X
تبلیغات
✪❤رمان خانه❤✪ - نُت موسيقي عشق 4
فقط ميدويدم و اشك هايي كه باعث ميشد جلوم رو تار ببينم رو با استينم پاك ميكردم.با سرعت هر چه تمام تر از سالن دور شدم.
مجيد چش شده؟چرا تولد من رو يادش رفته؟مجيد كه هيچ وقت اين طوري نبود...

اين سوالا تو ذهنم مي چرخيد كه رسيدم سر خيابون.يه تاكسي گرفتم و به سمت خونه رفتم.

در اتاق رو باز كردم.توي چهار چوب در ايستادم و با قيافه اي ماتم زده و خسته،به اتاقم نگاه كردم.به اندازه ي يك قدم وارد اتاق شدم و كيفم رو پرت كردم گوشه ي اتاق،خودم رو انداختم رو تخت و دوباره بغض لعنتي اومد سراغم...

يعني اين قدر واسه مجيد بي اهميت شده بودم؟مگه ادم تولد عشقش رو يادش ميره؟اون كه هر سال از يك هفته قبل از روز تولدم،واسش نقشه ميكشيد و برنامه ريزي ميكرد كه كجا بريم...اما حالا...حتي نخواست كه يه جشن كوچولو توي سالن تمرين بگيريم...حتي اون همه زحمت بچه ها واسه تزيين سالت به چشمش ناديده اومد.خيلي راحت فقط گفت : تولدت مبارك و بعد دستور داد تا اون جاهارو جمع كنيم و تمرين رو شروع كنيم...از همه مهم تر اين كه منو جلوي همه ي بچه ها ضايه كرد...باورم نميشه اين مجيد،همون مجيد ساله پيشه...

توي اين فكرا بودم كه كم كم خوابم برد.

نزديكاي غروب بود كه صداي بابا تو گوشم پيچيد : رها...رها...بلند شو يكي دم در كارت داره...

با صداي خواب الود گفتم : سلام بابا...كِي اومدين؟

_خواب بودي كه من اومدم.حالا پاشو يكي دم در كارت داره.

_كي؟

_نميدونم.

بلند شدم.اول يكم روي تخت نشستم.كلم رو خاروندم.با همون لباساي بيرون خوابم برده بود.از اتاق اومدم بيرون و رفتم دم در.در رو باز كردم و در عين ناباوري مجيد رو پشت در ديدم.نميدونستم چيكار كنم...چي بگم؟خيلي از دستش ناراحت بودم.چند دقيقه فقط توي صورتش زل زده بودم...مجيد سكوت رو شكست و قبل از اين كه من چيزي بگم گفت : سنتورت رو جا گذاشته بودي...برات اوردمش...

سنتور رو از دستش گرفتم و اروم و بي تفاوت گفتم : مرسي.

ميخواستم درو ببنندم كه مجيد گفت : رها ! يه لحظه صبر كن.اومدم اين جا يه مسئله ي مهمي رو بت بگم اما قبلش بايد باهام اشتي كني.

_چرا بايد همچين كاري بكنم؟

_چون ممكنه جوابي كه ميدي از روي عصبانيت باشه.

_واسم مهم نيست...

_ولي واسه ي من خيلي مهمه...

_مجيد ول كن،ميخوام برم

_دارم بات حرف ميزنم...

_زود تر بگو،كار دارم

_باور كن اينقدر سرم شلوقه كه گاهي وقتا غدا هم نميخورم.رها،تو كه خودت كاراي گروه رو ميبيني...ميبيني من چقدر كار دارم...تولد خودمم يادم ميره به خدا...يه اين دفعه مارو ببخش...باشه؟

چيزي نگفتم و به زمين خيره موندم.ته دلم راضي به بخشيدنش بودم،ولي خب بايد يكم ناز و كرشمه ي دخترونه ميومدم!

مجيد دوباره گفت : اشتي؟

لبخندي ژكونتي زدم و گفتم : باشه بابا...بخشيدمت...

مجيد با صداي خوشحالي گفت : خب...و اما...حالا ميخوام اون مسئله ي خيلي خيلي مهم رو بت بگم.

_خب؟بگو ببينم...

_اين جا؟وسط خيابون؟دعوتم نميكني بيام تو؟

از جلوي در كنار رفتم : چرا...بيا تو...

به پيشنهاد مجيد رفتيم توي الاچيق.رو به روي هم نشستيم.گفتم : خب!زود باش بگو!

مجيد : اِم...راستش مسئله ي مهم اينه كه...

از هيجان لرز خفيفي توي بدنم افتاده بود.نگاهم رو به لب مجيد دوخته بودم.هيچ حدسي نمي تونستم بزنم.

مجيد دوباره با من من گفت : مسئله ي مهم اينه كه...

هر لحظه اشتياقم براي شنيدن خبر بيشتر مي شد.

مجيد دوباره گفت : راستش مسئله ي مهم اينه كه...اِممم...

گفتم : واي مجيد بگو ديگه...

_مسئله ي مهم اينه كه قيمت شير ٣٠٠ تومن گرون شده

بعد با صداي بلند زد زير خنده.

_خيلي بي مزه اي...اصلا نبايد بات اشتي ميكردم...

مجيد خندش رو جمع و جور كرد و گفت : ببخشيد،الان ميگم...

بعد ادامه داد : ببين...مسئله ي مهم اينه كه...چجوري بگم...اينه كه...

_مجيد ميگي يا برم؟

_نه،ميگم ميگم...ببين...مي خواستم...اگه تو اجازه بدي...فردا شب...با مامان و بابام...بيايم واسه امر خير...

مو به تنم سيخ شد.خون توي رگ هام يخ بست.انتظار همچين خبري رو نداشتم...عين ديوونه ها زدم زير خنده و گفتم : امر خير؟

_اره...اگه شما اجازه بدي ميخوايم بيايم خواستگاري...

دوباره بلند زدم زير خنده.مجيد گفت : چته؟چرا ميخندي؟

با خنده گفتم : هيچي...يهو بم شوك وارد شد،سيستم بدنم بهم ريخته،نميدونه بايد چيكار كنه...هِي ميخنده...

مجيد هم اروم خنديد.

گفتم : خب درباره ي اين مسئله نبايد از من بپرسي كه...بايد از بابام اجازه بگيري...

_از بابات پرسيدم.بابات موافقه.ولي گفت بايد از خودتم بپرسم.

خنده ي زيركانه اي كردم و گفتم : اهان...پس يعني اگه من الان بگم نه،مراسم فردا بهم ميخوره؟

_تو همچين كاري نميكني عزيزم...

_يهو ديدي كردم...

تحديد اميز گفت : رها!

_اخي...دلم واست سوخت...باشه...فردا براي امر خير تشريف بياريد.

به صورتم خيره شد.توي چشمام زل زد.لبخند عجيب و غريبي روي صورتش ظاهر شد.چشماش رو روي هم گذاشت و اروم گفت : مرسي عشقم...!

موقع خداحافظي بهم سفارش كرد كه بچه ها از اين موضوع بويي نبرن.منم بش گفتم خيالت راحت و اون رفت.

در رو بستم و چند ثانيه بهش تكيه دادم و فكر كردم.اين پسره واقعا مشكل داره،از به طرف تولدم رو يادش ميره،از يه طرف مياد ميگه ميخوام بيام واسه امر خير...شونه هامو بالا انداختم.خنده ي احمقانه اي كردم و رفتم تو.

به حالت كنايه به بابا گفتم : بابا...حالا ديگه نمي دونيد كي دم در با من كار داره،نه؟

_خودش گفت بت نگم

_دستتون درد نكنه،شما شريك دزدين يا رفيق قافله؟

_حالا مگه بد شد؟

_نه... بعد ادامه دادم : جريان خواستگاري رو چرا بم نگفتين؟

بابا خنديد و گفت : پس بالاخره بهت گفت...

_اره...

_باباش چند روز پيش بم زنگ زد،گفت ميخوايم بيايم واسه ي امر خير.منم گفتم قدمتون روي چشم.هرچه زود تر تكليف اين دو تا جوون روشن بشه بهتره.اما بايد با خود رها هم هماهنگ كنيد.اون بنده خدا هم گفت چشم.

_حالا نمي شد يه كلمه به من بگين كه امادگي داشته باشم؟

_نه،مجيد گفت چيزي بت نگم.راستي،من واست كيك نخريدم چون فردا قراره تولدتو دوره هم تو مراسم خواستگاري بگيريم.

هر دو لبخندي بهم زديم.ديگه تقريبا شب شده بود.به اسمون نگاه كردم و به اتفاقات اون روز فكر ميكردم...چه روزي بود...

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

به شيشه ي ماشين زدم و گفتم : اقا در بست ميبري؟

مجيد گفت : بله كه مي برم!بفرما بالا...

سوار شدم و رفتيم به سمت سالن.از همون اول بحثه خواستگاري اومد وسط.مجيد گفت : رها تو خواستگاري چيا ميگن؟

_از اون جايي كه من ١٠٠ تا خواستگار دكتر و مهندس داشتم،كاملا به حرفايي كه تو خواستگاري ميزنن اشنام...

_اِ؟نه بابا...چطور اين خواستگاراي دكتر و مهندستو تا حالا رو نكرده بودي؟

_اخه جنبشو نداشتي...ترسيدم بترسي،پا پس بكشي.

_اهان...پس قضيه عشقيه...اونارو رد كردي كه به من برسي...

_يه چيزي تو همون مايه ها!

_حالا جدي تا حالا چند تا خواستگار داشتي؟

_دو،سه تا...اما هيچ كدوم كه به پاي شما نميرسن اقا...

_ما چاكريم!

با هر هر و كركر وارد سالن شديم.چشماي همه با ديدن ما چهار تا شد.سارا گفت : اِ...مگه شما دو تا باهم قهر نبودين؟

به هم ديگه نگاه كرديم بعد من گفتم : خب حالا باهم اشتي كرديم.

سينا كه شاخ هاش تا اسمون هفتم رفته بود گفت : رها مگه تو نبودي كه ديروز ميخواستي خرخره ي اين مجيد رو بجويي؟

گفتم : چش نداريد ببينيد باهم اشتي كرديم؟

_چش كه دارم...ولي شماها يكم مشكوك ميزنيد...

تمرين شروع شد.دو سه دور بيشتر تمرين نكرده بوديم كه مجيد وقت استراحت داد.قيافه هاي پر از سوال دخترا به سمتم اومد.دورم جمع شدند و هركس يه سوالي پرسيد : رها چه خبر شده؟تو و مجيد چطونه؟نه به ديروزتون،نه به امروزتون،چتونه شماها؟...

بين اون همه صورت احساس خفگي كردم.همه رو كنار زدم و گفتم : واي بچه ها خفم كردين...بفرما تو حلق بنده...تارف نكنيا...

فرناز گفت : بابا يه كلمه بگو چي شد باهم اشتي كردين...

لبخند مرموزي زدم،ابرو هامو بالا انداختم و سرم رو تكون دادم.

زهره : رها حرف بزن ديگه...

گفتم : اِم...خب...راستش مجيد اومد دم خونه،ازم عذر خواهي كرد،بعدشم يه پيشنهادي داد كه نميتونم به شماها بگم!

همشون داشتن از فضولي ميمردن.از روي صندلي بلند شدم كه برم اما عاطفه استينم رو كشيد و گفت : بشين ببينم...تا نگي چه پيشنهادي داده نميزارم بري.

با شيطنت گفتم : اون ديگه به شماها مربوط نيست...

سارا : خيلي نامردي رها...حالا ديگه ما شديم نامحرم؟

_شماها دهنتون لقه...كل شهر رو خبر دار ميكنيد...

_نه،قول ميديم به هيشكي نگيم...بگو ديگه...

_نميشه...مجيد گفته بهتون نگم...

سارا : مجيد غلت كرد...بگو ببينم...

_اوهوي...درست صحبت كنا...

_رها بگو ديگه...

_قول ميدين به هيچ كس نگين؟

همه باهم گفتن اره قول ميديم.يواشكي به اون طرف سالن كه مجيد وايساده بود نگاه كردم و با صداي ارومي گفتم : مجيد قراره امشب بياد واسه خواستگاري...

همه بلند گفتند : اووووووووو...لي لي لي لي لي لي...مباركه...

با صداي ارومي گفتم : بچه ها خفه شيد...الان مجيد ميفهمه بهتون گفتم...

فرناز رو به بقيه گفت : راس ميگه ديگه...خفه شيد الان رها لو ميره... بعد ادامه داد : پس بگو...اقا مجيد قراره امشب بره خواستگاري...

همه ذوق زده شده بودند.انگار قراره بيان خواستگاري خودشون.

سارا گفت : ببين رها...من اين جا از همه با تجربه ترم...وقتي كه باباش گفت بريم سر اصل مطلب،سريع بپر وسط حرفش و بگو من فعلا قصد ادامه تحصيل دارم.خر نشي يهو زود بله بگيا...؟!وقتي هم كه داشتي جلوي مجيد چايي تارف ميكردي،يه نگاه بكن تو چشاش،يه لبخند مليح بزن،بعد وقتي اون ذوق مرگ شد،يه استكان چايي بريز رو پاش...

با حرفاي سارا همه خنديديم.گفتم : اين دلبند نحيفه من گناه داره روش چايي بريزم...

در حال حرف زدن و بگو بخند بوديم كه مجيد منو صدا زد و گفت : رها اماده اي؟

_واسه ي چي؟

_بريم ديگه....دير شده...

دوزاريم افتاد.مجيد به خاطر مراسم اون شب تمرين رو پيچونده بود.از بين بچه ها بلند شدم،در حالي كه با عجله وسايلم رو جمع ميكردم گفتم : بچه ها توروخدا به كسي چيزي نگيدا...

_خيالت راحت عروس خانوم

لبخندي زدم و گفتم : عروس چيه بابا...هنوز كه نشدم...

كيفم رو به كولم انداختم و سنتورم رو برداشتم و گفتم : بچه ها واسم دعا كنيد...

زهره گفت : ايشالا زنده بموني...

_مرسي از دلداريت واقعا...

با بيخيالي گفت : خواهش ميكنم...

با مجيد از سالن زديم بيرون.دم در خونه پياده شدم و به سرعت رفتم تو.واسه ي شب كلي كار داشتم.اول از همه خونه رو مرتب كردم.كتاب هاي بابا رو از دور و بر خونه جمع كردم و بردم توي كتاب خونه.گردگيري مختصري كردم و بعد مشغول اماده كردن وسايل پذيرايي شدم.يه ظرف ميوه،دو تا ظرف كوچيك واسه شيريني و يه ظرف شكلات اماده كردم.بشقاب و كارد و چنگال بردم و روي ميز گداشتم.ظرف ميوه و ظرف شيريني هارو گذاشتم توي يخچال.اون ليواناي خوشگل مامان رو كه مال جهيزيش بود در اوردم و كناري گذاشتم تا وقتي خواستم چايي بريزم اماده باشه.يه لحظه رفتم توي فكر...كاشكي مامان الان بود...كاشكي بود و توي مراسم خواستگاري من شركت مي كرد...

=+=+=+=+=+=

به خودم كه اومدم ديدم ساعت چهاره.رفتم سراغ تلفن و به بابا زنگ زدم.

_الو؟سلام بابا.

_سلام،خوبي؟

_خوبم ممنون.

_نرفتي تمرين؟

_چرا رفتم،ولي با مجيد سريع برگشتيم.بابا كجاييد؟

_تو راهم دخترم.

_باشه.زود بيايد كه كلي كار داريم.

_چشم.چيزي از بيرون نميخواي؟

_نه.

_پس فعلا خدافظ

_خدافظ

تلفن رو قطع كردم و يه راست رفتم تو حموم.توي حموم مدام به اين فكر ميكردم كه چيكار كنم؟چي بگم؟با اين كه مجيد و خانودش رو بار ها و بارها ديده بودم،ولي اين خواستگاري رسمي يكم واسم غير قابل هضم بود.

از حموم كه اومدم بيرون بابا رسيده بود خونه.بعد از من اون رفت توي حموم تا دوش بگيره.سريع رفتم توي اتاق.حوله اي كه دور خودم پيچيده بودم رو در اوردم و يه تنيك استين سه ربي مشكي و مجلسي با جوراب شلواري مشكي و كفش هاي ورني مشكي ام پوشيدم.موهام رو با سشوار خشك كردم و مدل دادم.كاملا شيك،مثل دختراي خوب و منظم و مرتب،نشستم روي مبل و منتظر مهمونا شدم.بابا هم از حموم اومد.لباس چهار خونه ي كرم و قهوي ايش،با شلوار كرمش كاملا ست بود.هر دو منتظر نشسته بوديم.بابا گفت : استرس داري؟

گفتم : نه...واسه چي؟

_اخه من دارم...

_وا...بابا...مگه قراره بمب اتم بتركه؟

شونه هاشو بالا انداخت و هر دو اروم و ساكت نشستيم.

يهو زنگ در به صدا در اومد.در اون لحظه استرس تمام وجودم رو فرا گرفت.من كه خوب بودم...اين استرس لعنتي چي بود يهو افتاد تو جون من...

بابا گوشي ايفون رو برداشت و گفت : سلام،بفرماييد،خوش امديد...

در ورودي خونه رو باز كردم و دم در ايستادم.از دور مجيد و پدر و مادرش رو ميديدم كه دارن طول حيات رو طي ميكنن و به طرف ما ميان.دم در كه رسيدند اول مامانش،بعد مجيد و بعد پدرش وارد شدند.همه شروع كرديم به سلام و عليك : مامانش گفت : سلام رها خانوم...چطوري عزيزم؟

در جواب سلام و احوال پرسي ها فقط يك جواب ميدادم : سلام! خوبم ممنون.شما خوبيد؟خوش امديد...

گاهي وقت ها با خودم فكر ميكنم كه ايا وقتش نيست كه ما ايراني ها يكم توي مكالمات سلام و احوال پرسي خلاقيت به خرج بديم و همش اون جمله هاي تكراري رو نگيم؟

به هر حال،چه ميشد كرد.با مامان مجيد كه هيلكل تقريبا درشتي داشت دست و روبوسي كردم.

نفر بعدي مجيد بود كه وارد خونه شد.تا به حال مجيد رو اون طوري نديده بودم.يه دست كت و شلوار سرمه اي تيره،يه لباس سفيد كه روش راه راه هاي سرمه اي داشت و يه كروات سرمه اي.و علاوه بر اين موهاش رو مثل يك جنتل من باكلاس مدل داده بود.چقدر شيك و رسمي...

مجيد سلام كرد.منم سلام كردم.دسته گل رو داد دستم و گفت : بفرماييد...!

تو دلم گفتم مجيد چه با ادب شده امشب...

با بابا دست و روبوسي كرد.بعد هم باباي مجيد اومد تو و در رو پشت سرش بست.

مهمونا بالاي مجلس نشسته بودند.مامان مجيد وسط نشسته بود و باباش و خودش طرف چپ و راست مامانش نشسته بودند.بابا هم روي يه صندليه تكي و پهلوي مجيد نشست.

دسته گل رو گذاشتم توي يه گلدون اب و اوردم بيرون و گذاشتم روي ميز.برگشتم توي اشپزخونه.توي استكان ها چايي ريختم و بابارو صدا زدم تا بياد و سيني چاي رو ببره.

بابا گفت : مگه خواستگاريه منه كه من چاي ببرم؟خودت بايد بياري...

_بابا نميتونم...سنگينه،يهو ميريزم رو مجيد ابروم ميره ها...

_خيلي خب بده به من...

با بابا از اشپزخونه خارج شديم و رفتيم پيش مهمونا.نميدونستم چي بايد بگم.چي كار بايد بكنم...؟به خاطر همين ترجيح دادم ساكت بشينم و هيچي نگم.مجيد هم مثله من خيلي اروم و ساكت نشسته بود.رنگ صورتش يكم به سرخي ميزد و مدام با يه دستمال عرق پيشونيش رو پاك ميكرد.يعني اينقدر خجالت زده شده بود؟بابا بلند شد و رو به مجيد گفت : مجيد جون كتت رو در بيار،ظاهرا خيلي گرمته...

مجيد كتش رو در اورد و داد به بابا.بابا كت باباي مجيد رو هم گرفت و برد و زد به چوب لباسي.

تازه فهميدم لباس مجيد يه لباس استين كوتاه مردونس.لباس استين كوتاه با كروات چقدر بهش ميومد...قيافش خيلي مردونه تر شده بود.از جاهاي مختلف بحث شد و پدرهامون صحبتشون حسابي گل گرفت.بابا از مشكلات دانشگاه و تدريس و خاطراتش با دانشجو ها ميگفت،باباي مجيد از قيمت دلار و سكه و نوسانات بازار.تو دلم گفتم اخه اگه مي خواستيد جلسه ي بحث و مذاكره راه بندازيد مي رفتيد يه جاي ديگه...

تا بالاخره نوبت به ما هم رسيد و باباي مجيد گفت : خب...استاد اگر موافق باشيد بريم سر اصل مطلب... و بعد به من و مجيد اشاره كرد.ياد حرف سارا افتادم.خندم گرفته بود و نميتونستم خودم رو كنترل كنم.

بابا گفت : بله...اصلا امشب به خاطر اصل مطلب دور هم جمع شديم.

از حرف بابا همه خنده ي كوچولويي كرديم.

محبوبه جون گفت : والا شما كه مجيد مارو خوب ميشناسيد.ماهم كه رها خانوم رو ميشناسيم.هر چي باشه اين دوتا پنج ساله كه باهم اشنان.پس نيازي به معرفي و شناخت هم ديگه نيست.بالاخره بعد از پنج سال ديگه وقتش رسيده كه دست اين دوتا جوون رو بزاريم تو دست هم ديگه.هم با هم اشنا هستن،هم اخلاقيات هم رو ميدونن و از همه مهم تر هم ديگه رو دوست دارن...چي از اين بهتر؟امروز هم كه ما اومديم خدمت شما،فقط براي كسب اجازست.رها خانوم چيزي كم نداره...دختر خوب و با محبتيه...مجيد ما هم بدون اغراق بگم بچه ي خوبيه...حالا شما نظرتون چيه؟موافقيد؟

بابا گفت : والا منم عين شما...با همه ي نظرات شما موافقم.هر چي اين دوتا زود تر برن سر خونه و زندگيشون،من خوش حال تر ميشم.فقط به خواهش كوچيك از اقا مجيد دارم.

باباش گفت : خواهش ميكنم...بفرماييد...

مجيد توجهش رو به بابا جلب كرد.

بابا ادامه داد : خواهشم اينه كه اقا مجيد اجازه بده رها تا هر كجا كه خواست درسش رو ادامه بده و مانع درس خوندن و يا كار كردنش نشه.

بابا ي مجيد : اون كه صد البته...رها خانوم ميتونه تا هر كجا كه خواست درسش رو ادامه بده و مجيد هم وظيفه داره شرايط رو براش فراهم كنه...

بابا رو به مجيد گفت : خب...نظرت چيه مجيد جان؟

مجيد : والا چي بگم...من با همه ي حرف ها موافق بودم...

محبوبه جون از من پرسيد : تو چي رها جون؟نظرت چيه؟شرطي نداري؟

گفتم : نه...صحبت خاصي ندارم...

دوباره محبوبه جون گفت : اگر حرفي داريد همين جا بزنيد...خجالت نكشيد...هر دومون به گوشه اي خيره بوديم و حرفي نميزديم.باباي مجيد به شوخي گفت : ميخوايد بريد تو اتاق و حرفاتون رو باهم بزنيد؟

گفتم : بله،اجازه مي ديد چند لحظه بريم؟

بابا خنديد و گفت : شما كه هر روز هم ديگه رو ميبينيد و باهم حرف ميزنيد...صحبت كردن ديگه واسه چي؟

_لازمه...

_باشه...هر جور خودتون ميدونيد...

با مجيب رفتيم تو اتاقم.گفتم : تو چت شده؟چرا يهو اين قدر خجالتي و مظلوم شدي؟

گفت : خب بابا ادم شب خواستگاريش استرس ميگيره ديگه...

سكوت حكم فرما شد...با من من گفتم : راستش...گفتم بياي تو اتاق حرف بزنيم كه فقط يه چيزي ازت بپرسم...

_چي؟

_مجيد...تا كجا حاضري بام بموني؟

لبخندي زد و سرش رو انداخت پايين و با دستمال توي دستش ور رفت.بعد از چند ثانيه گفت : رها خانم...تا بي نهايت باهاتم...هر جا كه باشي من پشتتم...

لبخندي زدم و گفتم : خيلي دوست دارم...خيلي زياد...

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

از اتاق اومديم بيرون.بابا با طعنه گفت : چقدر صحبتتون طول كشيد...

در جواب بابا فقط يه لبخند كوچيك زديم.باباي مجيد گفت : خب ديگه...بريم سر قرار و مدار عقد.

انگار يه شوك بم وارد كردن.عقد؟؟؟؟؟

محبوبه جون گفت : به نظر شما چه روزي واسه عقد بهتره؟

گفتم : ببخشيد، عقد؟؟؟؟

_اره ديگه...

_اخه...اخه...

_اخه چي عزيزم؟

_به نظر من بهتره اجازه بدين اين پايان نامه و تمرينات و اجرامون تموم بشه بعد به فكر عقد و مراسم و اين جور چيزا باشيم.الان كار پايان ناممون از هر چيزي واسه ما مهم تره...

مجيد گفت : منم با نظر رها موافقم.اگر بخوايم مشغول مراسم و اين جور كار ها بشيم كه نصف وقتمون ميره...ما الان بايد تموم وقتمون رو بزاريم رو تمرين...قراره عقد رو بزاريم واسه ي بعد از اجرا...

محبوبه جون : اوووووَه...اگه بخوابم بزاريم واسه ي بعد از اجرا كه خيلي طول ميكشه.پس ما امشب اومديم اين جا واسه ي چي؟

گفتم : اخه اگه بخوايم مراسم بگيريم و درگير كارهاي مراسم بشيم كه ديگه نميتونيم به تمرينمون برسيم...

_يه مراسم كوچيك كه به جايي نميخوره...اين جوري هر دو از بلاتكليفي در ميايد.

من و مجيد نگاهي به هم كرديم.به يه جا خيره شده بوديم و چيزي نمي گفتيم.من اصلا دلم نميخواست به اين زوديا درگير مراسم و اين جور چيزا بشم.ما كار مهم تري داشتيم.

محبوبه جون گفت : چطوره؟

گفتم : ببينيد ما كار مهم تري نسبت به مراسم عقد داريم.شما مي دونيد اگه اجراي ما خراب بشه چي ميشه؟

من سخت مقاومت مي كردم ولي جبهه ي مقابل قوي تر بود.

اخرش كم اوردم و رو به همه گفتم : هر جور صلاح مي دونيد...

_باريكلا...حالا چندم باشه بهتره؟

چهرم عصبي شده بود.حرسم گرفته بود از اين كه اونا مارو درك نميكنن.گفتم : والا چي بگم...نميدونم...

محبوبه جون رو به مجيد گفت : مجيد تو بگو

مجيد : منم نميدونم...

بابا گفت : دو هفته ديگه خوبه؟

گفتم : دو هفته ديگه؟؟؟؟دو هفته ديگه كه خيلي زوده...ما هنوز هيچ كاري نكرديم...

محبوبه جون : عزيزه من كار خاصي نميخواد بكنيم.ما فقط ميخوايم يه عقد كوچيك توي دفتر خونه بگيريم.بعد از اجرا ايشالا يه عروسيه بزرگ ميگيريم.خوبه؟

نمي دونم دليل اين همه اصرارشون واسه ي چي بود؟

بيخيال همه چي شدم...ديگه كار از كار گذشته بود...گفتم : باشه قبول...

باباي مجيد گفت : خب پس مباركه...

همه دست زدند و من و مجيد هم خنديديم.

محبوبه جون گفت : رها بي زحمت چندتا كارد و چنگال واسه ي كيك بيار.

كارد و چنگال از تو اشپزخونه اوردم.ديدم كيك رو گزاشتن روي ميز و چند تا كادو هم دورشه.شمعي كه روي كيك بود عدد ٢٣ رو نشون ميداد.با ديدن كيك خندم گرفت.مجيد گفت : رها بيا بشين.جاي محبوبه جون رو كه وسط نشسته بود،گرفتم و دقيقا نشستم رو به روي كيك.با شمارش معكوس براي فوت كردن شمع ها اماده شدم...١،٢،٣...و من شمع هارو فوت كردم...

همه دست زدند و تبريك گفتند.باباي مجيد گفت : خب...نوبتي هم كه باشه نوبت كادو هاست... بعد رو به مجيد گفت : برو اونو از تو ماشين بيار...

مجيد رفت و با يه چيز مستتطيل شكل كه دورش كاغذ كادو پيچيده شده بود برگشت.دادش دستم و گفت : بفرماييد!تولدت مبارك.

تو چشماي مجيد نگاه كردم.چشماش برق مي زد.گفتم : اين ديگه چيه؟

_بازش كن...

يكم به ريخت و قيافه ي كادوي عجيب و غريبم نگاه كردم.واي خدايا يه صدا از توش ميومد.يه چيزي هي توش ميپريد اين ور و اون ور.ديگه نميتونستم صبر كنم...بازش كردم.خداي من...توي اون كادوي بي قواره و گنده يه مرغ عشق كوچولو بود.بلند گفتم : واي مجيد مرسي...چقدر نازه اين...

مجيد اروم خنديد و چشمكي زد : قابل نداره...

با ذوق به قد و بالاي كوچولو و پر هاي ابيش نگاه كردم.دوتا سوراخ دماغ گنده بالاي نوكش داشت كه قيافشو خيلي بامزه كرده بود.

محبوبه جون در حالي كه يه جعبه دستش بود گفت : بفرماييد رها جان!تولددت مبارك عزيزم...

جعبه رو از دست محبوبه جون گرفتم و گفتم : دستتون درد نكنه...چرا زحمت كشيديد؟

_يعني ميگي ما نبايد واسه عروسمون كادو مي خريديم؟

سرم رو تكون دادم و جعبه رو باز كردم.وااااااو...چند لحظه چشمم رو بستم و دوباره باز كردم تر مطمئن شم اشتباه نمي بينم...

توي جعبه يه گردنبند طلا سفيد بود كه به يه تك مرواريد مزين شده بود.خيلي ظريف و ناز بود.يعني چقدر پول دادن براي اين؟به خودم اومدم و شروع كردم به تشكر كردن : واي دستتون درد نكنه،چرا اين قدر زحمت كشيديد؟به خدا من راضي به زحتتون نبودم و ...

گفتند : قابل تورو نداره...مباركت باشه...

تو دلم گفتم : من كادو ديده بودما...ولي كادو به اين باحالي نديده بودم.يعني ادم خر شانس تر از من من تو اين جهان هستي پيدا ميشه؟چه مادر شوهر و پدر شوهر خوبي دارم من...

مجيد گفت : خب استاد شما چي گرفتيد؟

بابا گفت : يه چيزه خوب...

بعد كادوشو داد دستم.بازش كردم.توش يه گوشي بود.گفتم : بابااا...

بابا خنديد و گفت : گوشي قبليت قديمي شده بود

_مرسييييييييييى بابا جونم...

كم كم مجيد و خانوادش اماده ي رفتن شدند.دم در با مامان و باباي مجيد خداحافظي كردم و اونا رفتند و فقط مجيد مونده بود و داشت كفشش رو مي پوشيد.داشت مي رفت كه گفتم : مجيد...

مجيد برگشت نگام كرد : جانم؟

_تو تولد من رو يادت نرفته بود...خودت رو به گيجي زدي...نه؟

لبخند زد.كناره هاي كتش رو كنار زد و دستش رو كرد تو جيبش.به زمين خيره شد و هيچي نگفت.

گفتم : مجيد با تواَم...

سرش رو بالا اورد و به سمت در نگاهي كرد.گفت : بابام اينا رفتن...منم برم ديگه...خدافظ عشقم !

اروم گفتم : خدافظ...

چند قدم دور شد.دوباره گفتم : حداقل ميخواي بپيچوني يه جوري بپيچون كه ادم نفهمه...

تنها عكس العمل مجيد ابن بود كه برگشت و يه دست تكون داد و رفت.

برگشتم توي خونه و مشغول جمع كردن وسايل شدم.كارا كه تموم شد،رفتم كنار قفس مرق عشقم.از من ترسيده بود.هِي ميپريد اين ور و اون ور.يكي نبود بگه اخه اسكل من كه كاريت ندارم...

روز خسته كننده اي بود.يكم بعد از حرف زدن با اون جوجو،لباسام رو عوض كردم و خيلي ريلكس،خوابيدم...

=+=+=+=+=+=+=+=+=

صبح روز بعد انگار بختك افتاده بود روم.نميتونستم بلند شم.ديروز خيلي خسته شده بودم و شب هم دير خوابيده بودم.با صداي بابا چشمم رو تا نيمه باز كردم كه مي گفت : رها بلند شو...مجيد نيم ساعته دم در وايساده.

تو حالت خواب و بيداري گفتم : مجيد كيه؟

_اينو باش...همون كه ديشب زد به كلش و اومد خواستگاري تو...

تموم اتفاقات ديشب در عرض كم تر از يك ثانيه از مغزم گذشت.مثل جن زده هابلند شدم و به ساعت نگاه كردم.وااااااي...پنج دقيقه ديگه تمرين شروع ميشد...يا پنج تن ال ابا...حالا چيكار كنم؟

اصلا نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و چي پوشيدم و چي خوردم.چشم به هم زدم و ديدم دم درم و دارم كفش ميپوشم.بابا گفت : صبحانه نميخوري؟

در حالي كه سعي مي كردم بند هاي كفشم رو ببندم گفتم : نه...ديره

تا وسط حياط دويدم ولي يهو حس كردم خيلي سبكم.همچون پر كاه ميدويدم.بعد به دستام نگاه كردم...سنتورم رو جا گذاشته بودم...اِي بابا...دوباره دويدم طرف خونه.دولا شدم كه كفشم رو در بيارم،اما بابا رو ديدم كه كيف سنتورم رو گرفته و داره بم لبخند ميزنه.سنتور رو از دستش گرفتم و گفتم : مرسي بابا جون !

مي خواستم برم كه بابا گفت : صبر كن...

يه لقمه نون و پنير داد دستم و ادامه داد : توي راه مدرسه بخور.

مغزم هنگ كرد.گفتم . جااان؟مدرسه؟؟؟لابد ايني هم كه دم در منتظرمه راننده سرويسه...

بابا تازه متوجه اشتباهش شد.بلند خنديد و گفت : ببخشيد...يادم رفته بود دخترم بزرگ شده...

از بابا خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون.در رو كه باز كردم ٢٠٦ توسي رنگ مجيد رو ديدم.مجيد با ديدن من ماشين رو روشن كرد.سريع خودم رو به ماشين رسوندم و نشستم : سلاااام.

_سلام...چقدر دير كردي بابا...علف زير پام سبز شد...

_واي ببخشيد...ديشب بعد از رفتن شما كلي بيدار بودم و داشتم خونه رو مرتب مي كردم.

سوتي بابا رو واسه ي مجيد تعريف كردم.هر دو خنديديم.بعد لقمه رو از وسط نصف كردم و نصفش رو به طرف مجيد گرفتم و گفتم : بيا بخور

_نه نمي خوام...

_اه،ناز نكن بگير بخور ديگه...

مجيد نصف لقمه رو گرفت و هنوز نرسيده بوديم كه تموم شد.

از ماشين پياده شديم و مجيد همون طور كه راه مي رفت دزدگير ماشين رو زد و بعد گفت : بدو كه الان بچه ها خفمون ميكنن...

تا دم در سالن رو باهم دويديم.در سالن رو باز كردم.همه اومده بودند.بعد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده،رفتيم سر جامون.تا نشستم همه دورم جمع شدند.اما قبل از اين كه چيزي بپرسند قيافه هاشون درهم رفت.سارا گفت : ايييى...رها حالمونو بهم زدي...

گفتم : وا...چي شده مگه؟

فرناز : گوشه چشمتو پاك كن بابا حالم بهم خورد...امروز صورتتو نشستي؟

با خودم گفتم اَه چه ابرو ريزي اي شد...بعد بدون اين كه حرفي بزنم اينه اي از توي كيفم در اوردم و گوشه ي چشمم رو پاك كردم.چند لحظه بعد سارا رو ديدم كه يه بطري اب طرف من گرفت و گفت : بيا...فك كنم اين خواستگاري اثرات روحي و رواني روت گذاشته...بگير صورتتو بشور...

گفتم : زهر مار...امروز صبح وقت نشد صورتمو بشورم...

يكم اب ريختم توي دستم و زدم به صورتم...چند دور اين كارو تكرار كردم.داشتم با پشت استينم صورتم رو خشك مي كردم كه صدايي منو به خودم اورد : از خواستگاري ديشب چه خبر؟

صورتمو چرخوندم كه ببينم كيه.ديدم محسن كنارم وايساده و با چشمايي پرسشگر منو نگاه ميكنه.بعد كم كم سينا و امير هم اضافه شدند.خودم رو زدم به كوچه ي علي چپ و گفتم : كودوم خواستگاري؟

محسن : تفره نرو ما مي دونيم...

_من نمي فهمم در مورد چي حرف مي زنيد.

محسن چشماش رو ريز كرد و كمي خم شد،تا به من كه نشسته بودم نزديك تر شه.گفت : اخه هر كي ندونه من كه مي دونم ديشب خونه ي شما چه خبر بوده...

كلم رو كج كردم تا مجيد رو ببينم.مشغول حرف زدن با محمدعلي بود.بلند شدم و گفتم : چه خبر بوده كه من خبر ندارم؟

امير دستم رو گرفت و نشوند روي صندلي.سينا گفت : دخترا همه چي رو بهمون گفتن...زود باش اعتراف كن...

امپرم رفت بالا.در حد مرگ عصباني شدم.مي خواستم تك تكشونو تير بارون كنم.بلند داد زدم : بچه هاااااا...شما به اينا گفتيد مجيد قراره بياد خواستگاري؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همشون هم ديگه رو نگاه مي كردن و زير لب يه چيزايي مي گفتن...زهره رو به عاطفه گفت : عاطي بگو ديگه...بگو كار كي بود...

عاطفه : به من چه؟به اوني كه لو داد بگو بگه...

سارا : عاطي خودتو به اون راه نزن...بگو كار خودت بود...

جر و بحث بين دخترا ادامه داشت كه حس كردم يكي داره ميزنه به شونم.ميخواستم برگردم طرفش كه با شخصي به نام مجيد رو به رو شدم.ديگه الان اگر كسي نمي دونست،به لطف دادي كه من زدم فهميده بود.مجيد گفت : رها...من چي بگم به تو...؟

گفتم : مجيد اخه خيلي اصرار كردن...منم بهشون گفتم...خير سرشون قول دادن به هيچ كس نگن...

همه دورم جمع شده بودند.سكوت حكم فرما شد كه يهو سارا گفت : به افتخار عروس و دوماد بزن دس قشنگه رو...

همه دست زدند و خنديدند.امير تنبكش ر اورد و شروع كرد به زدن.ما هم از خداخواسته پريديم وسط و شروع كرديم به رقصيدن.به مناسبت ازدواجِ نكرده ي من و مجيد،رسماً يه عروسي راه انداختيم.بعد از حدودا يك ساعت،اين قرطي بازي هارو جمع كرديم و عين بچه هاي خوب،نشستيم سر تمرين.

=+=+=+=+=+=+=+=+=

چند روزي گذشت.توي اون يك هفته هر روز بعد از تمرين با مجيد و محبوبه جون مي رفتيم خريد.يه روز واسه ي لباس،يه روز واسه ي كفش،و ...

اون روز هم باهم رفته بوديم براي ديدن حلقه.پشت ويترين هر مغازه اي مي ايستاديم و به مدل هاي جور واجور حلقه ها نگاه مي كرديم.نور پردازي داخل ويترين ها باعث مي شد حلقه ها بيشتر به چشم بيان.همه جور مدلي بود...ولي من هيچ كدوم رو نمي پسنديدم...

مجيد يه بطري اب توي دستش بود و هر از چند گاهي درش رو باد مي كرد و ابي ميخورد...محبوبه جون هم جلو جلو مي رفت و مغازه هارو نگاه مي كرد...

نزديكاي غروب بود.سه ساعتي بود كه داشتيم راه مي رفتيم.خسته و نا اميد از رو به روي اخرين مغازه رد شديم كه چشمم يه حلقه رو گرفت.وايسادم به تماشا كردنش كه مجيد جلو جلو رفت.صدا زدم : مجيد!بيا پيداش كردم!مجيد و مامانش به سمتم اومدند.حلقه ي مورد نظرم رو نشونشون دادم.يه حلقه با پهناي يك سانتي متر.طلاي زرد بود و حال مات داشت.نگيني هم روش نبود سادگيش منو جذب خودش كرد.الياژي از مس هم داشت.چون رنگش مايل به مسي بود.

گفتم : قسنگه؟

مجيد : اين همه مدل...اين چيه انتخاب كردي؟

_زشته؟

_زشت نيست...ولي...

_من دوسش دارم...

مجيد و محبوبه جون نگاهي به هم كردند و بعد داخل مغازه شديم و حلقه ي مورد نظر رو خريداري كرديم...

***********

بالاخره روز موعود فرا رسيد.دو هفته بعد از خواستگاري،عقد كوچيك و جمع و جوري برپا شد.

ساعت پنج صبح از خواب بيدار شدم.به سختي از تخت گرم و نرمم دل كندم و بلند شدم.توي اون گرگ و ميش صبح،نور كمي داخل اتاقم تابيده مي شد...به سمت پنجره رفتم و نگاهي به بيرون كردم.تيكه هاي ابر اسمون رو زيبا تر كرده بودند...نور طلايي خورشيد روزي ديگه رو اغاز ميكرد...روزي كه براي من با همه ي روز هاي عمرم فرق مي كرد.

اول از همه رفتم حموم.اماده شدم و لباسي كه مي خواستم توي مجلس بپوشم،يا به قول خودمون لباس عروس،كفش و... رو برداشتم.

همه رو روي صندلي عقب ماشين گذاشتم و با بابا تا دم ارايشگاه رفتيم.

نگاه پر از شوق بابا دلم رو مي لرزوند...نمي دونم چرا...ولي اون روز بيشتر از هر روز احساس كردم كه عاشق پدرم هستم و حاضر نيستم اونو با هيچي عوض كنم...

كنار بابا نشستم و راه افتاديم.دم در ارايشگاه،بابا گفت : خب...برو به سلامت...

دلم نميخواست برم...دلم ميخواست همون جا پيش بابا بمونم.به رو به رو زل زده بودم هيچي نميگفتم...

بابا گفت : چرا پياده نميشي؟

صداي نفس هام تند تر شد...تند تر و تند تر...نميخواستم اشكم اين جا سرازير بشه...محكم و مقاوم در برابر اشك هايي كه داشتند مثل سيل هجوم مي اوردند مقاومت ميكردم.اما...نشد...اشك هايم فرو ريخت...دوتاي اولي بي سر و صدا روي گونه ام سر خورد...سعي كردم پاكشون كنم،اما بعدي سرازير شد...تا اون جايي كه هق هق گريه ام بلند شد و بابا گفت : رها؟چي شده دخترم؟

سرم رو توي اغوش گرم بابا بردم.بلند تر و بلند تر گريه كردم.چقدر دوسش داشتم.دلم نميخواست ازش جدا شم...مثله يه دختر بچه كه حاضر نيست از پدرش جدا شه...بابا همه كس من بود...

بغلم كرد و اروم دستي به سرم كشيد.اروم كه شدم،سريع اشكامو پاك كردم و بدون اين كه نگاهي به صورتش بندازم از ماشين پياده شدم،وسايلم رو برداشتم و رفتم...

زنگ در رو زدم.يه خانوم با ناز و اشوه گفت : بله؟

_رها هستم...وقت گرفته بودم واسه ي امروز...

_اره عزيزم بيا بالا،واحد دوم و بعد صداي باز شدن در اومد

به كمك جعبه ي بزرگ لباسم در رو تا نيمه باز كردم و به سختي از لاش رد شدم.داشتم از پله ها بالا ميرفتم،اصلا جلوم رو نميديدم.جعبه ي بزرگ لباسم باعث شده بود فقط يه محدوده ي سفيد جلو چشمم باشه.پله هاي اخر بود كه جلوم رو نديدم و... بله...كاملا مشخصه كه چه اتفاقي افتاد...پخش زمين شدم...لعنتي...الانم موقع زمين خوردن بود؟

سوزش عجيبي توي پام پيچيد...يا روح القدس...نكنه قطع شده باشه؟

به سرعت وسايلي كه روي پام افتاده بود رو كنار زدم و پام رو بررسي كردم.قطع نشده بود ولي نصف پوست سر زانوم كنده شده بود.به علاوه اين كه شلوارم جر خورده بود و شده بود مثل پسته ي خندان...

واي چقدر درد داشت.بفرما رها خانوم...اينم از عواقب ازدواج...به سختي خودمو جمع و جور كردم و وسايلم رو برداشتم.اروم بلند شدم و لنگان لنگان به سمت دري رفتم كه سمت چپم بود.عروس شل تا حالا ديده كسي ايا؟نه جان من ديده؟

با ارنجم زنگ رو به صدا در اوردم.تموم وزنم رو انداختم روي پاي سالمم كه كمتر درد رو احساس كنم.حالا مگه اين خانومه ميااااد؟؟؟يه بار ديگه زنگ زدم.اما هم چنان كسي در رو باز نمي كرد...

عصباني شدم و داد زدم : كثافت تو كه يه در نميتوني باز كني چرا ارايشگاه ميزني؟؟؟

همون موقه در وا شد و يه مرد سبيل كلفت خواب الو جلوم ظاهر شد.

_بفرماييد با كسي كار داشتيد؟

يا خدا مگه اين جا ارايشگاه زنونه نيست؟اين اين جا چيكار ميكنه؟

در حالي كه سعي داشتم وسايلم رو به زور تو دستم نگه دارم گفتم : ببخشيد مگه اين جا ارايشگاه زنونه نيست؟

_اين جا طبقه اوله خانوم.ارايشگاه طبقه دومه...

اه...ادم با نوك سه دهم بارفيكس بزنه ولي ضايه نشه.دوباره اون پله هاي كزايي رو بالا رفتم.چقدر پام ميسوخت...چه جهنمي بود...به هر ترتيبي بود رسيدم بالا.دو تا در جلوم بود.حالا ارايشگاه كدوم وره؟از اين وره و از اون وره...

دل رو زدم به دريا و زنگ هر دو رو باهم زدم.فقط يكي از درها باز شد و قطعا همون مي تونست مقصد مورد نظر من باشه.خانومي در رو برام باز كرد و رفتم تو.به يه مبل اشاره كرد و گفت : وسايلت رو بزار اين رو.

چيز هايي كه روي مبل بود رو كنار زدم و وسايل خودم رو گذاشتم.مانتو و روسريم رو در اوردم و مشغول نگاه كردن در و ديوار ارايشگاه شدم كه پر بود از پستر هاي مدل مو و ارايش صورت.

همون خانم كه بعدا فهميدم اسمش نازى هست،گفت : بيا بشين خانومي.

توي اينه نگاهي بهم كرد و گفت : خب...دوس داري چه شكلي بشي عروس خانوم؟

_نميدونم...هر جور خودتون ميدونيد...

_لباست چه رنگيه؟

_كرمي مايل به صورتی

_بزار ببينم چه ميكنم...

كارش رو شروع كرد.

روي ميز مقابلم پر بود از لوازم ارايشي مختلف.يه جعبه ي بزرگ كرم برداشت و يكم ماليد يه صورتم.واقعا اين قدر پتينه كاري لازمه؟؟؟

بعد روي چشمم كار كرد.خط چشمي برام كشيد و دم خط چشم رو طرح داد.كارش حرف نداشت.با اون خط چشم،چشمام از اوني كه بود درشت تر جلوه مي كرد.سمت پايين پلكم رو نقره اي و قسمت بالاي پلكم رو صورتي كم رنگ زد.بعد با دقت برام خط لب كشيد و رژ كم رنگ اما خوش رنگ صورتي برام زد.

توي اينه نگاهي به خودم كردم.انگار خودم رو نميشناختم...اوني كه تو اينه بود من نبودم...

بعد رفت سراغ موهام،وسطاي كار بود كه يكي ديگه هم اومد كمكش.يه طرف رو شونه مي كرد و گيره ميزد و بعد مشغول ور رفتن با يه طرف ديگه ي موهام ميشد.وقتايي كه موهام رو ميكشيد تا به حالت دلخواهش در بياد خيلي درد اور بود.دلم ميخواست بلند شم يه چك بخوابونم تو گوشش و بگم اينقدر نكش لامصب...مو اِ.يال اسب كه نيست...

صداي اسپري تافت مدام تكرار مي شد،بعد صداي گوش خراش سشوار كه باعث مي شد هيچي نشنوم...

ترجيح دادم وقتايي كه دردم مياد چشمام رو ببندم تا كسي متوجه دردم نشه...

بالاخره موهام هم درست شد.دوباره خودمو تو اينه نگاه كردم...چقدر تغيير كرده بودم...موهاي صافم رو فرق كج باز كرده بود و توش چند تا رديف رو،خيلي نازك بافته بود.وقتي نور مي افتاد روش،طلايي بودن موهام بيشتر جلوه ميكرد.يه مقدار از موهام رو بالا برده بود و شنيون كرده بود.بقيه اش رو هم باز گذاشته بود و توي اوناهم چند رديف رو هم بافته بود.موهام خيلي قشنگ شده بود.يعني مجيد با ديدن من چي ميگه؟...

با عجله به سمت جعبه ي لباسم رفتم.به كمك دو نفر لباسم رو پوشيدم.يه لباس دكلته كه بنداش از پشت بسته مي شد.روش مرواريد دوزي هاي خيلي قشنگ داشت و دامني كه پف كمي داشت.

هنوز كفشام رو نپوشيده بودم كه زنگ در به در اومد.نازى گفت : رها جون عجله كن،اقا دوماد اومده دنبالت...

با عجله كفشم رو پوشيدم و همون گردنبندي كه براي تولدم هديه گرفته بودم رو انداختم گردنم.بعد يه شنل كرمي انداختم دورم و پول ارايشگاه رو حساب كردم و با كمك نازى تا دم در رفتم.درو برام باز كرد و منو فرستاد بيرون

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

واي،من تا حالا تو اين موقعيت قرار نگرفته بودم...مجيد رو ديدم كه كت و شلوار طوسي رنگش رو كه باهم خريده بوديم و يه لباس سفيد تنشه.يه كروات هم رنگ لباس من هم زده بود.به ماشين تكيه داده بود و دستاش رو كرده بود تو جيبش و به ته كوچه نگاه مي كرد.چقدر قيافش مردونه شده بود...ديگه اون پسري كه با يه تيشرت ميومد دنبالم نبود...الان ديگه مجيد با يه ماشين گل زده و كت و شلوار اومده بود.منم لباس عروس پوشيده بودم...خدايا...نه من اون رهاي قبلي بودم،و نه مجيد اون مجيد چند روز پيش...

چند قدم به سمتش برداشتم.صداي پاشنه ي كفشم باعث شد به خودش بياد و متوجه من بشه.صورتش رو به طرفم برگردوند و لبخندي زد.به طرفش حركت كردم.دست به سينه ايستاده بود و با تحسين نگاهم ميكرد.اروم اروم قدم برميداشتم تا اين كه دستاي گرمش رو حس كردم.مجيد اروم خنديد.

گفتم : سلام...چرا ميخندي؟

سرش رو انداخت پايين،زير چشمي بهم نگاهي كرد و گفت : همينجوري...

در ماشين رو برام باز كرد و من نشستم توي ماشين.بعد خودش به سمت صندلي راننده دويد.سوار شد و دستش رو گذاشت روي فرمون.به امتداد كوچه نگاه ميكرد...

گفتم : چرا راه نميوفتي؟

جوابم رو نداد...

_رها...؟

_جانم؟

_امروز چقدر روزه خوبيه...چقدر امروز رو دوس دارم...روزيه كه من و تو براي هميشه ميشيم مال هم...

من در ادامه ي حرفش گفتم : امروز روزيه كه من به عشقم ميرسم...روزيه كه تمام خوشبختي هاي دنيا ميشه مال ما...

نگاه محبت اميز مجيد دلگرمم ميكرد...چقدر اون لحظه هارو دوست داشتم...

مجيد دسته گلي به طرفم گرفت و گفت : بفرماييد!

_چرا تو هر وقت ميخواي گل بدي با ادب ميشي و ميگي بفرماييد؟

_اين گل ها فرق ميكنه...

_اهان...از اون لحاظ...

بعد ماشين رو روشن كرد و به سمت محضر به راه افتاديم.

از دور بقيه رو ميديم كه با چهره هاي خندان و خوشحال منتظر رسيدن ما هستند.كمي كه نزديك تر شديم،تونستم صورت هاشون رو تشخيص بدم.مجيد از دور شروع به بوق زدن كرد.بوق،بوق،بوبوق بوق...

دخترا دست زدند و كل كشيدند.مجيد ماشين رو نگه داشت و خودش زود تر پياده شد.تا در رو براي من باز كنه.هر دو پياده شديم.نميدونم كي بود كه مدام دور سرمون اسفند دود مي كرد.بچه هاى تمرين،مامان و بابا ي مجيد و فريد،بابا و چند تا از فاميلاي نزديكمون بودند.وارد دفتر خونه كه شديم دوباره همه كل كشيدند.رفتيم سر سفره نشستيم.

پارچه ي سفيد رنگي بالاي سرمون گرفتند و محبوبه جون مشغول سابيدن شد.اقايي شروع كرد به گفتن يه چيزايي به فارسي و عربي كه من هيچي ازش نميفهميدم.

يكم استرس داشتم و استرسم با هيجان تركيب شده بود.لحظه لحظه ي امروز چقدر زيباست...هرچند تمام اين مراسم صرفا جهت ظاهر سازيه.براي اين كه فقط يه مراسمي داشته باشم و اسممون تو دفتر خونه ثبت بشه...

رسيد به اون جاهاي حساسش كه عاقد گفت : عروس خانوم وكيلم؟

چشمم رو يك لحظه بستم...يه نفس عميق كشيدم و ناز و عشوه گفتم : بله!

قيافه ي متعجب همه به سمتم برگشت...چشماشون چهار تا شده بود...با چهره اي حيرت زده نگاهم ميكردند و منتظر واكنش بعدي من بودند...

مگه من چيكار كردم؟بله گفتن جرمه آيا؟؟؟

عاقد گفت : ظاهرا عروس خانم خيلي عجله دارند...

صداي خنده ي جمعيت بلند شد...مجيد با چشماي درشتش به من خيره شده بود...

گفتم : چرا ميخنديد؟

مجيد : رها تو خوبي؟

_مگه من چيكار كردم؟

_چرا دفعه ي اول گفتي بله؟

واااااي...عروس از اين گيج تر و خنگ تر؟؟؟چه ابرو ريزي اي شد...همين اول كاري ابروم جلوي فاميلاي مجيد رفت...عروسي كه دفه ي اول به داماد بله بگه تكليفش از همين الان مشخصه...

به هر حال گند من گندي نبود كه به اين زوديا بشه ماس ماليش كرد...بلكه اين گند دهن به دهن و سينه به سينه بين نوه و نتيجه هاي اون جمع ميپيچيد و داستان بله گفتن من ميشه يه چيزي تو مايه هاي داستان شنگول و منگول...

بالاخره ملت رضايت دادند كه خنديدن و مسخره كردن من رو ول كنند.چه لحظات زجر اوري بود...محسن و سينا شروع كردند به سوت زدن.از اون سوت بلبلي ها...

من و مجيد با لبخندي از سر شوق،پاسخ كسايي رو كه به ما تبريك ميگفتند رو ميداديم.بعد مجيد حلقه ي من رو دستم كرد و من حلقه ي مجيد رو دستش كردم و بوسه اي گرم مهمان لب هاي ما شد...

محسن و سارا اومدند جلو به ما تبريك گفتند.محسن رو به مجيد گفت : خب...مجيد خان...تو هم ديگه اساسي رفتي تو لونه ي مرغا...

بعد رو كرد به من و ادامه داد : رها حواست به اين داداش ما باشه ها...هواشو داشته باش...

سارا : مجيد بايد هواي رها رو داشته باشه...

بعد به من گفت : مبارك باشه عزيزم!

و كادوش رو داد دستم.همه دونه دونه ميومدند.تبريك ميگفتند،كادو ميدادند و ميرفتند.بعد از اون پاي چند تا برگه رو امضا كرديم و به همراه بقيه راهي خونه شديم.

خيابوناي اروم و سوت و كور تهران با اومدن ماشين هايي كه بوق ميزدند و پشت سر ما حركت ميكردند،به يك باره رنگ ديگه اي به خودش گرفت.فكر نمي كردم يه روزي هم نوبت خودم بشه كه توي ماشين بشينم و بقيه پشت سرم راه بيوفتند و بوق بوق كنند...

زياد طول نكشيد كه رسيديم خونه.هرجا كه وارد ميشديم صداي كل و كف بالا ميرفت.صداي اهنگ از همه جا ميومد.بچه هاي تمرين همه ريختن وسط و شروع كردند به رقصيدن.رقص عاطفه و محمدعلي از همه بهتر بود.عاطفه يه لباس مشكي كه تا بالاي زانوش بود،جنس براقي داشت و حلقه اي بود پوشيده بود.حركاتشون خيلي هماهنگ و دقيق بود.انگار صد بار باهم تمرين كرده بودند.ريزه ميزه بودن عاطفه و هيكلي بودن محمدعلي باعث شده بود تا جذابيت رقصيدنشون بيشتر بشه.عاطفه بدن انعطاف پذيري داشت و حركات نرمي با كمر و دستاش انجام ميداد.گاهي توي چشم هم ديگه نگاهي مي كردند،لبخندي ميزدند و بقيه ي رقصشون رو ادامه ميدادند.

در طرفي ديگه سارا و محسن بودند.رقص سارا و محسن معمولي بود.چشمان نافذ محسن و نگاه هاي از روي لذتش يه سارا باعث ميشد گاهي وسط رقصيدن خندشون بگيره...



=-=-=-=-=-=-

عاطفه،فرناز و سينا رو كه از اول مجلس خيلي شيك و با كلاس نشسته بودند،بلند كرد تا برقصند.حركات فرناز خيلي با عشوه و ناز بود و چشم هر بيننده اي رو وادار به تماشا ميكرد.

داشتم با مجيد در باره ي ارايشگاه و اتفاقاتي كه از صبح افتاده بود صحبت مي كردم كه سايه ي جمعيت روي سر ما افتاد.بچه ها با قيافه ي طلب كارانه مارو نگاه ميكردند.مجيد گفت : چيه؟خوشگل نديدين؟

محمدعلي : چرا ديديم...ولي خوشگلي كه تو شب عقدش پا نشه برقصه نديديم...

مجيد : به جان خودت من رقصيدن بلد نيستم...الكي اصرار نكنيد...

_اِ؟پس مارو به عنوان رقاص اوردي اين جا؟ما برقصيم تو نگا كني؟نُچ ...نميشه داداش شرمنده...بلند شو...

بعد دست مجيد رو گرفت و به زور برد وسط مجلس.دستاش رو گرفت و به صورت مسخره اي شروع به تكون دادنشون كرد.سرش رو نزديك گوش مجيد برد و همين طور كه به جاي رقصيدن فقط خودشون رو تكون ميدادند،يه چيزايي در گوشش گفت.هر دو بلند خنديدند.طوري كه توجه بقيه به اونا جلب شد.خيلي دوست داشتم بدونم چي دارن بهم ميگن كه اينقدر خنده داره...

كمي گذشت.محمدعلي و مجيد كمي باهم پچ پچ كردند و بعد محمد علي رو به امير گفت : امير يه اهنگ خوب بزار...

مجيد به سمتم اومد،زانو زد و گفت : افتخار ميدي با من برقصي؟

_اين قرطي بازي ها رو اون محمد علي يادت داده؟

_چه فرقي واسه تو ميكنه؟

كمي نگاهش كردم.بعد دسته گلم رو كنار گذاشتم و دست هاي لاك زده ام رو گذاشتم توي دست هاي مردونش.همه دست زدند.دوربين ها اماده ي فيلم برداري شدند.اهنگ شروع شد.سعي كردم تمام توانم رو جمع كنم و تا اون جايي كه ميتونم خوب برقصم.صورتم يه وجب بيشتر با صورت مجيد فاصله نداشت.توي حيطه ي بازو و دستاي مجيد مي رقصيدم.چشم توي چشم...حركات پامون رو باهم هماهنگ كرديم.مجيد شونه هاشو به طور ريتم دار بالا و پايين مي انداخت كه باعث ميشد جذاب تر به نظر بياد...

****************

مراسم عقد كنون تموم شد.عقد خيلي كوچيك و ساده اي بود.نه مهمون زيادي داشتيم،نه سالن بزرگي داشتيم.البته با توجه به شرايط ما خيلي عالي بود.به مناسبت عقد ما مجيد به بچه ها ١٥ روز مرخصي داد و قرار شد تا ١٥ روز تمرين نداشته باشيم.

روز بعد از مراسم عقد تا ظهر خواب بودم.وقتي بيدار شدم بابا از دانشگاه برگشته بود.با موهاي بهم ريخته كه از ديشب وقت نكرده بودم بشورمشون و با صورتي كه مقداري از ارايش ديروز روش مونده بود به بابا سلام كردم.بابا با عجله جواب سلامم رو داد و رفت توي اتاقش.تعجب كردم...رفتم دم اتاقش،در زدم و وارد شدم.بابا داشت با عجله يه چيزايي رو ميزاشت توي كيفش.

گفتم : بابا چيزي شده؟

_نه...

بعد در كيفش رو بست و كناري گذاشت.بهم نزديك شد و گفت : رها جان...راستش...يه هماشي هست...توي اصفهان...كه من بايد برم.يه سفر چند روزس...زود برميگردم...

ناراحت شدم.با لب و لوچه ي اويزون گفتم : حالا حتما بايد بريد؟اونم دقيقا يه روز بعد از روز عقد من؟

_قول ميدم زود برگردم...

_خب من تنهايي تو خونه چيكار كنم؟

_مثله دختراي خوب،دست به گاز نزن،به كبريت دست نزن،درو رو اقا دزده باز نكن،انگشتتو تو پريز برق نكن و به چرخ گوشت هم كاري نداشته باش...افرين دختر گلم...

_بابا جدي ميگم...

ميخواستم برم كه بابا گفت : رها ميشه اين لباس منو اتو كني؟

با بي حوصلگي گفتم : اره...بديد به من.

قبل از اين كه چيزي بخورم لباساي بابا رو اتو كردم و براش گذاشتم توي ساك دستي كوچيكي كه قرار بود چند روز همسفر بابا باشه.

بابا اومد پيشم : از دست من كه ناراحت نيستي؟

_نه،ولي ميدونيد اگه مجيد بفهمه...

بابا حرفم رو قطع كرد : اصلا اين چند روز كه تنهايي بگو مجيد بياد پيشت

_اره ها...چرا به فكر ناقص خودم نرسيد؟

به موبايل مجيد زنگ زدم.برنميداشت...حدس زدم خواب باشه.چند باري زنگ زدم تا بالاخره گوشيشو برداشت.با صداي خواب الود و خش داري گفت : الو؟

_بخور پلو!

_زهر مار...

و بعد قطع كرد.اين چه طرز حرف زدنه؟؟؟؟تا ديروز كه بهش زنگ ميزدم گوشي رو برميداشت و ميگفت : سلام جيگرم... الان ميگه زهر مار؟؟؟يه بار ديگه زنگ زدم.گوشي رو برداشت و با بي حوصلگي گفت : محسن ضرتو بزن ميخوام كپه ي مرگمو بزارم...

گفتم : همه ي دامادا روز بعد از عقدشون اينقدر با ادب ميشن؟

انگار يه شوك بش وارد كردن.صداش رو صاف كرد : واااي...رها تويي؟؟

با حرص گفتم : نه من محسنم...الانم ضرمو زدم ...ميخوام قطع كنم...

_ببخشيد بابا خب خواب بودم به اسمت دقت نكردم...

_خيلي خب بابا فهميدم...مجيد كيفت رو بردار،چند تا لباس و خرت و پرت هايي كه لازمت ميشه رو بريز توش و وردار بيا اين جا.

_خبريه؟ميخوايم بريم جايى؟

_نه...بابا ميخواد بره مسافرت.

_اِ؟ناقلا داري منو ميكشوني تو خونه خالي؟



خنديدم و گفتم : اره...ميخوام اعضاي بدنت رو بدزدم باهاشون قاچاق اعضا راه بندازم.

_من دم به تله نميدم...حالا بگو كجامو ميخواي بدزدي شايد نظرم عوض شه...

_مجيد مسخره بازي در نيار...بلند شو بيا...

_خب اخه واسه چي؟

_بابا داره واسه يه همايش ميره اصفهان.منم تو خونه تنهام.بابا گفت بت بگم بياي اين جا كه من تنها نباشم.

_پس نقشه ي اصلي از استاد بوده...

_چه نقشه اي؟

_قاچاق اعضاي بدن ديگه...

دوباره خنديدم و گفتم : زود بلند شو بيا...تو خونه تنهاما...اقا دزده مياد ميدزدتم...

_الان ميام نجاتت ميدم...

_باشه منتظرم.

يه نكته!اگر از اقايون چيزي ميخوايد،هميشه قوه ي غيرتشون رو تحريك كنيد.با كله كار مورد نظر رو انجام ميدن!

بابا اماده ي رفتن شد.پشت سرش رفتم تو حياط.هوا تقريبا خنك بود.بابا ساكش رو گذاشت توي صندوق عقب ماشين و خودش اومد جلو تا ازم خداحافظي كنه.بغلم كرد.گرماي اغوش بابا توي اون هواي خنك به ادم حس ارامش ميداد.محكم بابا رو بغل كردم.به موهايي كه روشون برف پيري نشسته بود و سفيده سفيد بود نگاه كردم.احساس كردم از همون موقه دلم براش تنگ شده.سوار ماشين شد،استارت زد،در پاكينگ باز شد و بابا با صداي بوق كه به نشانه ي خداحافظي بود،از خونه خارج شد.برگشتم توي خونه و يه چيزي خوردم.بعد مشغول پاك كردن باقي مانده ي ارايش صورتم شدم.

كمي گذشت كه زنگ خونه به صدا در اومد

_كيه؟

_منم منم مادرتون غذا اوردم براتون.

_بيا تو.

چقدر كودك درون اين بشر فعاله...

دم در منتظرش شدم.از دور دست تكون داد.من هم دستي تكون دادم و منتظر شدم تا طول حياط رو طي كنه و به من برسه.

=+=+=+=+=+=+=+

با يه كوله پشتي وار خونه شد و گفت : سلام نفسم !

_سلااام...مهربون شدي...؟!

_بودم!

مجيد در حالي كه خونه رو برانداز ميكرد گفت : خب...حالا من اين كوله بار عشقو كجا بزارم؟

_هر جا دوست داري...مجيد صبحانه خوردي؟

در حالي كه به سمت اتاق ميرفت گفت : اره جات خالي كله پاچه خوردم...

_نامرررررررد....تنها تنها؟؟؟؟؟؟؟خب منم ميخواستم....واسه منم مياوردي...

_تو كله پاچه دوس داري؟؟؟

_پ چي كه دوس دارم...جونم در ميره واسش...

_يا خدا...تو يه موجود استثناعي هستي عزيزم...

_وا چرا؟مگه كله پاچه دوست داشتن جرمه؟

_اخه معمولا خانوما كله پاچه دوست ندارن...تو چرا تا حالا به من نگفته بودي؟

_خب تا حالا بحثش پيش نيومده بود...

_ميدوني من چقدر تنهايي رفتم كله پاچه خوردم؟ميخواستم تو نفهمي...

خنده ي بلندي كردم و گفتم : واقعا؟؟؟خب از اين به بعد باهم ميريم...

اينقدر بدم مياد از اين دخترايي كه تا كله پاچه ميبينن زود دماغشونو ميگيرن و تا شعاع ١٠٠ كيلومتريش رد نميشن...بابا جنازه كه نيست...كله پاچست...اتفاقا خيلي هم خوشمزست...

مجيد از اتاق اومد بيرون و گفت : يادم باشه يه بار يه كله پاچه واست درست كنم.

_تو؟ تو تو درست كردن املت هم موندي...چه برسه به كله پاچه...

_خواستن توانستن است رها خانوم...

مجيد دوباره برگشت تو اتاق.منم دنبالش رفتم.گفت : خب حالا من رو تخت ميخوابم يا تو؟

_بزار برسي...بعدا فكر خوردن و خوابيدنتو بكن...

مجيد به اين شوخيه من توجهي نكرد و گفت : خب...تو رو تخت بخواب من رو زمين...

_نه نه،تو رو تخت بخواب من رو زمين.

_عمراً...مردي گفتن...زني گفتن...

_عمراً...صاحب خونه اي گفتن...مهموني گفتن...

_اصلا يه كاري ميكنيم...هر دومون رو تخت ميخوابيم...

با تمسخر گفتم : حتماًاًاًاًاًاً...تو هم كه از خداخواسته...

_نه جدي ميگم...

_مجيدتخت من يه نفرس...جا نميشيم...

بحثمون به جايي نرسيد.نه من راضي شدم كه رو تخت بخوابم و نه مجيد.عشق و علاقه رو ميبينيد كه ميچكه!!!

مجيد لباسش رو عوض كرد و اومد بيرون.هر دو نگاهي به اوضاع بهم ريخته ي خونه كرديم.همه چيز از ديشب بهم ريخته بود.پوست ميوه و شيريني و ته مونده ي غذا همه جا ريخته بود.ليوان هاي نشسته ي شربت و چاي،اشپزخونه اي كه تقريبا فقط ظرف چرك توش بود.صندلي هاي قرمز رنگي كه بري مهمون ها اجاره كرده بوديم و هر كدوم به طرفي افتاده بودند...

رو به مجيد گفتم : خب...شروع كنيم؟

_چي رو؟

_يه سر و ساموني به اين جا بديم ديگه...نميتونيم تو اين وضع زندگي كنيم كه...

_بيخيال بابا...

_مجيد اينا دو سه ساعت ديگه اين جا اين جوري بمونه بو ميگيره.بعدشم بايد هم زيستي مسالمت اميز با سوسك و مورچه داشته باشيم...

_من كه حال ندارم...

مجيد همون طور كه به اوضاع خونه نگاه ميكرد،خنده ي زيركانه اي كرد و گفت : الان زنگ ميزنم چند تا كارگر خوب بيان اين جارو تميز كنن.

بعد مبايلشو در اورد و شروع كرد به شماره گرفتن و از من دور شد...

يك ساعت بعد زنگ خونه به صدا در اومد.مجيد در رو براشون باز كرد.پرسيدم : كارگران؟

دوباره خنده ي زيركانه اي كرد و گفت : اره...اوناهاشن دارن ميان...

از دور چند نفر كه لباس هاي گشاد و كارگري پوشيده بودن ميومدند.نزديك تر شدند...قيافه هاشون به نظرم اشنا اومد.رسيدند دم در.بلند گفتم : اينا كه بچه هاي خودمونن.....!!!!

محسن كه اولين نفر وارد خونه شده بود گفت : بله...بچه هاي خودتونن...البته در نقش كارگر...

به مجيد گفتم : مجيد چي به اين بيچاره ها گفتي؟

فرناز : اقا زنگ زده به ما،ميگه همين الان چن دست لباس كارگري جور ميكنيد،ميپوشيد،ميايد اين جا واسه كار.وگرنه ١٥ روز مرخصي به دو روز تبديل ميشه.ما هم گفتيم سگ خور...يه روز ميريم كارگري،عوضش ١٥ روز راحتيم.مجيد فقط به ريخت و قيافه ي بچه ها ميخنديد.لباس هايي كه به تنشون زار ميزد و كثيف بود،در مقايسه با لباساي شيك و مجلسيه ديشبشون ،خيلي مسخره و خنده دار بود.

عاطفه به مجيد گفت : بخند...بخند اقا...بخند...بايدم بخندي...يه روزي ميرسه كه يكي هم تورو عين بَرده بكشونه يه جايي واسه كار...حالا ببين...

با اين حرف عاطفه مجيد بيشتر خندش گرفت.

دونه دونه با نگاه هايي پر از خشم و نفرت،اما با دلي مهربون وارد شدند.هر كي يه چيزي تو دستش بود.طِي،سطل،جارو،...

ميدونستم بچه زياد هم از اين كه اومده بودند اون جا واسه ي كار ناراحت نبودند.بلكه تا حدودي خوشحال هم بودند.همه ي ما از اين كه كنار هم بوديم لذت مي برديم.حتي براي كارگري.يه جورايي بهم عادت كرده بوديم و نديدن هم واسمون سخت بود.مثله يك خانواده.چهار ماه از صبح تا عصر كنار هم تمرين كردن زمان كمي نيست تا به كسي يا كساني عادت كني و نديدنشون واست سخت باشه...

همه دست به كار شديم.هنوز كاري از پيش نبرده بوديم كه امير گفت : مجيد حالا ساعتي چقدر بهمون ميدي؟

مجيد : بله؟؟؟؟!!

_چهار دست و پات نعله...همون كه شنيدي...

_اولاًحرف دهنتو بفهم...دوماً بايد كار كني،اگه نكني مرخصي بي مرخصي...سوماً من از اين پولا ندارم به كسي بدم...

_به درك،نده...گدا...

مجيد،به تلافي از حرف امير يه سطل پر از اشغال و پوست ميوه خالي كرد رو سرش.از همين شوخي هاي مزخرف پسرونه...

با ديدن قيافه ي امير همه خندمون گرفت.سارا و عاطفه كه همه ي اون اشغالا رو جمع كرده بودند دادشون در اومد و كلي به مجيد غر زدند.امير با همون قيافه رو به مجيد گفت : اخه رواني...ساديسم دار...ديوانه ي زنجيري...كي به تو گفته غذاي خودتو بريزي رو من؟از گشنگي تلف ميشيا...

باز دوباره همه خنديديم و مشغول كار شديم.زهره رفت پيش امير تا اون اشغالارو از روي سر و صورتش پاك كنه.

نزديكاي عصر ديگه دست از كار كشيديم.سينا با اون چيز كلاه مانندي كه روي سرش بود برامون چايي اورد.

مشغول خوردن چايي شديم.يكي دو ساعت هم دور هم گپ زديم و بعد بچه ها راهي خونه شدند.

********

_رها...رها بلند شو وگرنه ميريزم...

با صداي مجيد از چشمامو تا نيمه باز كردم.

_ولم كن ميخوام بخوابم... و بعد پتو رو كشيدم روي سرم.

_پاشو ببينم لنگ ظهره...

_مجيد ولم كن...ميخوام بخوابم...

_رها بلند شو وگرنه ميريزم روت.

چشمم رو باز كردم و به پارچ اب توي دستش نگاه كردم.با خيال راحت دوباره پتو رر كشيدم رو سرم و گفتم : تو اين كارو نميكني...

_ميكنم...همون طور كه ديروز سطل اشغال رو رو سر امير خالي كردم.

_من با امير فرق دارم

_رها تا سه ميشمرم بلند شو.٢،١...

با خودم گفتم جرئتشو نداره بابا...



احساس كردم وسط ابشار نياگارام...از جا پريدم و بدون اين كه چيزي بگم دويدم دنبالش.رفت توي اتاق بابا و در رو قفل كرد.دستي به صورتم كشيدم و قطره هاي اب رو از روي صورتم پاك كردم و بلند طوري كه مجيد بشنوه گفتم : به بزرگواري خودم بخشيدمت...بيا بيرون...كاري بات ندارم...

قفل در اروم باز شد و مجيد با پارچ خاليه توي دستش اومد بيرون.نگاهي بهش كردم و پخي زدم زير خنده.

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 15:6 | نویسنده : نگار |