشتر از ما فاصله می گرفت . پسرهام کم کم بزرگ شدن و معنی حرفها و کارهای پدرشون رو می فهمیدند و به گوششون می رسید که اون یه خونه زندگی دیگه هم داره ... بارها می خواستن بهش اعتراض کنند اما من نگذاشتم پرده احترام بینشون پاره بشه . . . تا اینکه اون سال شوم رسید ... بیست و پنج سال از شروع زندگی مشترکمون می گذشت. مزدك بیست سالش بود و مازيار بیست و سه سالش ...

اشکهای ناظری تمام صورتش را فراگرفت بود و باران فکر میکرد در عمرش اشکهایی به این درشتی ندیده ...

- می دونستم هر دوشون تو خانواده پدری یکی رو برای خودشون زیر سر گذاشتن ... مازیار اهل درس و دانشگاه نبود بعد از دیپلم گرفتن و تموم شدن سربازیش به کمک پارتی بازی پدرش و بعد از گذروندن یه دوره فنی تو قسمت فنی همون اداره داریی مشغول به کار شده بود مزدک اما بلافاصله بعد از دیپلم تو رشته تکنسین اتاق عمل قبول شد ، دلم میخواست دخترهای مورد علاقه اشون رو براشون نشون میکردم تا یه خورده کار و زندگیشون سرو سامون بگیره .. تازه تصمیم گرفته بودم که باهاشون حرف بزنم که تهران به خاطر یه گرد و غبار مسخره چند روز تعطیل شد و این دوتا هم تصمیم گرفتن با دوستاشون برن شمال .. کاش نمی گذاشتم .. کاش اون گرد و غبار لعنتی هیچ وقت نمی اومد ... کاش هیچ وقت دولت به هر بهانه ای تعطیلات رسمی اعلام نمی کرد .... کاش وقت رفتن خودمو می انداختم جلوی پاهاشون که نرن ... اما نشد ... اونا ر فتن .. كاسه آبي كه پشت سرشون ريختم افتاد زمين و هزار تيكه شد... صدقه گذاشتم كنار و برايشون ون يكاد خوندم ... اونا با ماشین یکی از دوستاشون میرن به سمت چالوس ... که بعد از مرزن آباد وقتی فقط ده کیلومتر تا چالوس فاصله داشتن یه راننده اتوبوس خواب آلود به طرفشون میاد و اونا هم برای اینکه جلوی تصادف رو بگیرن ماشین رو منحرف می کنندو ماشین پرت میشه ته دره ....

صداي ناظري ترسناك و خفه شده بود ....
- از بچه هام فقط برام یه جسد مچاله شده و پاره پاره شده می مونه ... و ارتباط منم با دنیا قطع میشه ...

صدای بلند هق هق خشک ناظری همه بدن باران را می لرزاند . هنگامه نگاهش برق میزد اما به شدت دستهایش را در هم مشت کرده بود تا جلوی ریش اشکهایش را بگیرد . باران با خود فکر میکرد کاش ناظری از آنجا برود دلش نمیخواست دیگر بیشتر از این بشنود دوست داشت جیغ بکشد و از آنجا پا به فرار بگذارد اما ناظر ی در میان بهت و حیرت باران که فکر میکرد حرفهایش تمام شد دوباره شروع کرد :

- من تا یک سال مثل دیوونه ها بودم تو همه بی خبری هام می شنیدم که راننده اتوبوس مقصر شناخته شده اما این مرهم دلم نبود ... هر لحظه هر ثانیه منتظر بودم با اون قد و قامت رشید و بلندشون از در بیان تو و بغلم کنند و سر به سرم بگذارن ... هر سربازی که تو خیابون می دیدم فکر میکردم مازیاره که اومده برای مرخصی و بی اختیار به طرفش می رفتم و دستش رو می گرفتم .... روزهای وحشتناکی بود .... تا یه روز شوهرم اومد سراغم نزدیک دو سال و نیم از مرگ بچه هام گذشته بود ... می دونستم که اونم داغون شده تو همون سال اول پیر شدنش رو دیدم . اما حالا که خوب نگاهش میکردم حس میکردم انگار اون زودتر ازمن به زندگی برگشته . بهم گفت که دادگاه تجدید نظر بلاخره حکم قطعی رو اعلام کرده و ما باید برای اجرای حکم بریم دادگاه ... بهش گفتم که من نمیخوام و نمی تونم تو هیچ دادگاهی شرکت کنم اونم منو برد دفتر اسناد رسمی و ازم یه وکالت تام گرفت برای کارهای دادگاهی و با استفاده از اون وکالت کارهای رو داد دست یه وکیل دادگستری .... و من همچنان تو بی خبری خودم غرق بودم . دیگه کار نمی کردم و فقط خوردن قرصهای اعصاب قوی منو زنده نگه می داشت ... تا اینکه یه روز از همین روزهای بی خبری متوجه شدم که شوهرم با کمک همون وکیل کل دیه ایی که به اولیای دم تعلق می گرفته رو از اون راننده اتوبوس گرفته ، خونه ای که توش زندگی می کردیم رو فروخته و فقط مبلغ کمی که برای رهن یه آپارتمان چهل متری بس بود رو به حسابم ریخته و همراه زن صیغه ایش به دوبی رفته .... راستش رو بخواهید اصلا ناراحت نشدم... الان هم نزدیک سه سال از اون قضیه گذشته ... فقط اومدم که کمکم کنید غیابی طلاق بگیرم ... دلم نمیخواد اسمش دیگه تو شناسنامه ام باشه ، از یه طرف هم میخوام برم کربلا شاید دلم کمی آروم بشه .. اما چون اسمش تو شناسنامه منه نمیتونم ....

باران هیچ نمی گفت و هیچ نمی نوشت . هنگامه بی توجه به او گفت :
- شما مطمئنید نمیخواهید از شوهرتون شکایت کنید ؟ می تونیم از طریق پلیس اینترپل بیاریمش ایران ...!
- نه نه خانم تابان هیچی ... فقط میخوام ازاد بشم ... برم شاید به آرامش برسم ... شکایت کنم که چی بشه ؟ پول خون پسرهام رو ازش بگیرم تا باهاش چیکار کنم!
- حداقل می تونید مهریه اتون رو ازش بگیرید!
- اون رو هم نمیخوام اگر هم میخواستم باز باید از رو ی پول خون پسرهام بهم بده ....

هنگامه همچنان با ناظری حرف میزد و باران حس میکرد صدای هزاران سنج و طبل در گوشش می پیچد و تکرار میشود ... حس می کرد خونهایی ازاطرافش بلند می شود و در هوا می رقصد ....

دیگر هیچ نگفت و هیچ نشنید .... وقتی به خود آمد ناظری رفته بود و هنگامه او را روی مبل دو نفره گوشه اتاق نشانده و سعی میکرد جرعه ای از مایع گرم و شیرین درون لیوان را به خوردش بدهد



***
باران سعی کرد که دست هنگامه را پس بزند ؛ حالش بد نبود فقط شوکه شده بود تصور اینکه کسی بتواند اینهمه درد و رنج را تجربه کند و باز سرپا باشد و لبخند بزند و حتی سفر برود برایش دور از تصور بود . بی حال از هنگامه پرسید :
- خانم ناظری کی رفت ؟
- یه ده دقیقه ای میشه بنده خدا کلی نگرانت شد!
- ببخشید نمیدونم چرا یهو اینطوری شدم !
هنگامه با مهربانی دستش را دور شانه باران انداخت و گفت :
- نیاز به عذر خواهی نیست عزیزم ، منم دست کمی از تو نداشتم فقط اینکه من تو این چند سال موردهای بدتر از اینو دیدم و کمی پوستم کلفت شده ولی تو دفعه اولت بود و برای همین یه کم بهت فشار اومد !
باران با ناباوری گفت :
- مگه میشه از این بدتر هم باشه ؟
هنگامه آهی کشید و لیوان را به دست باران داد :
- خیلی بدتر هم میشه یکی از همین خیلی بدترها هفته دیگه دادگاهشه حتما با خودم می برمت تا ببینی که بدتر هم میشه
باران چند جرعه کوچک از لیوانی که فهمیده بود محتوی آب قند و کمی گلاب است نوشید و با قدرشناسی به هنگامه لبخند زد . در همان لحظه گوشی هنگاهه به صدا در آمد و چون روی میز روبروی باران بود بی اختیار نگاهش به آن افتاد و اسم صدرا ثابت را روی صفحه گوشی دید . هنگامه عذر خواهی کوتاهی کرد و در حالی که تلفن را جواب میداد از اتاق خارج شد ؛ باران چشمهایش را بست در این دوهفته هیچ خبری از صدرا نداشت به بهانه های مختلف به دفتر نیامده بود تا با او روبرو نشود اما امروز فهمیدکه بیخود انقدر به خودش زحمت داده چون صدرا هم دیگر بعد از آن روز به دفتر هنگامه نیامد. از برخورد تندش با صدرا پشیمان بود باید می فهمید که صدرا هم مثل برادرش مثل دکتر بینا فقط قصد کمک کردن به او را دارند ؛ حالا یکی به عنوان پزشک یکی به عنوان وکیل ... تصمیم داشت در اولین فرصت که با او روبرو می شود عذر خواهی کند . صدای بلند هنگامه از داخل سالن حواسش را از افکاری که درگیر آن بود رها کرد :
- وای ، واقعا حکم داده به خلع ید از ساختمونا ؟
- ...
- تو از کجا فهمیدی ؟
- ...
- دیگه ویلا رو چرا حکم داده اونا که فقط برای ساختمون موسسه .. ؟
- ...
- عجبا کی حکمش ابلاغ میشه ؟
- ....
- باشه من فردا میام اونجا .
باران نگران قدم به سالن گذاشت هنگامه کلافه به لبه میز تکیه داده بود و به شدت ناراحت به نظر می رسید :
- چیزی شده ؟
- چیزی که چی بگم ! اون پرونده موسسه سعادت رو که یادته برات تعریف کردم ؟
- بله یادمه ...
- قاضی سه روز پیش حکم داده که ساختمونا دوباره از دست بچه ها گرفته بشه ... ما نتونستیم هیچ مدرکی پیدا کنیم !
باران با ناراحتی سرتکان داد باورش نمیشد به همین آسانی حق چند کودک بی سرپرست پایمال شود .
- یعنی دیگه دنبال پرونده رو نمی گیرين ؟
هنگامه نگاه متعجبی به او انداخت و گفت :
- معلومه که پیگیری می کنیم . اما خوب تا زمانی که پرونده تو تجدید نظره ما فرصت داریم یه دلیل جدید پیدا کنیم برای رد ادعای اونا !وگرنه معلوم نیست دیگه اصلا بشه کاری کرد ....
- من بعید میدونم بشه کاری کرد وقتی طرف حسابتون یه سری آدمن که انقدر با نفوذن ! چطوری میشه از پسشون بر اومد ؟
هنگامه با چهره ای جدی روی صندلی پشت میز نشست و رو به باران گفت :
- باران ؛ خودت بهتر میدونی اولین وظیفه یه وکیل دفاع از حق مظلومه و توی این راه نباید به همین سادگی جا بزنه ، حتی اگر یه مانع به بلندی کوه اورست روبروش باشه باید همه تلاشش رو بکنه برای رد کردن اون مانع ...
- و اگر نتونست ...
- نتونستن وجود نداره ؛ اگر واقعا بخوای میشه و اگر نشد حداقل پیش وجدانت شرمنده نیستی و میدونی همه تلاشت رو کردی !
باران دیگر چیزی نگفت اما عمیقا در فکر فرو رفته بود ....
تمام آن روز را به ماجرای ناظری و موسسه سعادت فکر می کرد . وقتی به خانه رسید سهند متوجه مشغول بودن فکرش شد و وقتی از او پرسید باران برای اولین بار بعد از مدت شروع شدن بیماریش مشغول حرف زدن درباره موضوعی غیر از مشکلاتش شد ، سهند با علاقه به حرفهایش گوش میکرد و با وجود همه تاسفی که نسبت به ناظری و قضیه موسسه داشت نمی توانست در دل از این موضوع خوشحال نباشد که باران بعد از مدتها به چیزی علاقه نشان میداد و درباره آن حرف میزد . وقتی بلاخره حرفهایش با سهند تمام شد به اتاقش پناه برد و بی اختیار باز همدم را گشود :
امروز زنی رو دیدم که حس کردم غصه های من دربرابر درد اون هیچی نیست . من فقط دو روز محمد صدرا رو بغل کردم و نمیتونم از بوی تنش خلاص بشم .. اون بیست و چند سال با بچه هاش زندگی کرده ... من خاطره دو روز رو نمی تونم فراموش کنم و اون خاطره بیست سال رو .. چقدر گاهی وقتها ابله به نظر میرسم ...
هنوز بیشتر از این چند خط ننوشته بود که صدای بلند سهند باعث شد تا به سرعت از اتاق بیرون برود
- من گفتم که باران با شما حرفی نداره میگی نه الان از خودش می پرسم !
و کلافه رو به باران که بالای پله های ایستاده بود نگریست :
- باران فرهاد پشت خطه و میخواد باهات حرف بزنه تو میخوای باهاش حرف بزنی ؟
باران به شدت سرش را تکان داد . سهند با اخم به طرف باران آمد و کنارش ایستاد :
-سرت رو تکون نده بلد بگو !!!
- نه من حرفی باهاش ندارم !
- شنیدی ؟ هر حرفی داری با وکیلمون تماس بگیر !
- بله همون اقای صدرا ثابت فکر نمیکنم هیچ چیز خنده داری تو این موضوع باشه .. نه حرف اول و آخرمون همینه ... باشه اونم خوشحال میشه تو رو فردا تو دفترش ببینه چون خیلی مشتاق بود باهات حرف بزنه ...
باران هراسان برجای مانده بود ؛ باورش نمیشد که فرهاد لحظاتی قبل پشت خط تلفن بود ... و با نگرانی متوجه شد که حدسش کاملا درست بوده و فرهاد قبل ازاینکه حتی متوجه موضوع شکایت بشود نام صدرا ثابت توجه اش را جلب کرده بود . کاش می شد فردا او هم در آن ملاقات حضور داشته باشد . برای لحظه ای از فکری که کرده بود ترسید ... نه او توان حضور در آن اجتماع سه نفره را نداشت ...

اما تا فردا... تا فردا ... حتما بر او صد سال خواهد گذشت ...


ساعت از یازده گذشته بود که موبایل صدرا به صدا در آمد ، شماره ناآشنابود . صدرا کتابی که مقابلش بود را بست و به جلد آن خیره شد ، مجموعه اشعار سید علی صالحی ... هر وقت خیلی آشفته بود به سراغ این کتاب می رفت . صدای ملایم زنگ تلفن همچنان ادامه داشت و بلاخره مقاومت صدرا را در هم شکست :
- بله ؟
- آقای ثابت ؟
- بله بفرمایید !
برای چند ثانیه سکوت در آن سوی خط حکم فرما شد . صدرا ناچار پرسید :
- شما؟ امرتون رو بفرمایید !
صدای زهرآگین و دورگه ای از آن سوی خط به گوشش رسید :
- من فرهاد سرابی هستم ،همسر خانم اشراقی !
حالا نوبت سکوت صدرا بود ، اما نه آنقدر این سکوت طولانی نبود که فرهاد حتی متوجه آن شود به سردی گفت :
- منتظر تماستون بودم ...
فرهاد بی پرده پرسید :
- رو چه حسابی ؟
- بهتره حضورا صحبت کنیم .
- موافقم !
- فردا عصر ساعت پنج تو دفترم منتظرتونم ...
- من ساعت پنج نمیتونم بیام !
- متاسفانه بقیه وقتهای من پر هستند فکر کنم باید خودتون رو با این ساعت هماهنگ کنید!
فرهاد خشمش را فرو خورد ...
- تا فردا !
صدرا بی هیچ کلام دیگری تماس را قطع کرد .باید از همان اول از صدای بم و دورگه اش به خاطر می آورد که او کیست .. بارها این نکته را در همدم خوانده بود . دلش نمیخواست به هیچ چیز فکر کند کتاب مقابلش را گشود و با صدایی نسبتا بلند شروع به خواندن کرد ....
من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم ...
ری را درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام ....
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام ....
درست است که طاقت تشنگی در من نیست .....
اما با اینهمه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید ....

ساعت نزدیک سه بود که صدرا به دفتر رسید. دلش میخواست خیلی قبل از آمدن فرهاد آنجا باشد تا بتواند به خوبی بر همه چیز مسلط شود .
ملاحت به او خبر داد که قرار ملاقاتی با یکی از موکلینش برای ساعت چهار و نیم گذاشته . صدرا لبخندی زد همه چیز درست پیش می رفت . اقای نیک نام درست راس ساعت چهار و نیم آمد .و جلسه شان در خصوص قرارداد جدید شرکتش با یکی از موسسات مالی دبی آغاز شد . بررسی قرار داد بیشتر از بیست دقیقه وقت صدرا را نگرفت اما او نمیخواست به همین زودی این جلسه را به اتمام برساند . بنابراین بحث بی سرو تهی را در خصوص زندگی در دبی آغاز کرد و نیکنام که اندیشیده بود صدرا میخواهد برای زندگی به آنجا برود شروع به دادن اطلاعات مبسوطی در زمینه بافت شهری، امکانات سرمایه گذاری و بازار کار وکالت نمود . و صدرا با همه وجود سعی کرد چهره آدمی مشتاق برای شنیدن این اطلاعات مزخرف به خود بگیرد . و نیکنام با دیدن این اشتیاق بحث را به شب نشینی های دبی ، و امکانات تفریحی و دیسکوهای گوناگون کشید . صدرا کم کم داشت از شروع کردن این بحث منصرف میشد و دلش می خواست او را هرچه زودتر از دفتر بیرون کند، که صدای زنگ در نگاهش را به سمت ساعت کشید : 5:10 و بلافاصله بعد از این نگاه تلفن داخلی به صدا در آمد :
- اقای ثابت ؛ آقایی به اسم سرابی اومدن و میگن که با شما قرار داشتن ساعت پنج !
- بله بگید منتظر بمونند !
بی اختیار به نیکنام گفت :
- اینطور که شما توضیح دادید به نظر جای ایده آلی برای زندگی میاد ...
- بله خیلی بهتره از ایرانه ، هم تجارتش هم تفریحاتش ... راستی شما مجردید ؟
- بله !
- خوب اینکه دیگه خیلی بهتره ... به نظر من قبل از اینه ازدواج کنید حتما یه چند سالی برید اونجا زندگی کنید .. حداقلش اینکه مثل اکثر جوانهای ایرانی چشم و گوش بسته و ناکام پرت نمیشین وسط جهنم ...!
صدرا با انزجار اندیشید :
- حالا نه اینکه ازدواج خیلی مانع فساد آدمهای مثل شماست .... !
و بعد امیدوارانه از او پرسید :
- پس فکر میکنم شما از اون دسته آدمهایی هستید که به ازدواجتون متعهدین ... !
نیکنام خنده زشتی کردو گفت :
- واسه همینه که میگم قبل از ازدواج برید اونجا اونطوری مجبور نمی شید مثل من عذاب وجدانه ناخنک زدنهاتون رو تحمل کنید !!!!!

صدرا احساس خفقان میکرد . دلش میخواست کروات صورتی رنگش را بگیرد و دور گردن فربهش گره بزند تا ببیند باز می تواند با این قیافه ورم کرده و کت و شلوار سفید و بلوز زغالی مثل تازه دامادها اینجا بنشیند و از خیانتهای مکررش حرف بزند . اما حالا وقت این حرفها نبود خودش را لعنت می کرد که فقط به خاطر معطل کردن و تحقیر کردن فرهاد تن به گفتگویی داده بود که هرگز در گذشته حاضر نبود به آن تن در دهد . خودش را سرزنش کرد که چرا از قالب یک وکیل متشخص و منطقی در آمده و دست به لجبازیی میزند که گویا منتظر نگهداشتن فرهاد آغاز آن بود .
از جا بلند شد و رو به نیکنام کرد :
- خیلی از صحبتهاتون مستفیض شدم ؛ اما همونطور که متوجه شدید قرارملاقات دارم و نمیخوام ایشون بیشتر از این منتظر بمونند !
نیکنام لبخند ولو شده اش را جمع کرد و دمغ از جابلند شد . دوست داشت روابط صمیمانه تری با صدرا ایجاد کند . به طور حتم داشتن وکیلی باهوش که قبول کند برای مسائل مالی و پولشویی و گمرکی همراهیش کند خیلی به نفعش بود .
- حتما . فقط هروقت که تصمیم گرفتید برید دبی منو درجریان بگذارید میتونم براتون ترتیب بهترین امکانات را اونجا بدم .
- ممنون از پیشنهادتون ؛ هر وقت تصمیم گرفتم برم به اولین کسی که خبر می دم شمایید !
بعد از گفتن این حرف دکمه تلفن را فشار داد و گفت :
- خانم ملاحت ؛ آقای نیکنام دارن میرن ، لطفا آقای سرابی رو راهنمایی کنید ...
نیکنام به سمت در رفت و دستش را به علامت بدرود بالا آورد . صدرا به زحمت لبخندی روی لبش کشید و سرش را تکان داد .
بلافاصله بعد از خارج شدن نیکنام . درب اتاق مجدد باز شد و فرهاد در آستانه در ظاهر شد .
صدرا هنوز سرجایش ننشسته بود . دستهایش را به لبه میز تکیه داد . برای چند صدم ثانیه دو مرد با نگاهایی فولادی در چشمان هم خیره شدند . صدرا نمیخواست حساسیت فرهاد را تحریک کند سعی کرد عادی ترین لحن ممکن را در آن زمان به صدایش بدهد :
- سلام
جوابی از سمت فرهاد نیامد :
- بفرمایید بنشینید آقای سرابی ....
و به مبل نزدیک فرهاد اشاره کرد . اما فرها مستقیم به سمت مبل روبروی میز صدرا آمد و روی آن نشست .
صدرا باز دکمه تلفن را زد .
- خانم ملاحت لطفا دوتا اسپرسو بیارید مال من تلخ باشه و بدون شکر ...
تاکیدش روی کلمه تلخ انقدر زیاد بود که فرهاد بی اختیار پوزخندی زد .
- خوب من منتظرم آقای سرابی ...
فرهاد با شنیدن تن صدای گرم و ملایم صدرا حس کرد که نفرتش از او بیشتر می شود . دلش میخواست توانش را داشت و مردی که سایه وجود او را حتی در خصوصی ترین لحظات زندگی اش حس کرده بود به قتل برساند . اما به جای آن در جواب گفت :
- شما گفتیدکه که باید حضورا صحبت کنیم پس بهتره اول صحبتهای شما رو بشنوم !
صدرا لبخندی زد و روانویس روی میز را برداشت و در حالی که سعی میکرد توازن فکری اش را با حرکت دادن آن در دستهایش حفظ کند گفت :
- خوب ما هر صحبتی که داشتیم رو توی دادخواستها و شکوائیه ای که رویت کردین گفتیم .... !
- ما ؟ منظورتون از ما کیه !
عجیب بود که صدای بم فرهاد اصلا به گوش صدرا گیرا نبود دلش میخواست با سمباده ای تارهای صوتی اش را بسابد و صدایش را اصلاح کند .
- من و موکلم خانم باران اشراقی !
صورت فرهاد بر افروخته شد ...
- دوست ندارم اسم همسرم رو کنار اسمتون بگذارید !
سعی کرد کلمه همسر را پر رنگ و غلیظ ادا کند .صدرا خرسند لبخندی زد و گفت :
- دقیقا چرا ؟ ایشون موکل من هستند ، میشه دلیل حساسیتون رو بدونم ؟
در همان زمان ملاحت پس از ضربه ای کوتاه در را گشود و در حین اینکه فنجانها را مقابل آنها می گذاشت . فرهاد حس میکرد با همین سوال ضربه فنی شده . جوابی نداشت که بدهد . باید چی میگفت ؛ می گفت که یه زمانی همسرش دیوانه وار عاشق او بوده می گفت که می ترسد هنوز هم این عشق در میان باشد ... می گفت که می ترسد که از این عشق لعنتی شکست بخورد .. هر جوابی که میداد فقط و فقط خودش را تحقیر میکرد . اما نه شاید صدرا هیچ خبری نداشت از این عشق لعنتی ... حتما خبر نداشت . هیچ وقت خانواده باران اورا تا این اندازه کوچک نمی کردند . . . بی کلام فنجانش را برداشت و اسپرسو را داغ نوشید گلویش می سوخت زبانش می سوخت ... انگارداشت خودش را بخاطر ضعفش تنبیه می کرد ...
صدرا نگاهی دیگر به او انداخت و در دل گفت یک هیچ به نفع من .
- خوب آقای سرابی شما جوابی برای دادخواستها و شکوائیه ای که علیه اتون تنظیم شده دارید ؟
فرهاد پوزخندی زد و گفت :
- فکر نمیکنم مرجعی که باید بهش جواب بدم شما باشید !
- یعنی میخواهید همه چیز رو به زمان دادرسی بسپرید ؟
- دقیقا !
- فکر نمیکنم به نفعتون باشه آقای سرابی !
- شما مایلید هر طور که میخواهید فکر کنید ...
- این تفکرات من نیست که به علیه شما تموم میشه بلکه نتیجه اعمال خودتونه .. .

صدرا لحظه ای سکوت کرد و به فرهاد خیره شد . او به راستی خوش قیافه و در نوع خودش شیک پوش بود . نگاهش می درخشید و به هیچ عنوان اگر شناختی نداشتی نمیتوانستی حدس بزنی که اینهمه ظالم و خودخواه است . بی اختیار به دستان فرهاد که دور فنجان پیچیده شده بود خیره شد و به یادآورد که با همین دستها بارها و بارها به زور باران را در آغوش گرفته و بی توجه به سرخوردگی او به دنبال ارضا تمایلات جسمی خودش رفته ... احساس خشم و نفرت در وجودش جوشید نمی توانست بنشیند و به مردی نگاه کند که دریای آبی رنگ احساس باران را به باتلاقی از خون و تعفن تبدیل کرده .... از جا بلند شد و به سمت پنجره اتاقش رفت و کمی آن را گشود صدای بوق ماشینها و همهمه خیابان به سرعت از سد پنجره های دو جداره گذشت و سکوت تلخ اتاق را در هم شکست .

- فکر نمیکنم شما کسی باشید که لایق قضاوت درباره اعمال من باشید !
صدرا همه نفرتش را در نگاهش جمع کرد :
- درسته من در مقامش نیستم ... اما یکی هست که همیشه حاضره. نمیدونم دربرابر کرسی قضاوت اون چطوری میخوای سربلند کنی ... دختری که شکسته و بی پناه به تو اعتماد کرد و سکان زندگی اش رو به دستت سپرد با خودخواهی ها و توهمات و خیانتهات به جایی رسوندی که به مرز جنون رسید .... اگر من لایق قضاوت درباره تو نیستم تو هم لایق عشق باران نیستی .. .. تو اصلا معنی عشق رو نمی فهمی ... تو فقط میخوای مثل یه موجود کور و خودخواه چیزهایی رو تصرف کنی که به نظرت دیگران نباید داشته باشن.. چیزهایی که فکر میکنی حق توست که مالکشون باشی... و این فرصت رو از بقیه بگیری...
جمله آخرش با اندوه تلخی بیان شد که فرهاد به سرعت آن را دریافت ... فنجان را محکم روی میز کوبید ... تکه های آن به هر سمتی پراکنده شد و مایع تیره رنگی روی میز جاری ...
از جا برخواست و قدمی به سمت صدرا برداشت ...
- ببینم جوجه وکیل تو واسه همه موکلهات اینطوری سینه چاک میدی و ابراز احساسات میکنی ؟؟؟... تو خودت چقدر لیاقت داشتی و داری که حالا داری حسرتش رو میخوری... حسرت چه فرصت از دست رفته ای رو میخوری ؟ اصلا مسائل خصوصي من و زنم به تو چه ربطي داره !
صدرا نیز گامی بزرگ به طرف فرهاد برداشت . دلش نمیخواست اینطور برخورد کند اما همه تمرکز و تعادلی که دو ساعت و نیم سعی در برقراریش داشت از دست رفت بود و صدای از درونش چون دیوی خشمگین نعره می کشید . ..
- درسته ... من لایقت نداشتم و ندارم ! اما مطمئنم هیچ وقت تو زندگی ام انقدر خودخواه و ظالم نمی شم تا باعث مرگ فرزندم بشم ..تا کسی که بهم پناه آورده رو با جنون و خیانت و سادیسم آزارش بدم! تا عقده های زندگی ام رو مثل یه هیولا ازش طلب کنم و فکرکنم اون وظیفشه که تاوان همه چیز رو پس بده ...
ملاحت با شنیدن صدای شکسته شدن فنجان در اتاق را گشوده بود :
- چیزی شده آقای ثابت ...
فرهاد فاصله بینشان را با گامی بلند طی کرد و یقه کت سرمه ای تیره صدرا را گرفت ..
- دهنت رو ببند ... وگرنه خودم می بندمش !
- از کسی که زندگی کردنش فقط روی غرایزش پایه گذاری شده چیزی جز این نمیشه انتظار داشت ...
فرهاد مشتش را بالا برد و به سنگینی گوشه دهان صدرا پایین آورد ... طعم شور خون و درد انگار صدرا را به خود آورد صدای ملاحت را شنید که با تلفن حرف میزد
- آقا رضا سریع بیایید اینجا یه مشکلی پیش اومده !
صدرا یقه کتش را به شدت از دست فرهاد بیرون کشید .و دست در جیب درونی کتش کرد و دستمال سفیدی را از آن بیرون آورد و رو به ملاحت گفت :
- نیازی نیست خانم ملاحت اقای سرابی دارن میرن ...
بعد از پاک کردن خون دور دهانش گفت :
- جواب مشتت رو ندادم چون حس میکنم حقم بوده شاید بیشتر از این حقم بوده . اما بهتره بری و خودت رو برای دادگاه ضرب و جرح منتهی به فوت کودکت و دادگاه پرداخت دین آقای اشراقی ودادگاه مهریه و دادگاه طلاق و و و آماده کنی .. اونجا به این همه گردن کلفتی احتیاج پیدا میکنی!
فرهاد با خشم به سمت در رفت و گفت :
- پس بچرخ تا بچرخیم ...


فرهاد با خشم از برج بیرون رفت توقع نداشت در دیدار اول با صدرا اینطور همه چیز به ضررش تمام شود . نگران بود نمی دانست صدرا دقیقا از باران و از روابط بین آنها چه میداند . با آنکه او اشاره مستقیمی به این مسئله نکرده بود که از علاقه باران به خود آگاه است ، اما در جملاتش نوعی حسرت تلخ احساس می شد . از خودش متنفر بود که دربرابر صدرا اینطور ضعف نشان داده، در حالی که خودش هم می دانست که احساسی نسبت به باران ندارد حداقل حالا دیگر ندارد . اما دلش نمیخواست مثل تمام این چند سال زندگی مشترک حس کند که مدام در حال باختن به سایه مردی دیگر است ، مردی که حالا فقط یک سایه نبود .... باید با باران حرف میزد ... هیچ کس نباید او را اینطور بی رحمانه و یک طرفه قضاوت میکرد ...
سهند خارج شدن فرهاد از ساختمان را دید و وقتی سوار برماشینش از آنجا دور شدبه سمت دفتر صدرا به راه افتاد در تمام این مدت نیمه برادر و جودش می خواست که به سرعت به طرف دفتر بدو و حداقل تلافی یک هزارم از عذابهایی که باران کشیده بود را با زدن چند مشت و لگد به فرهاد تلافی کند . اما نیمه دکتر و منطقی اش او را به صبر و بردباری دعوت میکرد .
وقتی بعد از گذشتن از سد منشی و اجازه گرفتن ملاحت از صدرا وارد اتاقش شد . برای لحظاتی با حیرت به صورت زخمی و چهره آشفته صدرا نگریست .
- سلام سهند جان خوش اومدی بشین تا بگم برات نوشیدنی بیارن !
سهند آب دهانش را فرو داد :
- سلام .. چی شده ؟ این کار فرهاد که نیست ؟
صدرا لبخندی زد و گفت :
- نگران نباش این مشت حقم بود ... زیاده روی کردم ...
- زیاده روی توی چی ؟
صدرا با صدایی که فقط یه مرد می تونست بغض پشتش رو بفهمه گفت :
- تو همه چیز! تو همه جا !تو گذشته و حتی حالا ....
سهند با خشم دستش را مشت کرد و برکف دست دیگرش کوبید ...
- آروم باش .. مشتی که من خوردم اصلا چیز مهمی نیست ... من حاضرم بدتر از این مشتها را تحمل کنم به شرطی که بتونیم حق خانم اشراقی رو بگیریم ..
سهند به آرامی روی نزدیکترین مبل نشست و در حالی که هنوز کاملا بر خودش مسلط نشده بود گفت :
- من میدونم که تو می تونی صدرا ... اوایل فکر میکردم که دکتر بینا شاید اشتباه کرده که انقدر مصره تا تو وکیل باران باشی ... اما حالا خودمم سرسختانه موافق این نظریه ام ، تنها وکیلی که می تونه به باران کمک کنه فقط تویی ... !
صدرا بازهم لبخند زد و درد شدیدی را گوشه لبش حس کرد :
- خوب آقای دکتر مخالف ، چی شد که تغییر نظر دادی ؟
- با دیدن رفتار باران ...
صدرا حس کرد ضربان قلبش تند تر شده هر چند خیلی شدید بود .. اما می توانست قسم بخورد که تند تر از چند ثانیه قبل می طپد:
- متوجه منظورت نمیشم ؟
- خوب باران از وقتی که ما به این دفتر اومدیم و بعدش هم اون کارش رو شروع کرد خیلی پیشرفت کرده ... و روز به روز بیشتر داره از پیله ای که دور خودش پیچیده بیرون میاد ... هنوز هم ساعتی از شبانه روز رو با صدای بلند گریه می کنه ... هنوز هم اکثر شبها کابوس می بینه و باید با آرام بخش بخوابه ... اما به صورت قابل توجهی همه اینا کمتر شدن...
صدرا نفس از سر آسودگی کشید :
- چقدر خوبه که اینا رو می شنوم همه اش نگران بودم که همه تلاش هام نتیجه برعکس بده ... مخصوصا اون روزی که اختیارم رو از دست دادم و باهاش بحث کردم .. بلافاصله از خودم متنفر شدم ... نگران بودم که گند زده باشم ...
سهند با مهربانی به او نگریست :
- نه ، به نظر من حتی اون بحث هم براش مفید بوده ... یخهای دورش دارن ذوب میشن ... بعد از بحث اون روز برای اولین بار دوباره توی دفتر خاطراتش نوشت ...
چشمان صدرا برق زدند ... یعنی بعد از مدتها دوباره همدم ....
سهند سکوت ایجاد شده را شکست :
- باران به من گفت که قرارداد مالی آماده شده !
صدرا دستهایش را به نشانه مخالفت تکان داد :
- من این حرف رو زدم که از حساسیت اون کم کنم !
- اما بلاخره که چی تو باید میزان حق الوکاله رو بگی و میدونم که باید یه قسمتی اش رو هم الان بهت بدیم ... !
- ببین سهند من توی این پرونده زمانی حق الوکاله میگیرم که موفق شده باشم ... خواهش میکنم این بحث رو ادامه نده .. راستی میخواستم درباره پرونده طلب پدرت از فرهاد باهم حرف بزنیم . مغازه کی دقیقا تو مزایده بانک فروخته شد؟

***
باران به ساعت نگاه کرد از هشت گذشته بود دقایقی قبل سهند به او اطمینان داد که اتفاق خاصی در دفتر صدرا نیافتاده ... اما دلش آرام نمی گرفت ... گوشی تلفن داخل اتاقش را برداشت و بی اختیار شروع به گرفتن شماره صدرا کرد .... وقتی صدای صدرا در تلفن پیچید اولین چیزی که به ذهن باران رسید این بود :
- چطور هنوز یادمه بعد از این همه مدت ...
- الو... الو..
- الو سلام ببخشید من اشراقی هستم !
نفس صدرا برای لحظه ای در سینه حبس شد .. این صدا را خوب می شناخت ... گرم ظریف و گیرا ....
- سلام خانم اشراقی حالتون خوبه ؟
- ممنون .ببخشید که مزاحمتون شدم. ..
- خواهش میکنم ، امرتون رو بفرمایید ؟
- میخواستم درباره جلسه امروز بدونم ...
- مگه سهند براتون تعریف نکرد ؟
- سهند چیز زیادی نگفت ..
- خوب در اصل چیز زیادی هم برای تعریف نیست من فقط میخواستم ایشون رو ببینم که تا قبل از جلسه دادگاه یه شناختی داشته باشم . ..
- یعنی هیچ برخوردی پیش نیومد . فرهاد هیچ عکس العملی نشون نداد ؟
صدرا با بدجنسی پرسید :
- مثلا چه طور عکس العملی ؟
- خوب ... اینکه چرا شما وکیل من شدید ؟
صدرا آشکارا لبخند عمیقی زد :
- دفعه قبل هم اینو گفتید اما من اصلا متوجه نشدم که چرا باید فرهاد حساسیت نشون بده رو این قضیه .... منم یه وکیل مثل اینهمه وکیل دیگه تو تهران برای اون چه فرقی میکنه که من باشم یا گلدوزیان .... !
باران گیر افتاده بود ... از تماسش پشیمان شد... نمی دانست چه باید در جواب بگوید ..
- خوب .. راستش... خوب فرهاد خیلی بدبین و شکاکه گفتم شاید ...
صدرا ابروهایش را بالا برد اصلا باران استعدادی در دروغ گفتن نداشت
- نگران نباشید خانم اشراقی مشکلی پیش نیومد ..
با نگرانی فکرکرد مثل اینکه خودش استعداد خوبی در این زمینه دارد ....
- ممنون آقای ثابت ... راستش میخواستم ازتون عذر خواهی کنم ... من تو دیدار آخرمون رفتار درستی نداشتم
صدرا شرمنده شد از اینمه بزرگ منشی و فروتنی :
- چوبکاریم نکنید خانم اشراقی من بودم که کنترل خودمو از دست دادم ....
- شما حق داشتید .. من ادم محکمی نیستم .... رفتارم خیلی ضعیفه . و بهتون حق میدم عصبانی بشید ....
صدرا با خود فکر کرد از کجا و چرا این حق را به او میدهد ....
- خانم اشراقی من نگران شما بودم شما یکی از بهترین همکلاسی های من و یکی از بهترین انسانهایی هستید که من باهاش تا حالا برخورد کردم ... تو این دنیای مادی گرا من شما رو به شدت ستایش میکنم ... اگر اختیارم رو از دست دادم به خاطر این نبود که شما ضعیف هستید ... به خاطر این بود که خودتون رو باور ندارید و نگران حرف و عکس العمل کسی هستید که تا این حد به شما آسیب رسونده و حالا اون باید نگران برخورد شما باشه ... من دلم میخواد شما قبل از هر کسی فقط و فقط به فکر خودتون باشید نه دیگران و افکارشون !
باران بی اختیار لبخند زد ... چقدر خوب بود که بعد از این چند سال تلخ و تنهایی حالا کسانی بودند که نگرانش باشند و برایش ارزش قائل شوند ...
- ممنون آقای ثابت .... واقعا ممنون ... قول میدم به حرفاتون خوب فکر کنم ... و بازم عذر میخوام ... !
تماس که قطع شد صدرا عصبی خود را روی صندلی رها کرد :
- خیلی مسخره ای صدرا ثابت ... من شما رو ستایش می کنم .... می میردی اگر اینو نمی گفتی .... حالمو بهم میزنی با این دیالوگهای بی ارزش و پیش پا افتاده ات ... !
اما در آن سو باران هنوز لبخند میزد .... حس میکرد حق با صدراست ... او اصلا کلمه ستایش را نشنیده بودو اگر هم شنیده بود درست به مفهمومش فکر نمی کرد ... تنها در این اندیشه بود که حق با صدراست و او بیش از اندازه به کسانی بها داده که نباید ...
دفترش را باز کرد

سلام همدم .... حالت خوبه .. منکه خوبم ...


نميدونم چرا خوبم، اما حالم از چند وقت پيش خيلي بهتره . همه نگراني هاي ديروز تا امروزم شسته شده و رفته كنار . فكر ميكردم فرهاد بخواد با صدرا درگير بشه يا چيزي بگه كه باعث بشه ديگه تا آخر عمر نتونم توصورت صدرا نگاه كنم . خدا رو شكر هيچ حرفي از اون احساس تموم شده من به صدرا نزد . راستش بيشتر از اتفاقي كه ممكن بود بيافته نگران اين بودم كه چطور بايد با صدرا روبرو بشم بعد از برخوردش با فرهاد . دلم نميخواد هيچي از گذشته رو دوباره به خاطر بيارم .. نميخوام گذشته ام براي حالي كه الان دارم مشكل ساز بشه ...
الان حالم خوبه صدرا راست ميگفت بايد بي خيال اين فكرا بشم بايد به خودم فكر كنم ... اگر بتونم
اگر اين كابوسا بگذارن
اگر اين دلتنگي ها بگذارن
اگر اين اشكها بگذارن
صداي در اتاق بلند شد
- باران بيتا اومده ديدنت !
باران با شوق از جا بلند شد و در را باز كرد . بي اختيار دوستش را محكم در آغوش گرفت .. بوي آرامش ميداد بوي دوستي ... بوي همه چيزهايي كه به شدت محتاجشان بود ....

***
صدرا مقابل ساختمان باريكي كه در شش طبقه ساخته شده بود ايستاد از عرض كم ساختمان ميشد حدس زد همانطور كه باران گفته متراژ واحد ها نبايد بيشتر از چهل متر باشد . نمي دانست كه چطور بايد وارد ساختمان شود بدون اينكه فرهاد متوجه گردد. دلش نميخواست بيشتر از اين گزك دست فرهاد بدهد براي سوءظن . كمي پا به پا كرد و به پنجره هاي ساختمان خيره شد . وقتي ياد روزهاي كه باران در اين خانه به تلخي گذرانده بود مي افتاد دلش به درد مي آمد . همانطور كه در غرق در تفكراتش بود متوجه باز شدن درب ساختمان و خروج مرد مسني از آن گرديد به طرف او به راه افتاد .
- سلام حاج آقا
- سلام
- ببخشيد تو اين ساختمون واحد خالي هست براي فروش ؟
- زياد درجريان نيستم اما طبقه دوم خيلي وقته كه خاليه يعني يه چهار ماهي ميشه . نميدونم زن و شوهري كه قبلا اينجا بودن قصد فروشش رو دارن يا خير
- اتقافا منم شنيدم كه ميخوان طبقه دوم رو بفروشن ....
- منم همينفكر رو ميكردم .
- اينجا اونوقت آسانسور داره ؟
- خوب معلومه مگه ميشه يه ساختموون شش طبقه آسانسور نداشته باشه ؟
- خوب اخه شنيده بودم ساختمونهاي بالاي پنج سال ساخت بعضي هاشون آسانسور ندارن !
پيرمرد خنديد وگفت :
- بهت اشتباه اطلاعات دادن جوون مگه ميشه با اين زور و بنيه كاهي اين روزها شش طبقه رو بدون آسانسور رفت و آمد كرد ؟
صدرا سعي كرد لبخند بزند :
- از نظر امنيت اينجا چطوره ؟مي دونيد خواهر من كه ميخواد اين ساختمون رو بخره خيلي حساسه . تو هفته گذشته توساختمونشون تو آسانسور يكي از ساكنين رو گير انداختن وهرچي داشته ازش گرفتن . اصلا معلوم نيست كه از كجا وارد ساختمون شدن . هيچ رد و نشوني هم تا حالا از دزدها پيدا نكردن
پيرمرد همانطور كه گام به گام همراه صدرا ميشد برايش از امكانات امنيتي ساختمان توضيح ميداد و حالا لبخند صدرا كمي واقعي تر به نظر مي رسيد . اگرچه هنوز مطلبي كه ميخواست بداند را نتوانسته بود از زير زبان پيرمرد بيرون بكشد .

****
هنگامه رو به باران كرد و گفت :
- باران فردا بايد تو دادگاه مهمي شركت كنم و بايد حتما همراهم بيايي !
- موضوعش چيه ؟
- تجاوز و قتل
باران حس كرد پشت كمرش يخ كرد
- واي من يه خورده مي ترسم !
- از چي ؟
- از قاتل !
- قاتل در حال حاضر وقتي دستهاش تو دستبند و پاهاش توي پا بنده هيچ ترسي نداره اون وقتي بايد ازش ترسيد كه تو شهر مي چرخه و نقشه مي كشه ...
- اخه ...
- اخه نداره باران جان ! تو بايد ماهي چهارتا گزارش دادگاه داشته باشي اما هنوز تكميلش نكردي من اينطوري دفترچه ات رو امضا نميكنم فردا ساعت نه جلوي دادگاه كيفري استان باش ميدوني كه كجاست ؟
- نه
- تو گلوبندك كنار دادگاه تجديد نظر !
- باشه !
باران مي ترسيد دلش نميخواست با قاتل يا كسي كه به جرم تجاوز محكوم شده روبرو شود

اما انگار چاره اي جز اين نداشت ...


ساختمان دادگاه کیفری استان برخلاف تمام دادگاههای دیگر خلوت و کم تردد به نظر می رسید . باران از آن سکوت کمی ترسیده بود . مدام چشم به در ورودی داشت و منتظر آمدن هنگامه ... بلاخره هنگامه و برسام از راه رسیدند. چهره هیچ کدام برخلاف انچه باران هر روز در دفتر میدید بشاش نبود . انگار ماسک بی روحی روی صورتشان کشیده بودند با دیدن باران هر دو به آن سمت تغییر مسیر دادند. پس از سلام و احول پرسی مختصر هنگامه گفت :
- باید بریم طبقه دوم !
باران در آسانسور احساس خفگی می کرد . وحشت همه وجودش را پر کرده بود هنگامه متوجه عرق درشتی که بر پیشانی باران نشسته بود شد و نگران دستش را در دست گرفت :
- خوبی باران چرا انقدر رنگت پریده ؟
برسام نگاه دقیقی به باران انداخت و با نگرانی گفت :
- من که بهت گفتم هنگامه هنوز براش زوده که بخواد تو همچین جلسه هایی شرکت کنه .
هنگامه پشیمان رو به باران کرد :
- میخوای برگردی دفتر و منتظر ما بمونی ؟
در همین هنگام آسانسور توقف کرد و هر سه از آن پیاده شدند . باران که حالا راحتتر نفس می کشید گفت :
- نه راستش فقط زیاد تو آسانسور راحت نیستم .
برسام سرش را به نشان تاسف تکان داد و گفت :
- خوب دختر خوب باید به ما می گفتی ... اون وقت از پله بالا می رفتیم !
- اخرش که چی بلاخره باید به این احساسم غلبه کنم .
صدای هیاهو و گریه گفتگویشان را قطع کرد .. به جهت صدا نگاه کردند . هنگامه چهره اش گرفته تر شد :
- مثل اینکه خانواده خالدی زودتر از ما رسیدن .
- اره ... مادرشو ببین چقدر بی تابی میکنه ... بعد گذشت اینهمه ...
هنگامه نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت . و هر سه به سمت درب شعبه حرکت کردند . از میان جمع مرد سیاه پوشی جدا شد و به طرف آنها آمد . به نظر حدود چهل و پنج ساله می آمد با قامتی بلند و چهره ای آفتاب سوخته
- سلام خانم وکیل !
- سلام آقای خالدی حالتون خوبه ؟
- می بینید که خانم ... حال و روزمون رو که می بینید !
- متاسفم ... اما من که به شما گفتم نیازی نیست همسرتون رو با خودتون بیارید .
- هر کاری کردم نموند خونه تازه برادر زنهامم هستند اونا پایینند راهشون ندادن بیان داخل !
- با اون بلوای که دفعه قبل راه انداختید خوب باید هم راهشون نمی داند ...
- خانم وکیل شما چی میدونید ... جگرمون سوخته ... قلبمون الان چاک چاک شده ..
صدای گرفته برسام به گوش رسید :
- آقای خالدی ما شما رو درک میکنیم .. اما اگر میخواهید که خون دخترتون پایمال نشه بهتره که به هرچی وکلاتون بهتون میگن عمل کنید ...
- سلام آقای مودت ببخشید متوجه شما نشدم
- شرمنده سلام از ماست آقای خالدی ..
- آقای مودت چشم .. هرچی شما بگید .. اما داغمون خیلی سنگینه ... هیچ کدوممون مثل آدم زنده ها نیستیم .... هشت ماهه شب و روزمون شده گریه شده فریاد هشت ماهه سرمون رو به دیوار می کوبیم تا شاید به جای خواب بیهوش بشیم یا بهتر از اون بمیریم ...
- خدا بهتون صبر بده ... فقط همین رو میتونم بگم اما خیالتون راحت باشه که اون جنایتکارها تقاص کارشون رو پس میدن
- ما هم زنده فقط به دیدن همون روزیم ...
درب شعبه باز شد و مرد نسبتا جوانی به میان اجتماع آنها چشم دوخت و با دیدن برسام به او اشاره کرد که داخل شود .
هنگامه و باران روی نیمکت کنار در دادگاه نشستند . باران پرسید :
- چرا دخترشون به قتل رسیده . کیا بهش تجاوز کردن ؟
هنگامه سرش را به تلخی تکان داد و گفت :
- اینا تو یکی از روستاهای اطراف شهریار زندگی می کنند . کارشون باغداری و کشاورزیه ... یه دختر چهارده ساله داشتند که یه روز به همراه دختر عموش که از شهرستان به همراه خانواده اش اومده بودن تا یه چند روزی پیش اینا بمونند میره تا اطراف ده رو نشونش بده .... بین راه مثل اینکه دمپایی دختر عموش لبه اش جدا میشه و دختر اینا که اسمش تهمینه بود میگه من روی این سنگ می شینم تو برو کفشت رو عوض کن و بیا... دختر عموش وقتی میره خونه ،مادر تهمینه بهش میگه صبر کن تا یه ذره خوردني بهتون بدم تا همونجا کنار رودخونه بخورید ... این میشه که برگشتنش یه کم طول می کشه . وقتی برمیگرده می بینه خبری از تهمینه نیست ... بعد ازاینکه کلی اون دور و برها رو می گرده صدای جیغ تهمینه رو از باغ مخربه ای که اون حوالی بوده می شنوه ... میره به طرف باغ و از دیوار کوتاهش می پره داخل و می بینه که دو تا جوان در حالی که لباسهای خودشون و تهمینه رو در آوردن در حال کلنجار رفتن با تهمینه اند و اونم به شدت داره مقاومت میکنه .. دختر عموش به سرعت بر میگرده تا به خانواده اش خبر بده که تو راه میخوره زمین و مچ پاش در میره بلاخره با هر زحمتی که بود خودش رو می رسونه خونه اما نمیتونه خیلی سریع برسه ... و تا بقیه خبر دار میشن و میرن سراغ تهمینه می بینند که کسی اونجا نیست کل باغ رو میگردن و آخرش به چاهی که تو باغ بوده و ظاهر خشک به نظر می رسیده مشکوک میشن !در همون زمان پلیس که از قبل باهاش تماس گرفته بودند میرسه و پلیسها هم با آتش نشانی تماس میگیرند بلاخره بعد از چندین ساعت جنازه تهمینه رو از چاه خارج می کنند در حالی که به شدت بهش تجاوز شده و بعد هم با سنگ انقدر توی سرش کوبیده بودن که مرده . با چهره نگاری که از طریق گفته های دختر عموی تهمینه می کنند می تونند متهمین رو شناسایی کنند و متوجه میشند که اونا دوتا مجرم فراری هستد که تو یکی از شهرستان های مرزی همین بلا رو قصد داشتن سر يه دختر بيارن كه گير مي افتن و فرار کردند . و علاوه بر اون چندین سابقه تو زمینه فروش مواد مخدر و سرقت های کوچیک داشتند ....
دهان باران خشک شده بود ... نگاهش به مادر تهمینه افتاد ... چادر کثیف و خاکی سرش کرده بود و کنار در شعبه روی زمین نشسته بود و زیر لب مویه می کرد ... انگار شعری به زبان محلی می خواند و می گریست ... پدر تهمینه هم کنارش نشسته بود و زیر گوشش حرف میز د ... او نیز با همه غرور مردانه اش نمی توانست جلوی ریختن اشکهایش را بگیرد و شانه های از هق هق فروخورده ایی به شدت می لرزید ...
بلاخره برسام از اتاق خارج شد و رو به هنگامه گفت :
- قاضی و منشی اش از قضیه جار و جنجال دفعه پیش خیلی هنوز دلخورند کلی قول دادم که اجازه دادند اینا هم تو جلسه باشند البته فقط پدرش ... باید بریم تو
هنگامه از روی نیمکت برخواست و به طرف آن دو رفت .
- آقای خالدی باید بریم داخل ...
زن و مرد هر دو به سرعت از جا برخواستند .
- خانم خالدی شما باید بیرون منتظر بمونید !
- من باید بیام تو .. تروخدا خانم وکیل .. قول می دم خفه بشم و یه گوشه بشینم فقط بگذارید بیام تو ...
صدای زن مستاصل بیچاره و پر از التماس بود . قلب باران در هر ثانیه هزار تکه میشد .
هنگامه دست روی شانه زن گذاشت و با صدای که به شدت صاف و بی احساس به نظر می رسید گفت :
- دست من نیست خانم خالدی این دستور قاضیه ... اگر بخواهید بیایید داخل باز مثل دفعه قبل همه چیز نصفه کاره رها میشه ... بهتره بیرون منتظر بمونید ...
زن هق هق بلندتری سرداد و با دست محکم بر دهان خود کوبید ... به دیوار تکیه داد و دوباره چون شاخه شکسته ای روی زمین نشست ..
باران پشت سر آن سه نفر پا به درون اتاق گذاشت ...


دادگاه خلوت به نظر می رسید ، به علت حساس بودن موضوع و مسائل مطروحه در آن قاضی اجازه حضور خبرنگاران را صادر نکرده بود. میز چوبی بلند قهوه ای رنگی در صدر اتاق قرار داشت که جای نشستن اعضای دادگاه به شمار می آمد و کنارش میز کوچکتری که باران می دانست میز منشی دادگاه است . و روبروی آن تعداد زیادی صندلی به صورت منظم و ردیف چیده شده بود . تقریبا مثل همه دادگاه های عمومی فقط کمی ابعاد اتاق بزرگتر و تعداد صندلی ها بیشتر به نظر می رسید . باران کنار هنگامه و برسام در ردیف اول صندلی ها نشست و پدر تهمینه به ردیف بعدی رفت . باران به روبرو نگاه کرد چهره قاضی کاملا غیر دوستانه به نظر می رسید . عبوس با ته ریشی پر که تقریبا تا نزدیکی چشمهایش روییده . منشی اش مرد نسبتا جوانی بود که برعکس قاضی صورت صاف و نگاه روشنی داشت . بلاخره بعد از چند دقیقه قاضی دست از زل زدن به پرونده مقابلش برداشت و رو به منشی دادگاه کرد :
- متهمین رو نیاوردن ؟
- چرا فکر کنم تا چند ثانیه دیگه وارد دادگاه میشن !
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای فریاد و ناله ای از بیرو ن به گوش رسید . باران به خوبی صدا را شناخت ، مادر تهمینه بود که با لهجه گنگش مشغول نفرین کردن و بد و بیراه گفتن بود . منشی دادگاه به سرعت از جا برخواست و از اتاق خارج شد و صدای فریادش قلب باران را به درد آورد دیگر حس نمی کرد که او نگاه روشنی داد دلش از بی رحمی اش گرفت :
- چه خبره خانم کنار وایستا بگذار بیارنشون تو . اینطور که شما هر بار اینجا جنجال راه می اندازید هیچ وقت نمیشه کار این پرونده رو تموم کرد . میخوای بگم برشون گردونند زندون . اینطوری اینا هی بیشتر وقت دارن واسه زنده بودن . اگر میخوای زودتر تقاص کارشون رو بدن انقدر تو کار دادگاه اخلال ایجاد نکنید .

صدای زن تبدیل به زمزمه شد و باران چشمانش را بست و چهره زن را دید که باز بر دهان خود می کوبد و بی صدا اشک می ریزد . صدای فریاد دختری نوجوان به گوشش می رسید که التماس می کرد و فریاد می کشید . از خدا کمک می خواست ولی هیچ کس نبود ... و جسمش لگد کوب هوسرانی کسانی شد که تنها نامی از انسانیت بر خود داشتند .
هنگامه بازویش را به آرامی فشار داد و گفت :
- حواست کجاست قاضی میگه باید بری ردیف اخر بشینی !
باران به سرعت برخواست و چشمش به دو متهمی افتاد که چند صندلی آن طرف تر در همان ردیف اول نشسته بودند . با سرهای تراشیده و دست بند و پا بند هایی که به سختی دور دست و پاهایشان گره خورده بودند . صورت یکی از آنها استخوانی و مثلثی شکل ،با چانه ای ریز و چشمانی ریزتر که نشانی از هوش و زکاوت در آنها دیده نمیشد و آن دیگری درشت هیکل و با چهره ای زمخت گویی هیچ حسی در نگاهش نبود با چشمانی سبز رنگ پریده اش ذل زده بود به آرام الله روی میز قاضی دادگاه .
نگاهش را برگرفت همه وجودش سرشاز از نفرت و انزجار بود وقتی سرجایش نشست بلاخره جلسه دادگاه شروع شد .
باران باورش نمیشد که بیشتر از سه ساعت است که چشم به دهان قاضی دوخته و به سوالهای بی پرده اش از متهمین و توضیحات وقیحانه آنها گوش میدهد . انگار آن تصاویر مقابل چشمانش جان می گرفتند . تهمینه که با سرخوشی روی سنگ سپید کنار جاده نشسته بود و به مسیر رفتن دختر عموش نگاه می کرد و ترانه ایی را زیر لب می خواند . و دو مردی که از پشت سر به او نزدیک می شوند در حالی که برق شیطانی در نگاهشان و لبخند شنیعی برلبهایشان نشسته . کاوه که قوی هیکل تر است به سرعت خم میشود و دست بردهان تهمینه می گذارد ،عثمان به کمکش می آید و پاهای تهمینه را محکم نگاه می دارد تا تقلا نکند و به سرعت او را به سمت باغ مخروبه ای که کمی دور تر قرار دارد می برند . . . و باز صحنه های بعدی با سرعت بیشتری از مقابل چشمانش می گذرد . برهنه شدن ان دو مقاومت مزبوحانه تهمینه صدای ضجه های فروخورده اش و تعداد دفعاتی که نام خدا را صدا می زند .... پس چرا نمی شنود ... چرا خدا به کمک این دختر بی پناه که چون کبوتری در چنگال این کرکسهای بی رحم گرفتار شده نمی آید ....
و کاوه به شدت و با وحشی گری زیاد به تهمینه تجاوز می کند . باران دچاررعشه ای خفیف می شود . یاد شبی تلخ در وجودش زنده شده بود . شبی که حس می کرد او را ربوده اند تا تصرف کنند و سپس سر ببرند ....
شبی که درد روحش از زخم جسمش بسی عمیقتر و وحشتناک تر بود .
و دوباره تهمینه را دید که از شدت خشونت کاوه تقریبا بی حس و ناتوان با وحشت چشم به عثمان دوخته که به آهستگی و با لبخندی جنون آمیز برهنه تر می شود ... و به طرف او می آید ... سعی میکند .. با همه ناتوانی اش سعی میکند تا فریاد بکشد و خود را نجات دهد اما دیگر رمقی در دست و پایش باقی نماند ... قبل از اینکه عثمان به او نزدیکتر شود صدایی از روی دیوار نیمه کوتاه باغ به گوش می رسد و پس از آن صدای قدمهایی شتابزده. کاوه به سمت دیوار می رود و در پیچ جاده متوجه دور شدن سایه ای می گردد. به سرعت به طرف تهمینه بر میگردد . بی حرف نگاه پر معنایی به عثمان می اندازد . . . او سرش را با حرص به نشان تایید و تاسف از عملی نشدن مقصودش تکان می دهد و بعد همانطور که کاوه جاده را می پاید، عثمان با سنگی در دست به سمت جسم نیمه جان تهمینه می رود و آنقدر ان سنگ را برسرش می کوبد تا سفره ای از خون زیر سرش پهن می گردد و جسم بی جانش را در چاه متروک داخل باغ رها می کنند !
سپس هر دو به سرعت از آنجا می گریزند و دور می شوند !
باران از این همه قساوت حس کرد قلبش در حال انفجار است .... چشمانش را باز کرد ... دادگاه تمام شده بود ... هنگامه نگران نگاهش میکرد :
- باران ... چی شده .. خوبی ؟
- چرا تموم شد ؟ قاضی حکم صادر کرد ؟
هنگامه ناراحت و عصبانی و برسام چهره اش به تلخی برافروخته بود .... هنگامه اشاره ای به پدر تهمینه کرد که کمی دور تر به آنها می نگریست و زیر لب گفت :
- بعد برات میگم .
سپس رو به او کرد و گفت .:
- شما تشریف ببرید زمان جلسه بعدی رو بهتون میگم !
مرد به طرف هنگامه آمد :
- خانم وکیل اول خدا بعد هم شما ...
به سرعت به سمت برسام برگشت و دستش را در دست گرفت و بوسید :
- شما رو به شرفتون قسم دخترم که از دست رفت .. حداقل شرف از دست رفتمون رو برگردونید ... نگذارید خون دخترم پایمال بشه !
برسام به سرعت دستش را عقب کشید و شانه مرد را بوسید :
- این چه کاریه آقا !مطمئن باشید اونا به تقاص کارشون می رسند .... ما هم همه تلاشمون رو می کنیم که سریعتر انجام بشه ...
مرد پس از چند بار تشکر و خواهش بلاخره از کنار انها دور شد . هنگامه رو به باران کرد و گفت :
- بلند شو بریم رنگ به صورتت نمونده دختر ....
- اول بگو چی شده چرا انقدر تو و اقای مودت ناراحتید ...
هنگامه دستهایش را مشت کرد و تا خواست حرفی بزند صدایش در بغضی تلخ گم شد .... برسام دنبال حرف او را گرفت :
- درباره کاوه که هیچ ،اون به جرم تجاوز و مشارکت در قتل اعدام میشه البته بعد از تموم شدن جلسه های دادگاه و صدور حکم و قطعی شدنش . اما عثمان چون فقط قاتله و موفق نشده که به تهمینه تجاوز کنه .... به جرم قتل قصاص میشه و این یعنی اینکه ...
باران با صدایی خفه گفت :
- یعنی اینکه چون عثمان مرد بوده و تهمینه زن ،خانواده تهمینه باید نصف دیه عثمان رو به خانواده اش بدن تا قصاص بشه .... چون ارزش تهمینه به عنوان یه زن نصف عثمانه . چون عثمان قاتل، الان باارزش تر از تهمینه است ...
باران بی تاب بلند شد . نمی توانست بماند حس میکرد هر لحظه ممکن است دوباره دچار تشنجی سخت شود . به صدای هنگامه توجه نکرد و تقریبا به حالت دو از پله ها پایین آمد . حتی فکر رفتن به سمت آسانسور را هم نکرد . برسام به هنگامه گفت :
- من میرم دنبالش تو موبایلها رو بگیر و برو دفتر تا ما بیاییم .
به سرعت به دنبال باران از دادگاه خارج شد باران هنوز در پیاده رو گیج و نا متعادل راه می رفت .... می دانست مقصدش کجاست . اما نمی دانست که چطور باید به آنجا برود .... صدای بوق ماشینی او را به خود اورد ...
- خانم اشراقی ... باران خانم ... بیایید من می رسونمتون
- خودم میرم
- شما نمی تونید با این حالتون ....
باران بیشتر از این مخالفت نکرد ... سوار ماشین شد برسام نفس عمیقی کشید و گفت :
- کجا برم
باران زیر لب آدرس مطب دکتر بینا را داد .


سلام همدم
امروز حالم هيچ خوب نيست ... روز بدي بود ... وقتي روبروي دكتر بينا نشسته بودم و اشك مي ريختم حس مي كردم با هر قطره اشكم يه تيكه از وجودم كنده ميشه و پايين ميريزه ... دلم براي تهمينه مي سوخت كه خانواده قاتلش حالا دست خوش هم ميگرفتند . . انقدر با بينا حرف زدم كه فكر كنم تو كل زندگي ام انقدر با هيچ كس حرف نزده بودم... وقتي از اتاق اومدم بيرون آقاي مودت از ديدن چشمام وحشت كرد بنده خدا اونم خيلي ناراحت بود .. دعا ميكردم ازم نپرسه كه چرا اومدم اونجا ... اما هيچ نپرسيد . فقط بي حرف همراهي ام كرد . چقدر ازش ممنون شدم ... احساس خوبي داشتم از همراهي اش انگار يكي كنارمه و ازم حمايت ميكنه بدونه اينكه بخواد سر از گذشته من در بياره ... يا درباره ام قضاوت كنه .... درست برعكس صدرا نميدونم چرا هر بار كه مي بينمش بيشتر حس ميكنم كه دلش ميخواد خودش رو قاطي ماجراي زندگي من كنه .. بدون اينكه دليلش رو بدونم .
وقتي برگشتيم دفتر هنگامه با ديدن حالم خيلي نگران شد ، اما خدا رو شكر اونم چيزي نپرسيد . با برسام يه جلسه گذاشتن تا دادگاه صبح رو مرور كنند و به من گفتن كه نيازي نيست من تو جلسه اشون باشم منم از خدا خواسته اصرار نكردم اصلا توان مرور اون قضايا رو نداشتم ... سعي كردم سرم رو با مر تب كردن پرونده هاي ديگه گرم كنم ... وسطهاي كارم بود كه تلفن دفتر به صدا در اومد پست خط صدرا بود اهسته سلام كردم .. صدام هنوز از شدت گريه اي كه كرده بودم باز نشده بود
- الو بفرماييد
- سلام ثابت هستم با خانم تابان كار داشتم
- ايشون تو جلسه هستن آقاي ثابت
- پس براي همينه كه موبايلش رو جواب نميده
- احتمالا !
- شما خانوم اشراقي هستيد ؟
- بله
- نشناختم صداتون رو ! چرا انقدر صداتون گرفته
زير لب با خودم گفتم : اخه به تو چه مگه فضولي ...
- راستش ...
- سرما خورديد
- نه يه خورده گريه كردم
خودمو لعنت كردم : باران اخه چرا بهش توضيح ميدي دروغكي بگو سرما خوردم ...
- گريه ؟ اتفاقي افتاده ؟
واي حالا چي جواب اينو بدم :
- نه راستش صبح با خانم تابان و آقاي مودت تو يه دادگاه شركت كردم كه يه ذره منو بهم ريخت
- الان حالتون خوبه ؟ ميخواهيد بيام دنبالتون ببرمتون خونه !
چشمام از شدت تعجب باز شدن :
- نه خوبم نگران نباشيد
- به هر حال با من تعارف نكنيد
- ممنون از پيشنهادتون ولي حالم كاملا خوبه ...
كمي سكوت كرد و بعد با لحني كه انگار يه چيزي تو ش قايم شده بود گفت :
- باشه ... به هر حال هر كاري داشتيد تماس بگيريد ... فعلا با اجازه
- ممنون خداحافظ
وقتي گوشي رو قطع كردم از اينهمه كنجكاويش كلافه و متعجب بودم ... انگار يه جور ديگه شده ديگه اون ثابتي كه در گذشته مي شناختم نيست .. نه اينكه نباشه ها اما خيلي تغيير كرده ...
خوبيه تلفنش اين بود كه كاملا حواسم رو از دادگاه صبح پرت كرد .. اما حالا كه به خونه رسيدم بازم ياد مظلوميت تهمينه افتادم ... كاش دنيا جاي بهتري بود براي زندگي ...
به قول مشيري
از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
آدميت مرده بود .. گرچه آدم زنده بود ...


***
باران دفترش را بست و صداي موزيكي كه از لب تاپش مي آمد را بلند تر كرد و روي تخت دراز كشيد ... انقدر به ماجراهاي امروز فكر كرد كه خوابش برد ... سهند به آهستگي در اتاقش را گشود و با ديدن باران كه در خواب فرو رفته داخل اتاق رفت و صداي لب تاپ را خفه كرد . لبخندي به چهره دردمند خواهرش زدو با خود انديشيد تعداد شبهايي كه باران بدون نياز به قرص آرامبخش مي خوابد خيلي بيشتر از قبل شده .


***
صدرا خودنويس پاركرش را روي برگه پرشده مقابلش گذاشت و به ساعت نگاه كرد امروز هر چقدر با هنگامه تماس گرفته بود تلفنش را جواب نداد. بي اختيار دوباره موبايلش را از روي ميز برداشت و در حالي كه به تابلوي مقابلش كه نقش يك كوير خشكيده و مردي از پا افتاده را در خود داشت نگاه ميكرد شماره هنگامه را گرفت و اينبار بلاخره صداي زيباي هنگامه در گوشي پيچيد :
- سلام صدرا جان!
- سلام .. كجايي ؟ ميدوني امروز چقدر تماس گرفتم !
- ببخشيد خيلي حالم خوب نبود نمي تونستم جواب بدم يه جلسه چند ساعته هم داشتم كه حسابي خسته ام كرده بود !
- چي شده امروز همه اتون حالتون خوب نيست ... ؟
- همه امون منظورت چيه ؟
- آخه امروز كه موبايلت رو جواب ندادي با دفتر تماس گرفتم . باران هم حالش خوب نبود انگار !
- اخ اره اون بنده خدا كه امروز خيلي شوكه شده بود !
- چرا ؟
- اخه دادگاه صبح اصلا خوب برگزار نشد !
- ميشه واضحتر توضيح بدي تو هم كه مثل اون حرف ميزني !
- باشه بابا چرا انقدر عصباني ميشي يهو ؟
هنگامه درحالي كه از اين همه اصرار صدرا متعجب بود به صورت خلاصه موضوع دادگاه را براي او تعريف كرد . صدرا كه اولين بار نبود اين قصه تكراري نابرابري را مي شنيد باتاسف سري تكان داد و گفت :
- كي ميخواد يه روز اين جريان تموم بشه ..
- نميدونم .. اصلا نميدونم چطور بعد از صدور حكم بايد به خانواده تهمينه بگم كه نصف ديه رو آماده كنند . مطمئنم كه توانش رو ندارن، كل زندگيشون پنج ميليون هم نميشه ...
- يعني هيچ راهي نيست كه بشه براي هر دو حكم اعدام گرفت ...
- نه پزشكي قانوني هم تاييد كرده كه با وجود شدت جراحات تهمينه فقط يه نفر بهش تجاوز كرده ...
صدرا هم ناراحت غمگين شده بود . سعي كرد گفتگو را كوتاه كند... وقتي به مرد روي تابلو دوباره نگاهي انداخت .. حس ميكرد كه چقدر اين مردو اين كوير برايش آشنا هستند...
نگران باران بود از بين حرفهاي هنگامه فهميد كه مجبور شده امروز پيش بينا برود .. و اين نشان ميداد كه حتي خود باران هم متوجه وخامت حال روحي اش در آن لحظه شده ... سرش را روي ميز گذاشت دلش گرفته بود ... دوست داشت هرچه زودتر دو هفته ديگر فرابرسد تا شايد بت واند با پيروزي در دادگاه فرهاد اندكي از اين همه بار سنگين را از دوش باران بردارد ...
مادرش در را گشود تا با او حرف بزند با دين حال صدرا اخمهايش در هم رفت . چقدر تعداد روزهايي كه پسرش را در هم و غمگين مي ديد زياد شده بود ...
- صدرا بيدارپسرم ؟
صدرا سرش را به آرامي بلند كرد و در نگاه مهربان مادر غرق شد :
- جانم مامان !
- چرا اينجا خوابيدي برو سرجات استراحت كن !
- يه خورده كار دارم هنوز .
- سرت درد ميكنه ؟
- يه كمي !
- الان به شهلا خانم ميگم برات مسكن بياره !
- نه اونقدر نيست كه نتونم تحمل كنم !
- يه خورده به فكر خودت هم باش يه ذره به زندگي شخصي ات برس . كاش يه چند وقتي كار رو كلا تعطيل ميكردي !
- نميشه كه مامان مردم كارهاشون روسپردن به من ازم توقع دارن چطوري نيمه كاره رهاش كنم . . .
- نمي دونم به هر حال اينطور كه داري پيش ميري از پا ميافتي ...
- نگران نباش مراقب هستم . حالا چرا دم در وايستادي بيا تو
- نه همينجا خوبه ... ميخواستم يه چيزي بهت بگم و بعد برم بخوابم !
- جانم بگو !
- درباره هنگامه است !
- هنگامه ؟ چيزي شده ؟
- چيزي كه نه ! اما من و پدرت درباره اين مسئله خيلي حرف زديم . به نظرم هنگامه دختريه كه برات مناسبه .. حس ميكنم خودت هم به اين نتيجه رسيدي!
صدرا با تعجب نگاهي به مادر انداخت :
- چطوري فكر كردين كه من هم به اين نتيجه رسيدم ؟
- من يه مادرم خواسته ها و نيازهاي پسرم رو مي شناسم !
صدرا با خود فكر كرد پس چرا اين همه مدت بهم نگفتي كه دارم راه رو اشتباه ميرم .
- نميخواد الان چيزي بگي به اين قضيه فكر كن اين وقتهايي كه با هم كار مي كنيد رو يه خورده اش رو هم اختصاص بده به اينكه بيشتر بشناسيش ...... ميخوام تا قبل از اينكه دير بشه بريم با خانواده اش حرف بزنيم !

صد را هنوز متعجب به حرفهاي مادر فكر ميكرد كه متوجه شد مدتي است از جلوي در اتاق رفته ... در اين همهه و مشغله زياد تنها اين را كم داشت كه بخواد به ازدواج فكر كند .... چهره هنگامه جلوي چشمانش جان گرفت در حالي كه با لبخند و شيطنت و در عين حال با وقار و مهربان نگاهش مي كند ....


به خوبي مي دانست ، هنگامه دختري است كه مي تواند انتظارات يك مرد را از زني كه بايد شريك زندگي اش شود برآورده كند . با خود فكر كرد : الان وقت خوبي براي فكر كردن به اين چيزها نيست بعدها حتما راجبش جدي تر فكر مي كنم در حال حاضر تمام فكرش مشغول پرونده باران و موسسه سعادت بود . چهره بي تكلف و مهربان باران تصوير صورت زيباي هنگامه را كنار زد .صدرا بي اختيار لبخندي بر لب آورد .

***
باران پشت پنجره ايستاد و تردد متراكم خيابان ملاصدرا را زير نظر گرفت . دو هفته از تاريخ دادگاه تهمينه گذشته بود مي دانست كه هنگامه و صدرا سخت مشغول كار كردن روي پرونده موسسه سعادت هستند . برسام براي كارشناسي زميني به شمال رفته و باران در دفتر تنها بود و حس ميكرد كه چقدر به اين تنهايي نياز دارد . مي دانست كه فردا تاريخ اولين رسيدگي پرونده شكايتش عليه فرهاد به اتهام ايراد صدمه عمدي منجر به فوت نوزادش است . اما با وجود اين خيلي آرام بود آنقدر كه خودش هم نمي توانست باور كند . درد از دست دادن كودكي كه تنها چند روز كوتاه حق مادري كردن برايش را يافته بود حالا ديگر يكجاي قلبش مثل اثري از يك زخم كه ظاهرش در حال ترميم است اما از درون هرگز بهبود نخواد يافت ، آرام گرفته بود .
صداي موزيك در فضاي ساكت و خنك دفتر مي پيچيد و باران با سرانگشتانش روي شيشه ريم ملايم آهنگ را تكرار ميكرد . چند وقتي ميشد كه مصرف داروهايش تقريبا به نصف رسيده و كمتر دچار تب هاي عصبي مي شد و صبحها خبري از تلخي دهان و منگي سرش نبود . فكر ميكرد هرچه به تاريخ دادگاه نزديكتر شود مضطرب تر خواهد شد اما اينگونه به نظر نمي رسيد ... او آرام بود و منتظر . شايد هم در حال فرار ...
صداي گيتار ملايمي كه از گوشي اش بلند شد رشته افكارش را پاره كرد به سمت ميز رفت و گوشي را برداشت نگاهي به صفحه آن انداخت صدرا ثابت . با توجه به دادگاه فردا منتظر اين تماس بود . صداي كامپيوتر را قطع كرد و دكمه سبزرنگ روي گوشي را فشرد :
- الو سلام آقاي ثابت !
- سلام خانم اشراقي حالتون خوبه ؟
- خوبم! ممنون ! شما خوبيد ؟
- من هم بد نيستم . تماس گرفتم از بابت جلسه بازپرسي فردا، ميخواستم باهاتون حرف بزنم !
باران خود را روي صندلي رها كرد :
- بفرماييد گوشم باشماست .
- نه راستشه ...
باران ابروها را بالا داد . صدرا موبايل را بيشتر در دستش فشرد .
- فكر ميكنم حضوري صحبت كنيم بهتر باشه...!
باران لبخند كمرنگي زد . خودش هم نمي دانست به چه مي خندد
- حتما !من كي بيام دفترتون .
- نيازي نيست شما بياييد من تا يه ساعت ديگه همراه هنگامه ميام دفترش .
- بسيار خوب پس منتظرتون هستم !
- باشه فقط اگر كمي دير شد باز هم منتظر بمونيد من حتما ميام ...
- چشم منتظر مي مونم !
پس از خداحافظي كوتاهي گوشي را قطع كرد . اولين چيزي كه به ذهنش رسيد تماس با سهند بود .
- الو سلام سهند خوبي ؟
- سلام مرسي كجايي ؟
- دفترم ديگه . به جاي بازجويي نميخواي حالمو بپرسي ؟
- اوه اوه خواهر كوچولوي غضبناك بهت نميادا !!!
- كجاشو ديدي حالا ....
- من همينطوريش هم زمين خوردتيم باران خانوم تهديدمون نكن !
باران از لحن شوخ و مهربان سهند خنده اش گرفت :
- آقاي دكتر لات ،زنگ زدم بگم امشب كمي ديرميام نگران من نشيد .
- چرا ؟ اتفاقي افتاده ؟
- نه فقط براي دادگاه فردا با اقاي ثابت جلسه دارم .
- اها ،خوب باشه، من ميام دم دفترش دنبالت فقط ساعتش رو بگو .
- نيازي نيست داداشي من ديگه بزرگ شدم در ضمن معلوم نيست جلسه امون كي تموم بشه . قرار هم نيست كه بريم دفتراون ، ثابت مياد همينجا .
- باشه خانوم بزرگ هر وقت داشتي راه مي افتادي يه خبر بده .
- باشه حتما !
پس از قطع كردن تلفن به سراغ فولدر پرونده تهمينه در كامپيوتر رفت در اين دو هفته حتي نتوانسته بود به آن نگاهي بياندازد چه برسد به اينكه بخواهد تكميلش كند . هنگامه و برسام هم بعد از آن جلسه طولاني ديگر حرفي از دادگاه به ميان نياورده بودند . گويا همه چيز را موكول كرده بودن به جلسه بعدي رسيدگي . سه روز قبل مادر و پدر تهمينه با دو جعبه بزرگ گوجه سبز و گيلاس نوبرانه به دفتر آمدند. مي گفتند از محصولات باغ خودشان است .مادرش در حالي كه انگار چشمه اشكش خشك نميشد با حرفهايش قلب آنها را دوباره به درد آورده بود !
- امسال كه ديگه ما دل و دماغ باغداري نداشتيم باغ رو سپرديم دست همسايه ... هر سال تهمينه با همون هيكل كوچيكش نصف كارها رو به دوش مي گرفت . هميشه يه جفت گيلاس آويزون گوشاش بود ... مي گفت دلم ميخواد اگر قرار نبود آدم باشم يه گيلاس سرخ و خوشگل مثل اينا باشم ... امسال كه همسايه سهم محصولمون رو آورد قلبم هزار پاره شد از ديدن اين گيلاسها انگار برق چشماي تهمينه رو دزديدن كه انقدر شفاف و قشنگ شدن ...
بعد از رفتنشون هيچ كدام از آنها نتوانستند و دلشان نيامد كه حتي دانه اي از آن ميوه ها را بخورند . برسام بي حرف جعبه ها را پشت ماشينش گذاشت و به پروشگاه آمنه برد .
باران نفس عميقي كشيد و مشغول ثبت مدارك جديد در پرونده شد . انقدر به دقت كارش را انجام مي داد كه متوجه گذر زمان نشد وقتي با صداي در سر بلند كرد نگاهش به ساعت افتاد كه پنج دقيقه از شش گذشته بود . منتظر كليد انداختن هنگامه و ورودش به همراه صدرا شد، اما اين انتظاربي نتيجه ماند با خود فكركرد شايد كليدش را جا گذاشته . بلند شد و بي آنكه در چشمي در نگاه كند آن را گشود و لبخندش را به صورت كسي كه فكر ميكرد صدرا يا هنگامه است پاشيد ....

اما فرهاد با چهره اي درهم ،ته ريشي بر صورت و لبخندي نامفهوم پشت در ايستاده بود ...



برای لحظه مات و مبهوت برجای ماند و بعد بلافاصله بدنش شروع به واکنش نشان دادن کرد ، قدمی به عقب برداشت و بی اختیار خواست تا در را ببندد . اما فرهاد بلافاصله پایش را روی درگاه در گذاشت باران با صدایی که گویی از ته چاه در می آمد پرسید :
- تو اینجا چیکار میکنی ؟ از کجا فهمیدی که من اینجام ..؟ چی کارم داری ؟
فرهاد لبخند زد :
- سلام باران خانوم به جای اینکه اینطوری منو به رگبار ببندی بهتر نیست اول حالمو بپرسی یا سلام کنی ؟نکنه اینم از تاثیرات همنشینی با وکلاست که ادبت رو از دست دادی ؟ یا شایدم از دیدن شوهرت انقدر ذوق زده ای که نمی تونی هیچی بگی ؟
باران به سختی آب دهانش را فرو داد :
- فرهاد من با تو حرفی ندارم ، از اینجا برو !
- اما من باز تو خیلی حرف دارم باران خانوم.
- تو هرچی می تونستی و باید می گفتی رو قبلا گفتی . بهتره از اینجا بری!
فرهاد وارد دفتر شد و در را بست .
- تو باید به حرفام گوش کنی . نباید اینطور دوره راه بیافتی و همه جا منو مثل یه جنایت کار جلوه بدی !
باران از شنیدن کلمه جنایتکار تکانی خورد و انگار صدا به حنجره اش برگشته باشد گفت :
- به نظرت کسی که بچه خودش رو می کشه جنایتکار نیست ؟
فرهاد صداش رو برد بالا :
- لعنتی خودت می دونی اون یه اتفاق بود ... من نمیخواستم ...
- یعنی دستت بهم خورد و منو اتفاقا هل دادی ؟ یا اینکه از روی عمد ....
- من عصبانی بودم ... من...
باران بی طاقت حرفش را قطع کرد :
- یا نکنه اتفاقی بود که بدهی پدرم رو پرداخت نکردی تا مغازه اش مصادره بشه و بره تو مزایده ... اتفاقی بود که وقتی اومد محل کارت اونطور بهم ریختیش و بهش بی احترامی کردی تا الان مثل یه عروسک بی حرکت گوشه خونه بشینه و حسرت بخوره ...
- باران اینو بفهم من عصبانی بودم قبول دارم که نباید زیاده روی میکردم .. نباید مثل بچه ها لج میکردم .... نباید .... نباید .... اما باور کن عقلم زایل شده بود ....
- فرهاد تمام مدت خیانتهات رو می دیدم و می فهمیدم و سکوت میکردم . کار رو به جای رسوندی که علنا با دخترهای رنگارنگ معاشرت می کردی و انگار داشتی بهم حالی میکردی که هیچ ارزشی برات ندارم . تمام اینا رو تحمل کردم . اما اخرش چی شد . چهارماه تمام تو اسایشگاه بستری بودم . تو کجا بودی؟ هنوز م باید هر شب کلی قرص و دارو بخورم !
صدای باران بی اختیار بالا رفته بود .... حس میکرد نفس کم آورده دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت :
- برو فرهاد من و تو دیگه هیچ حرفی نداریم ....
فرهاد تقریبا در حالی که فریاد می کشید گفت :
- تو هیچ به من فکر کردی؟ هیچ فکر کردی چطور با زنی زندگی می کردم که می دونستم قلبش مال کس دیگه اییه ؟به قول خودت با دخترهای جور واجور جلو چشمات رژه رفتم اما اصلا برات مهم نبود .. می دونی چرا چون تو هیچ وقت علاقه ای به من و زندگی ات نداشتی تو فقط به من پناه آورده بودی تا خودت رو از زندون پدرت خلاص کنی !!
باران به تلخی خندید :
- خوبه که میگی بهت پناه آورده بودم . اما تو چیکار کردی به جای اینکه بذر عشق رو تو دلم پرورش بدی منو تبدیل به یه برده کردی ..... شب عروسیمون طوری بهم تجاوز کردی که در تمام این سالها هیچ وقت دلم نمیخواست شب بشه و بیای طرفم . طوری ازم جسمم رو طلبکار بودی که انگار من فقط یه وسیله ام که خریدیش تا نیازهای جسمانی ات رو برطرف کنه و حق مخالفت هم نداشته باشه ... من دوستت داشتم فرهاد !!وقتی حاضر شدم بیام تو زندگی ات همه چیز رو فراموش کردم ... با خودم جنگیدم شب و روز که دیگه به هیچی فکر نکنم جز زندگی مشترکمون .. اما تو همه چیزو از پایه ویران کردی !
- یعنی تو هیچ وقت به صدرا فکر نکردی ؟تو همیشه عاشقش بودی ... می بینی که الان هم اولین کاری که کردی اینکه اومدی پیش اون . همه این مدت با فکر اون با من زندگی کردی . بعد به من میگی خائن ... من اگر خیانت می کردم میخواستم عکس العمل تو رو ببینم !
باران سرش رو با ناتوانی تکان داد و خود را روی یکی از مبلهای انتظار سالن رها کرد پاهایش می لرزید ...
- من به تو خیانت نکردم . تو می دونستی ... از همه چیز خبر داشتی از همه چیز .... می دونستی که من چه حسی دارم . بهت گفتم که نمیتونی باهاش کنار بیایی اما گفتی که می تونی ... گفتی که کاری میکنی همه چیز رو فراموش کنم . قرار بود کاری کنی که همه بهم حسرت بخورن ... می بینی .. می بینی چه خوب شدم مایه حسرت دیگران ... دست از سرم بردار فرهاد . ..
فرهاد به سرعت قدمی به طرف باران برداشت و دستش را کشید و از روی صندلی بلندش کرد :
- انقدر خودت رو به مظلومیت نزن باران . تو ادعا میکنی فراموشش کردی ... فکر میکنی نمی دونستم که هنوز بهش فکر میکنی .... حتی وقتی خواستی برام کادو بخری رفتی دقیقا یه کیف مثل کیف اون عوضی خریدی ... حالا هم اومدی با انتخاب اون به عنوان وکیلت داری بهم می خندی ....
باران بهت زده نگاهش کرد و فرهاد پیروزمندانه ادامه داد :
- چیه ؟ فکر نمیکردی که انقدر اطلاعات داشته باشم ؟ می دونی هر بار که می اومدم خونه و تو خواب بودی سراغ اولین چیزی که میرفتم دفتر خاطراتت بود . ... تمام این مدت با خوندش زجر کشیدم ... از اینکه میدیدم تو هنوز بهش فکر می کنی .. . هر لحظه بیشتر از خودم و از تو متنفر می شدم . تو سهم من شده بودی اما قلبت هنوز با اون بود هیچ وقت نتونستم تو رو کامل به دست بیارم ...شده بودم یه آدم احمق که دلش رو به سایه یه زن خوش کرده ... مثل بچه ها لج کردم ... فکر می کردم اینطوری میتونم ازت انتقام بگیرم .تو زندگیمون رو خراب کردی باران !
باران براثر شوک قوی که بهش وارد شده بود حس میکرد باز هم نفس کشیدن برایش مشکل و مشکل تر شده .. دستش را از انحصار دست فرهاد بیرون کشید ..
- تو حق نداشتی بخونیش ... تو هیچ حریم خصوصی برای من نگذاشتی ... حق نداشتی . ...
- واقعا فکر میکنی به عنوان شوهرت حق نداشتم ... و تو حق داشتی تو هر چند صفحه از دفتر خاطراتت اسم اون لعنتی رو بیاری .... بهش فکر کنی .. در حالی که قول داده بودی همه چیز رو فراموش کنی ... اونکه خیانت کرده باران خانوم تویی ...!! اونکه باعث شد من نتونم به قولهام عمل کنم تویی ...!!! اونکه باعث شد من دست به لجبازی با تو و خانواده ات بزنم خودتی ... !!!
باران فریاد کشید ؛ اما نه فکر میکرد که فریاد می کشد در حالی که صدایش مثل زوزه حیوانی بود که به مسلخ میرود ...
- فرهاد باز همه چیز رو تقصیر من ننداز .... من هیچ وقت بعد از ازدواجمون از عشق به کس دیگه ای تو اون دفتر ننوشتم ! تو ناراحتی ات مال چیزهایی که در باره احساساتم قبل از ازدواج نوشتم !
فرهاد با صدای بلند خندید . :
- واقعا ؟ پس قضیه اون کیف چیه ؟ قضیه اون روز که دم کانون دیدیمش چیه ... ؟لعنت به تو قضیه اسمش که شب عروسیمون از دهنت در اومد چیه ... ؟؟؟
- داد نزن .. تو که خوندی اون دفتر رو پس همه چیز رو خوب میدونی .... بی انصاف تو که خوندی دفتر رو نفهمیدی چقدر تلاش کردم برای به دست اوردنت .. چقدر تلاش کردم برای اینکه همه چیز رو همونطور که تو میخوای اداره کنم ... من از همه خواسته ها و آرزوهام گذشتم .. . تو زندان تو موندم و تن به خواسته هات دادم ... !
- واسه چیزی که وظیفه ات بوده سرم منت نگذار!
باران سرش را با تاسف تکان داد :
- می بینی هنوزم فکر میکنیکه من وظیفه ام بوده ... هنوزم ازم طلبکاری ... اگر همه دردت اون دفتر خاطراته من همه چیز رو گذاشتم کنار ... همه چیز حتی اون دفتر لعنتی ...! اما تو فقط یه مدت کوتاه خوب بودی ... دوباره .. شروع به آزارم کردی... دوباره .... بارها به خاطر اینکه فقط نظرم رو ابراز کردم توجمع منو تحقیر کردی ... به خاطر اعتراضهایی که به رفتارت میکردم ازت سیلی خوردم ...
- تو فقط نمی نوشتی ، تو مغزت هر روز و هر روز داشتی منو با اون مقایسه میکردی .. فقط دیگه دفتری نبود ....
- تو بیماری فرهاد .... برو ... برو بیرون !
فرهاد به زشتی پوزخندی زد :
- فعلا اونکه بیماره تویی ... تویی که روانه بیمارستان شدی...
قلب باران به درد اومد :
- همه اش به خاطر تو بود ... تو رویاهام رو ازم گرفتی .... آزادی ام رو گرفتی ... اعتمادم به خودت و خودم رو گرفتی .... بچه ام رو گرفتی .. پدرم رو گرفتی ... ابروم رو گرفتی ... تو باعث شدی من به این روز بیافتم ... حالا بگو از جون من چی میخوای ....
صدای فریادش حالا انقدر بلند بود که می دانست در کل ساختمان پیچیده ....
- من هیچی نمیخوام .... خودمم نمی دونم . تو داری منو هم مثل خودت دیونه میکنی ...
- من دیونه نیستم . ... برو بیرون ....
- نمی رم تاتکلیفم رو روشن نکنی نمی رم !!!
- من چی رو باید روشن کنم فرهاد ... دست از سرم بردار ... من بد ...! من خائن ...! ولم کن به حال خودم .
- تو چرا دست از سر من بر نمیداری .... این شکایتهای چیه ؟ من ولت میکنم . اما طلاقت نمیدم که بری ور دل این جوجه وکیل و به من و اینهمه سالی که زندگی ام رو بازی دادی بخندی ...
باران با حالتی غیر عادی به طرف فرهاد رفت و بادست روی سینه اش کوبید :
- پس دلیل اینکه بعد یک سال اومدی سراغ زنت ترس از این شکایتهاست ... برو بیرون و هر غلطی خواستی بکن ...
فرهاد پوزخندی زد و گفت :
- باشه باران خانوم من میرم . اما بدون که آرزوی اینکه بخوای از من طلاق بگیری رو به گور میبری ... حداقل نه تا وقتی که این چند سال زندگی ام رو ازت پس بگیرم ..
باران متعجب از اینهمه وقاحت در چشمان فرهاد خیره شد و به سردی گفت :
- آقای مرد ... آقای جوانمرد ... من به قول تو اگر اونقدر خائن باشم که میگی پس نیازی به طلاق گرفتن از تو ندارم .. همین الانش هم با همین جوجه وکیل دارم خوش گذرونی میکنم و به ریش تو میخندم ...
باران نفهمید که کی دست فرهاد بلند شد کی بر صورتش فرود آمد و کی او از شدت ضربه روی زمین پرت شد ....
- خفه شو ... تمام این سالها چشمامو بستم و گذاشتم بهم خیانت کنی گذاشتم چیزی که حق من بود رو ببخشی به یکی دیگه ... اما دیگه نمی گذارم . ..
باران جاری شدن خون را از گوش لبش حس کرد و به تلخی پوزخند زد و با فریاد در حالی که از درد سیلی که خورده بود همه صورتش می سوخت گفت :
- تازه چشمات رو می بستی و وضع من اون بود ؟؟؟... رو خیانت من ؟؟ داری کثافت کاری های خودت رو به من نسبت می دی ؟ از خدا نمی ترسی ؟....
فرهاد مجددا به سمت باران رفت ... که در دفتر به شدت باز شد ...

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 19:48 ] [ نگار ]
[ ]