X
تبلیغات
✪❤رمان خانه❤✪ - حريم و حرام 3
**

با کمک مامان لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم.

-مامان! 

با دلسوزی نگام کرد.ادامه دادم:مدرسه ام چی میشه؟امتحانام؟

مامان:فردا می رم باهاشون صحبت می کنم،خودت رو ناراحت نکن.

گوشیمو گذاشت کنارم:بیا،موبایلت...مریم دو-سه بار با موبایلم تماس گرفت،مطمئنا دوباره زنگ می زنه!

- ممنون.

مامان:دیگه چیزی لازم نداری؟

لبخندی زدم :گشنمه،اگه می شه ماکارونی!

خندید و از اتاق بیرون رفت.

با دست چپ موهای بلندم رو از روی صورتم کنار زدم و خیره شدم به سقف.چهره ی نگران دادبه جلو چشمام اومد.ناخودآگاه دلم ضعف کرد...یه احساس خوشایندی به دلم نشست.احساس اینکه یکی هست که جور خاصی نگرانته و حواسش بهت هست!وااای خدا!چقدر چشماش،وقتی اومد بالا سرم رو،دوست...

یّ هّ هّ ه!!!دستمو گذاشتم رو لبم!نگو ماهک!

گوشه ی لبمو به دندون گرفتم.چرا همچین فکری کردی؟

خوب...

اون مثل بقیه ی معلم هات نگرانت شده بود...همین!

لب ورچیدم .همین؟!

صدای مسیج.برش داشتم ،الهام بود و آروزی سلامتی اش!!!

جوابش رو دادم و گوشی رو گذاشتم کنارم...

پس چرا بقیه ی معلم هام نیومدن بیمارستان!؟

هان؟ساکتی؟ جواب بده...

یه پیام دیگه...بی توجه بازش کردم: میتونم باهات صحبت کنم؟

با کندی نگامو به روی فرستنده اش چرخوندم!

شماره ی آشنا!!!

از فرط تعجب خواستم از جا بلند شم که دردم گرفت و ناله کنان چشمامو بستم!

حالا چه خاکی تو سرم کنم؟می خواد باهام...صحبت کنه!نههههه!!

خوب چه اشکالی داره؟!مگه شما در طول روز با هم حرف نمی زنین!؟

چشمامو باز کردم.

خوب چرا...حرف می زنیم،اما...

دو دل شدم.

نوشتم : نه!

به نوشته ام نگاه کردم .بعد...پاکش کردم!!!

و نوشتم : چرا که نه!

و سریع فرستادم.

دوباره چشمامو بستم و منتظر موندم.

لحظاتی بعد گوشی توی دستم شروع کرد به لرزیدن!یه لرزش بی صدا...

چشمم به شماره افتاد.هنوز دلم راضی نشده بود که اونو ذخیره کنم.

بزاق دهنم رو قورت دادم و : بله...

دادبه :سلام...

وای قلبم!

-سلام

دادبه:بهتری؟

سرم گیج رفت.لبامو رو هم فشار دادم :اوهوم...

دادبه:هنوز درد داری؟

لحن و تن گفته ی صداش ،تنم رو به مور مور انداخت.به دروغ گفتم:نه!بهترم...

دادبه : داروهاتو خوردی؟

از توجهش دلم ... !

مکث کردم:می خورم...

کمی سکوت کرد.آروم پرسید : چرا حواست نیست؟

پوست لبمو کندم و جواب ندادم!

سکوتم رو که دید ادامه داد : نگفتی یه بلای بدتر سرت بیاد و من...

بدنم بی حس شد!

نفس عمیقی کشید : نگران نباش!امتحان امروز رو انداختم هفته ی دیگه!

-ممنون...

مکث! و بعد : مثل اینکه مزاحمت شدم!...

چشمامو رو هم فشار دادم : نه...

منتظر بود چیز دیگه ای اضاف کنم اما...نتونستم!

صداش بم تر شد :خوب استراحت کن و...بیشتر مواظب خودت باش!

زبونم سنگین شده بود!لعنتی!!!

-اوهوم...

دادبه:خداحافظ

و با یه بدبختی جواب دادم : خدافظ...

و تماس با مکثی کوتاه قطع شد!

بدنم داغ شده بود و رسما در حال سوختن بودم...لبهام خشک شده و نفسهام به شماره افتاده بود!

سریع و بی وقفه مامان رو صدا زدم و طلب آب کردم...آب!!!


***

***

3روز تعطیلی هم گذشت و به اصرار خودم راهی مدرسه شدم.حوصله ی استراحت مطلق زیر نظر مامان رو نداشتم.از طرفی...بماند!

بچه ها یکی یکی بغلم کردن و بازار ماچ و بوسه گرم بود.

خبری از مریم نبود.سر کلاس رفتیم و باز پیداش نشد!

دادبه میون تکاپوی بچه ها وارد کلاس شد . با دیدنم ایستاد و بی محابا گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟

جا خوردم!وسط کلاس...با این لحن!جلو بقیه...!

لبخندی زدم و گفتم :بهترم آقای کیان.از درسا عقب می موندم!

کلافه سری تکون داد و کتش رو در آورد.بی هیچ حرفی به سراغ کیفش رفت.

خیره موندم به حرکاتش.چقدر دلم براش...یه اقرار ساده ست!دلتنگی که مجازات نداره پس اینجوری نگام نکن!دلم تنگش شده بود و...اگه تو نمی تونی درکم کنی پس...

در کلاس باز شد و مریم نفس زنان گفت:اجازه هست؟

دادبه نیم نگاهی به او انداخت :بفرمایید

از قیافه ی مریم خنده ام گرفت!شرط می بندم نفس نفس زدن هاش فیلمه و تا پشت در قدم زنون، تاتی تاتی می یومده!مریم وارد شد و با دیدنم گفت:اِاِاِاِ ماهک!!!

خندیدم.دیروز که به دیدنم اومد،نگفتم که قراره بیام مدرسه!

بی توجه به حضور دادبه به طرفم اومد و ماچ صداداری از لپم گرفت.خنده ام بلند شد.اونو با دست چپ از خودم جدا کردم و نیم نگاهی به دادبه انداختم که به همراه بقیه خنده رو لبش بود!

مریم:چرا اومدی؟!!دیوونه شدی؟

چشم و ابرو اومدم و آروم گفتم : دلم تننگت شده بود واسه همین!

میون حرفم پرید و ضربه ای به شونه ام زد : بروووووو!!

به عقب کشیده شدم و آخی گفتم!

سکوت!!

چشمامو باز کردم و ...نیمی از بچه ها سرجاهاشون نیم خیز شدن و نیم دیگرشون وحشت زده نگام می کردن!نگاهمو به دادبه که با وحشت از جا بلند شده بود بخشیدم...:چیزی نشد!

صدای فهیمه: بمیری...

مریم بی خیال خندید و گفت :بادمجون!

و سرجاش نشست.دادبه که ایستادنش رو جالب نمی دونست ،این پا و اون پا کرد و به طرف تخته سیاه رفت.

درس رو شروع کرد و من با اشتیاق چشم به دهانش دوختم و گوش سپردم به گفته هاش...با دل و جوون!!!

با پایان زنگ جامعه شناسی همه با انرژی به او خسته نباشید گفتیم و او با رضایتمندی پاسخگو شد و از کلاس خارج شد.

مریم و فهیمه صندلیشون رو آوردن کنارم.

فهیمه :درد هم می کنه؟

-الان خیلی بهتر شده.روزای قبل غیر قابل تحمل بود.

فهیمه خیره شد به دستم و چیزی نگفت.مریم مشتی از پسته روی میزم ریخت :بخورید...

و یلدا سرشو کرد تو کلاس : فَ فَ! پاشو بیا خانوم کاتب کارت داره...

فهیمه چینی به دماغش داد: همه رو برق می گیره منو...

چنگی به پسته ها زد و خنده کنون رفت...

هر دو رفتنش رو بدرقه کردیم.

مریم بدون اینکه نگاهش رو از در کلاس بگیره گفت: متوجه نگاهاش می شی؟

دو هزاریم قبل از پایان جمله اش افتاد!

نگاهمو انداختم پایین :آره...!

نگام کرد:متوجه نگاهای خودت چی؟

نگاش کردم،با تعجب!!!حس کسی رو داشتم که ،مچشو خیلی زودتر از موعد گرفتن!!!

لبخند تلخی زد و ادامه داد : دست کمی از نگاهای اون نداره!خبریه؟!

سکوت کردم و دوباره سرم رو پایین انداختم!

یه چیزی بگو...اون که جلوت نشسته مریمه...غریبه نیست!حرف بزن...

اما نزدم و ... زنگ استراحت 10 دقیقه ای پایان خودش رو اعلام کرد!


***


کتاب رو برگ زدم.اوووم...مشکلی نبود.

نگاهی به ساعت موبایلم انداختم.1 بامداد!

دو شبی می شد که خبری از پیام هاش نبود.احتمال می دادم از برنامه ی امتحانیم خبر داشت!لبخندی به لبم نشست.لبخندم به اقراری بود که شب پیش در نهایت سردر گمی ،جلو دلم کرده بودم!اقرار به دلتنگی در روز چهارشنبه!به نبودش و... . خدا گواهه که من... !

صفحه ی موبایلم خاموش روشن شد.از فکر و خیال بیرون اومدم و…

بعد از 2 روز!سریع پیامش رو باز کردم :سلام بر توئی که بی قرار خواندنی!

زیر چشمی اطرافم رو نگاه کردم!از کجا فهمیده بود؟

باید جوابش می دادم؟ اوووم...

یه پیام دیگه به فاصله ی 5 دقیقه : باز می نویسم...همچنان به عشق اینکه چشمان نگران تو رحمت شوند،واژگان را در پیشگاه نگاهت به سجده می اندازم!می نویسم تا بدانی در عین بی قراری ام،قراری است که شکستن نتوانم!

پتو رو روی پاهام کشیدم و به تاج تخت تکیه دادم.منم باید حرفی میزدم.باید چیزی می گفتم!

نوشتم : و من در اوج بی قراری ام ، قراری است که گفتن نتوانم!

و بقیه ی گفته ها در قالب پیام نوشته می شد.

دادبه: درست رو حاضر کردی؟

خندیدم.نوشتم : حاضر استاد!

دادبه:این قرار رو هم به بقیه ی قرار ها اضاف کن .من برای تو،فقط دادبه هستم...دادبه!

جواب دادنم طول کشید.راستش نمی دونستم چی بهش بگم؟

دادبه:دیر وقته...بهتره بخوابی.شب بخیر ماهکِ...عزیزم.

سرمو بردم زیر پتو...می ترسیدم کسی منو،لپهای گل انداخته ام رو ببینه!!!


***


***


برگه ها رو توزیع کرد.نگاهی به سئوالا انداختم.خوب بود وقابل قبول...

مریم با صدایی که از ته گلوش یواشکی بیرون می یومد:چه جوری می خوای بنویسی؟

شونه هامو بالا انداختم و به آرومی گفتم :یه کاریش میکنم!

خودکار رو با دست چپم گرفتم.زیر چشمی نگاش کردم.حواسش به موبایلش بود.شروع کردم.خیلی کند پیش میرفتم.تا میومدم یه کلمه بنویسم بقیه ی جمله ام یادم رفته بود!2خط که نوشتم نگاهی به برگه ام انداختم.نچ!اینجوری نمی شد.سرمو بالا آوردم.همزمان او هم از جاش بلند شد و اومد وسط کلاس.

- ببخشید آقای کیان!

پرسشگرنگام کرد.اشاره کردم به دستم : من نمی تونم بنویسم!

به طرفم اومد.دستی به پیشونیش کشید :فراموش کرده بودم...

مریم سرش رو از برگه اش بلند کرد :من بنویسم براش؟

دادبه نگاه عاقل اندر سفیه ای به او کرد ومریم دوباره مشغول نوشتن شد.

دادبه : شفاهی امتحان می دی؟

فاخته :اِاِاِ آقای کیان!خوب از ما هم شفاهی امتحان می گرفتین؟

فهیمه به او چشم غره ای رفت و او با ناراحتی سرش رو روی برگه اش مایل کرد!

دادبه با جدیت :منتظر بمون بعد از امتحان بچه ها،شفاهی بگو یکی برات می نویسه.

سرم رو تکون دادم و به سوالا خیره شدم.

بچه ها یکی یکی برگه هاشون رو تحویل دادن و بالاخره نوبت من شد.

مریم کنارم نشست.من گفتم و اون نوشت و بقیه شدن ناظر جلسه.دادبه هم پشت میزش گوشش به ما بود و چشمش رو تصحیح اوراق!

زمانیکه زنگ خورد،دادبه گفت :خانوم مهدیان پنج و هفتاد و پنج!

الهام گفت :اِ آقای کیان نمره ی کامل رو بهش بدین!

دادبه برگه ام رو از دست مریم گرفت و خندید :از خودت مایه بذار بچه...همگی خسته نباشید.

بچه ها خندیدن و الهام دست به سینه نشست.

گهگاه دادبه با ما شوخی داشت و همین فضای جدی کلاس رو واسمون قابل تحمل میکرد !البته واسه بقیه...

وقتی از کلاس بیرون رفت ،یه طرف الهام رفتم و بوسیدمش:ناراحت نشو!خودش بچه ست!

الهام خندید : نه بابا!عاشق همین شوخی ها شَم!

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه رو به بقیه گفت :بچه هااا!یادم رفت بهتون بگم!می دونستین آقای کیان 26 سالشه؟!

و دستشو گذاشت رو قلبش!

فاخته : از کجا فهمیدی!!!؟

الهام لبهاشو غنچه کرد :دیگه ما اینیم!

یه حس بدی گریبانگیرم بود .نمی دونم چی وادارم می کرد عینِ...عینِ چی!همونجا وایسم و به این دل و قلوه دادنای بی مشتری نگاه کنم!

بزاق تلخ دهنمو قورت دادم و از کلاس زدم بیرون.

توی راهرو ،مریم کنارم قرار گرفت : به دل نگیر!بذارش به پای شیطنتای دخترونه!

نگاش کردم.خندید و ادامه داد :خیلی چیزا داره ازم پنهون می شه نه!

ایستادم.ایستاد.زل زد تو چشام : اینقدر نامحرم حریمت شدم و خبر ندارم؟!

دستمو تو جیب مانتوم فرو بردم :نه اینطور نیست!

مریم: پس...!

- پیامای توی کتاب منتقل شده به گوشیم!

گیج نگام نکرد.

- گوشی و خطم رو اون برام گرفته...

با دهانی باز خیره موند رو لبام!

و ادامه ی ماجرا رو توی حیاط بهش گفتم.

زیر چشمی نگاش کردم.بی هیچ حرفی به فکر فرو رفته بود.منم سکوت رو نشکستم . بقیه ی روز هم حرف خاصی بین ما رد و بدل نشد!

کاش می شد!!!


***


***

نیمه شب و ویبره ی گوشیم!

چشمامو به زور از هم وا کردم و دستمو بردم سمت گوشی.یه پیام بود...

راست نشستم.از دادبه ...ساعت 3:36 دقیقه!!!

دادبه : هوا می بارد!تماشایش می کنی؟از پنجره دستانم را به آسمان دراز کردم و از ابرهایی که جنسشان را میشناسم باران طلبیدم.طلبیدم و آنرا بر چشمانم نشاندم.بر خود لرزیدم!نه از سرما...از اینکه همه اش حضور تو بود...!

بلند شدم.صدای نم نم بارون منو به طرف پنجره ی تمام قد کشوند.آره...بارون می بارید.اولین بارون اولین روزای زمستون...

پیامش رو جواب دادم : چرا بیداری؟

واین اولین پیام صمیمانه ی من بود،بعد از این همه مدت و به دور از هرگونه پیروی از ادبیاتی خاص.

روی صندلی نشستم و به حیاط خیس خیره شدم.

جواب داد:فکر رسیدن به تو،فکر رسیدن به من ...از تو به خود رسیده ام ،اینکه سفر نمی شود!!!

فکرم مشغول حلاجی نوشته اش بود که گوشی توی دستم لرزید.یه لرزه ی بی وقفه!

سریع به طرف در اتاقم رفتم و اونو قفل کردم.

دکمه ی سبز رنگ رو فشار دادم:بله...

دادبه:خیلی بدموقعست....می دونم!

لبخندی زدم و آروم گفتم:خواهش می کنم...

دادبه :خواب بودی نه!ببخشید اما نمی خواستم از اولین بارون عقب بمونی!

جوابی ندادم و پرسیدم :خونه ای؟

دادبه:نه،زدم بیرون...!

-زیر این بارون؟

دادبه:با ماشین هستم...

سکوت کردیم ،هردو!

و کمی بعد ،دادبه :می دونم ممکنه برات دردسر بشم اما...می خوام ازت که...ماهک!می تونم راحت صحبت کنم!؟

سرمو تکون دادم و به نور چراغ فانوسی توی حیاط خیره شدم :راحت باش...

دادبه:بهم جدی فکر کن...جدی!خواهش می کنم.

جراتی به خودم دادم و گفتم:قرار بود جدی نباشه؟

صدای نفس عمیقش رو شنیدم.گفت:خیالم راحت شد!نمی خواستم بعدها با گذر زمان عمرم رو تلف شده ببینم!

-منم همین رو از شما...میخوام!

دادبه:خوشحالم،مطمئن باش که فرداها بدون ما نمی گذره...

زیر لب : امیدوارم...

کمی بعد اضاف کردم :دیر وقته!بهتره بر گردی خونه...

دادبه با لحنی پر انرژی جوابم رو داد:اِی به چشم.بر می گردم... ببخش که بیدارت کردم...

-ارزشش رو داشت!

آروم خندید :شب بخیر خانومم!

تماس رو قطع کردم و زیر لب گفتم :شب بخیر.

سرمو به شیشه ی خنک پنجره تکیه دادم.سایه ای از نیم رخم روی شیشه افتاد و فکرمن به فرداهای با هم بودن پرواز کرد...


***


***

مامان:ماهک پاشو!ساعت 3 شد . مگه تو ناهار نمی خوای؟!

با بی حالی نیم خیز شدم:بابا برگشته؟

مامان :ناهارشو خورد و خوابید!پاشو دیگه کلی کار داریم.

زیر لب:خدا بخیر بگذرونه...

حوله رو برداشتم و به سمت دستشویی راه افتادم.

مامان:کجا؟!

به طرفش برگشتم :دستشویی ،البته اگه اجازه می فرمایین!

مامان :بهتره بریم حموم.شب مهمون داریم!

شاخکام به کار افتاد.چه مهمونی که حضور منو از قبل رزرو کردن؟!

همکارای بابا!؟نچ...هیچ کس جز خانواده ی کیان نمی تونست مهمونی چند مدت قبل رو جواب بده!

با هیجان گفتم:خانواده ی آقای کیان؟

مامان چشماشو ریز کرد:خوشحال شدی!

به خودم اومدم و با مِن مِن گفتم :خوب...اِ...راستش با دادمهر حسابی کارم...

و رومو برگردوندم سمت حموم.

یه حموم درست و حسابی تا ساعت 4!خشک کردن موها و استفاده از لوسین های رنگ وارنگ!زیرورو کردن کمد واسه انتخاب یه لباس مناسب...

فعلا همین!

گشنمه!!!

از اتاق بیرون اومدم و کمی از سهمیه ی ناهارم رو با قلپ قلپ آب به زور فرستادم پایین...

مامان با مایته ،خدمتکاری که اکثر مواقع برای انجام کارهای منزل می یومد،سر و کله میزد تا خونه رو برق بندازه.اصولا کارهای آشپزی رو خودش به عهده می گرفت وهمین خودش نعمتی بود...!

خوش خوشان پرسیدم :شام چی داریم؟

مامان:یه چیز حاضری می خوریم،مهمونا واسه شب نشینی میان.

لب و لوچه ام آویزون شد.یعنی دادبه هم میاد؟چرا نیاد!میاد.

نزدیکای غروب بود که مایته ،فارغ از کارای مامان یه اتاقم اومد و هردو همراه هم اتاق رو راست وریس کردیم.

بعد از اتمام کار با خوش رویی تشکر کرده و اونو مرخص کردم.

از اتاق که بیرون رفت،نگاهی کلی به آنجا انداختم.

یه اتاق بزرگ با سرامیک های براق سفیدرنگ که سرویس خواب نقره ای متالیک درش خودنمایی میکرد.انتهای اتاق، پنجره ی تمام قدی بود که روبروش یه صندلی لهستانی سفید رنگ قرار داشت . کنار اون یه دستگاه پخش نقره ای رنگ گذاشته شده بود با سیستم و باندهای پایه بلندش!

گوشه ی راست پنجره یه میله ی استیل مربع شکل مخصوص تمرینات کششی ام بود و گوشه ی چپ اون یه میز کوچیک نقره ای که روش مینی لپ تاپ سفید رنگم وجود داشت!

در کل ترکیب این دو رنگ مورد علاقه ام ،همه جا با من حضور داشت.

حتی سالهایی که در مراکش بودیم و من به قولی صاحب تصمیم شدم هم این دو رنگ دکور اتاقم رو تشکیل می دادن!

جلو آیینه نشستم و به صورتم کمی و به طور نامحسوس دستی کشیدم.پوست گندمیم رو یکدست کردم و خط چشمی سیاه رنگ مهمون چشمام...

صدای مامان:ماهک بیا شام!

دستی به ماکسی خاکستری رنگم کشیدم و داد زدم:میل ندارم...

صدای پیام گوشی...به طرفش حمله ورشدم.دادبه بود.

بازش کردم: آماده شدیم،کم کم راه می یفتیم.منتظرم هستی؟

لبخندی به لبم اومد.سریع نوشتم:منتظرم...

گوشی رو تو بغلم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.


***

باصدای زنگ خونه من هم آماده و حاضر شال نوک مدادیم رو به سر انداختم و واسه استقبال از مهمونا از اتاق خارج شدم.

آقای کیان و خانومش اول وارد شدن و من حواسم رو به سلام و احوالپرسی به اونا دادم...و بعد دادبه و دادمهر...

نتونستم لبخند پت و پهنم رو جمع و جور کنم!چشم تو چشم هم سلام کردیم و...

صدای دادمهر:علیک سلام ماهک خانوم...تحویل بگیر!

نگاهم رو به دادمهر بخشیدم و با خنده گفتم : سلام با مرام.بفرمایید تو...

با دادمهر هم قدم شدم و همگی وارد سالن پذیرایی شدیم.

مثل قبل ،فقط من و دادمهر بودیم که با هم،هم صحبت می شدیم!دقایقی نمی گذشت که بحث به پی سی کشید و موارد مخصوص به اون...

در نتیجه اونو به اتاقم دعوت کردم.

در رو باز کردم و منتظر موندم اول دادمهر بره تو!

دادمهر با ادا و اصول سرش رو بر تو و گفت:اَه ..نه باباااا!

هلش دادم و گفتم :مسخره بازی در نیار...برو تو!

به در و دیوار نگاه کرد و گفت:اگه کار یه طراح حرفه ای نباشه ،باید بگم خیلی خوش سلیقه ای!

- بی تاثیر از کار یه طراح نبوده اما...در کل من خوش سلیقه ام!

خندید و ادامه داد :ای بخشکی شانس!اگه منم بابام سفیر بود حالا...

میون حرفش یه لنگه پا پریدم :اشتباه می کنی،خانواده ی پدری من در کل مایه دارن آقا دادمهر...در ثانی،بابای شما هم چندان دست کمی ندارن..

سری تکون داد و با خنده پشت میز جا گرفت :با اجازه...

و لپ تاپ رو روشن کرد:چرا این مارک رو گرفتی؟

یه صندلی تاشو از زیر تخت بیرون کشیدم : بیشتر بخاطر رنگش...

دادمهر:اوووم...باید حدس می زدم!از دست شما دخترا...

دقایقی گفتیم و خندیدیم و دادمهر مشکلات لپ تاپمو رفع کرد و سوالاتم رو جواب داد.

دادمهر خیره به عکس اسکرینم : از دستم که دلخور نیستی؟

برگشت به طرفم :بابت موبایل؟!

نفسی تازه کردم و خواستم چیزی بگم که دادمهر اشاره ای به در کرد و گفت :بفرما!صاحبش اومد....

برگشتم.دادبه بود که در چارچوب دست به سینه ایستاده بود.

با پیراهنی سورمه ای رنگ و یه شلوار جین آبی!

یه تیپ ساده ای که شیک به چشم می یومد!

-بفرمایید،چرا دم در...

قدمی به داخل گذاشت:اتاق قشنگیه!

زیر لب:ممنون.

دادمهراز روی صندلی بلند شد:بیا بشین دادبه.

دادبه:نه،بشین.من راحتم.

نگاهی اجمالی به اتاق انداخت:خواستم یکم از روحیات شاگردم دستم بیاد...


همینطور که به اطراف نگاهی می انداخت ادامه داد:رنگ روشن اتاق زیادی چشم رو اذیت می کنه!

دادمهر:اتفاقا من خوشم اومد!

دادبه بدون اینکه به من نگاهی کنه روی صندلی راحتی نشست وخیره شد به نا کجا!

دادمهر به آرومی گفت:الان تو هپروته!

لبخندی زدم و به نیم رخ جدی دادبه چشم دوختم.

از دادمهر جدا شدم و به طرفش رفتم.پشت سرش ایستادم.

با حس حضورم سرش رو به سمتم بالا گرفت.

لبخند دلنشینی زد و گفت :شاید برپنجره ای که می نشینی و بر افقی که می نگری ،مرا افق دیگری باشد.ولی می دانم که در افق به دنبال چه می گردی و...همین دلگرمی ام می دهد!

به چشماش نگاه کردم.چی تو نگاهش بود که ...من نمی تونستم معنیش رو خوب درک کنم؟!

دادمهر سکوت بینمون رو بهم زد:من که رابطه ی نفت و ادبیات رو نمی فهمم!توچی ماهک؟!

از حال و هوای خودم بیرون اومدم و گفتم :بد بیراه نمی گی!رابطه ی نفت و ادبیات چیه جناب کیان؟

دادبه خندید و گفت :نفت کارمه،ادبیات علاقه ام!

-ولی هرکدوم از یه دنیای دیگست!چطور؟

دادمهر :بس که فضوله!

خندیدم.

دادبه گفت :جواب رو گرفتی؟ دوست دارم از همه چیز سر در بیارم و تقریبا تو این کار موفقم...

-غیر از تاریخ ،جامعه و از همه مهمتر نفت!دیگه از چی سر در میارین؟

دادبه:دو تای اولی رو مدیون 2سالی ام که علوم سیاسی خوندم و نیمه رهاش کردم!اسب سواری و بوکس ورزشمه،البته حرفه ای!شنا تفریحمه و نفت...کارم!

دادمهر:و متعصب بهش!!!

ابرویی بالا انداختم :جدی؟!

دادبه با لبخند :جدی!خیلی برام مهمه ...یعنی باید بگم ، شده زندگیم!

لبخند بی رنگی زدم و نگاهمو انداختم پایین.

دادبه از روی صندلی پاشد و به طرف گوشه ی اتاق رفت.دستی به میله ی باله کشید و گفت :ژیمناستیک؟

لبخند تمسخر آمیزی به لبم نشست.شاید به تلافی حرفش که رشته اش رو زندگیش دونست!

گفتم:بد نیست در مورد باله هم چیزایی بدونین که میله ای به این ظریفی رو مربوط به ژیمناستیک ندونین!

دادمهر:اِی ول..خوشم اومد!

دادبه نگاهی به میله انداخت و سپس چشماشو به سمتم ریز کرد : باله می رقصی؟!

یه جوری شدم!سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.

دادمهر:معلومه که دختر رمانتیکی هستی!

اخمی ساختگی کردم :از کجا معلومه!من که با جنابعالی با این مشخصه رفتار نکردم!

دادمهر:تظاهر فایده نداره ماهک خانوم!من دخترها رو خوب می شناسم ،بله...!

و با شیطنت خندید.

-ماهک! مامان در چارچوب ایستاد و خطاب به من ادامه داد :مهمونات پذیرایی شدن که سرشون رو گرم کردی!؟

-الان میایم مامان...چشم.

مامان رفت و من رو به دادبه گفتم : ببخشید،اما حق با مادرمه!بهتره برگردیم به سالن...

دادمهر راه افتاد به سمت در و گفت :این یعنی از اتاق من برید بیرون و گرنه کسی میل به خوردن نداره!

دستم رو به سمتش دراز کردم:اما...

دادبه که از روی برگشته ی دادمهر مطمئن شده بود ،دستش رو به سمتم آورد و در کسری از ثانیه ،انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت.

خشکم زد.

به آرومی گفت :هیس!شوخی کرد...

چشماش خمار شد و گفت:بیا...منتظرتم!

و با قدم هایی سنگین از اتاق خارج شد!

من موندم و لبهایی که از شدت غافلگیری ، هیجان و...شرم!به لرزه افتاده بود!!

لبه ی تخت نشستم و دستام رو روی گونه هام گذاشتم.

زیر دستم،پوست ِ گونه ام ،جلز و ولز کنان می سوخت!

چی شد که من...اون...!سرم رو به طرفین تکون دادم.

به چیزی فکر نکن.نفس هات رو کنترل کن...آرووم!نفس عمیقی کشیدم و موقعیتم رو پیدا کردم.

چشمامو رو صندلی راحتی چرخوندم.لبخندی رو لبم اومد...

چه راحت قلبم ،گرمای دستش رو با دل و جون قبول کرد!


مشغول تعویض لباسم بودم.چهره ی بی دغدغه و آروم دادبه ،پس از تماس دستاش ... فکرم رو مشغول کرده بود.

این تجربه ی ناب براش مهم نبود!؟شاید نمی خواست به روی خودش بیاره!نمی خواست که من فکرم رو درگیر کنم!حتما پیش خودش غرق احساس بود و بروز نمی داد!آره...جلو بقیه که نمی شد عکس العملی نشون داد!آره همینه...

لباسم رو آویزون کردم و واسه کمک به مامان از اتاق بیرون اومدم.

رو به مامان :خوب از کجا شروع کنم؟!

خیره بهم نگاه کرد :ماهک!

لحنش مو به تنم سیخ کرد ،به زور لبخندی زدم :بله؟

کمی مکث کرد و بعد کلافه گفت :هیچی...اینا رو ول کن ،فردا رو که ازمون نگرفتن.برو بخواب عزیزم!

-شما بخوابید ،من خوابم نمیاد یکم این جا رو جمع می کنم بعد.

و مشغول شدم.زیر نگاه سنگین مامان!پیش دستی هارو روی هم گذاشتم و از جلو چشماش دور شدم.

توی آشپزخونه نفسم رو صدا دار بیرون فرستادم.

من نگاهاشو خوب می شناختم.ترسیدم و گوشه ی لبمو گاز گرفتم...نکنه!اوووف!!!

دودل به سالن برگشتم.خبری از مامان نبود.بقیه ی کارهارو کم و بیش انجام دادم و دست از کار کشیدم.

به اتاقم رفتم.به قصد دادن پیام به مریم گوشی رو برداشتم که...

یه مسیج از دادبه .

سریع بازش کردم : هر تفاوت و فاصله ی زمانی و مکانی که بین ماست،همگی حقیر و گذرنده اند که معنا را مانع نمی گردند ،نه!؟

دراز کشیدم ونوشتم :همینطوره...

دادبه :دلخوری ازم ؟

پاهامو خم کردم : نه چطور؟

دادبه:بین قرار های ناگفته و نانوشته،رو راستی هم بود، نبود؟

دل رو زدم به دریا و نوشتم :نفت ،این سیاهی پر غلظت،همه ی زندگیته!اینکه تو رو راست هستی ،کافیه!

چشمام رو بستم و با خودم گفتم :بهتره از همین حالا حرفها گفته بشه و چیزی نمونه واسه دلخوری...

دلخوری؟دلخوری یا حسادت!؟اینکه تو جایگزین هیچ گزینه ای توی زندگیش مطرح نشدی دلیل دلخوری های آینده ؛ پیش بینی شد نه؟!

گوشی توی دستم لرزید.پیام رو باز کردم :باید جدی با هم صحبت کنیم.می بایست شناختی به دور از مسائل عاطفی داشته باشیم.نظرت چیه؟

-کاملا موافقم!

دادبه :می شه همدیگه رو ببینیم؟

رنگ از روم پرید.از جام بلند شدم.اطرافم رو نگاه کردم.گویی کسی منو دید می زد که...ترسی وجودم رو گرفت.کجا؟!کجا همو ببینیم؟!

با دو دلی جواب دادم: یعنی چی؟ مثلا کجا؟

دادبه :یه جایی به جز خونه.می دونی که...نمی شه منتظر مهمونی های دوره ای شد!

آب دهانم رو قورت دادم.

گوشی رو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم.

منظورش جور کردن یه قرار و دیدار بیرون و به دور از خونه...یعنی مخفیانه بود،نه؟

دستم برای جواب دادن پیش نرفت.چشمامو روی هم گذاشتم.

نه!من جدای از هرگونه آزادی عملی که در اختیارم بود،نمی تونستم همچین چیزی رو قبول کنم.دلیلی نداشت!یعنی...اوووف!خوب...باشه .دلیل داشت اما...نه دلم راضی می شه نه عقلم...!

گوشی لرزید و تماسش با سطح میز صدای نابهنجاری تولید کرد.برداشتمش.

دادبه :قصدم جسارت نبود!غصه ام می شه اگه پرچین های اعتماد کوتاه بشن!می خواستم حرف ها ،عقاید و برنامه ریزی هایی که برای زندگیم دارم رو باهات در میون بذارم که...خدایی نکرده ،غصه ای از ندونستن و در میون نذاشتن باهات،به چشمات نشینه!

گوشی رو از حالت ویبره بیرون آوردم و بی صدا روی میز گذاشتمش.

لحظاتی دستامو روی چشمام فشار دادم...و بعد،دراز کشیدم .سرم رو بردم زیر پتو و سعی کردم به چیزی فکر نکنم!


***



مانتوی کوتاه سورمه ای رنگی به تن کردم و روسری آبی رنگی به سر!ساده و بی آرایش...

مثل هر دفعه ای که با مریم جایی می رفتیم.کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

مامان : دیر نکنی...

با خوشرویی :چشم سرکار خانوم .اگه کمی این ور اون ور شد باهات تماس می گیرم.

مامان:باشه...اما سعی کن نشه!

سرم رو تکون دادم واز در پشتی زدم بیرون.

آقای حسنی مثل همیشه منتظر ایستاده بود.سلام کردم و سوار شدم.

موبایلم رو چک کردم ... هیچ!

نفس عمیقی کشیدم وتا مقصد چشمامو روی هم گذاشتم.

نزدیک آپارتمان مریم اینا گفتم:همینجا خوبه...می خوام یکم قدم بزنم،ممنون!

آقای حسنی :چشم...

ماشین رو به راست هدایت کرد و گفت :چه ساعت بیام دنبالتون؟

-خودم برمی گردم...مرسی!

پیاده شدم و بی توجه به او زیر نم نم خفیف بارون قدم زنان راه افتادم.سرمو بالا گرفتم و به آسمون ابری چشم دوختم .کاری که می کردم درست بود؟

عصبی سرمو تکون دادم.این بار چندمه که داری می پرسی!!!از نظر من ،آره !درسته.کار خلافی که نمی کنم!

باید بیشتر با هم آشنا بشیم یا نه!

باید قبل از اینکه همه چیز بخواد علنی بشه یه شناختی از هم داشته باشیم که خدایی نکرده ،بعدا نخوایم تاوان سنگین تری پس بدیم.آره...همینه!هیچ جای کاری که می کنم غیر منطقی نیست.درسته که..مخفیانه ست!!!اما اشتباه نیست...

نفسم رو بلند فوت کردم و بخاری همزمان جلوی چشمام رو گرفت...

از آپارتمان مورد نظر رد شدم و توی پارکینگ ایستادم.

دستمو واسه اولین تاکسی که از دور به چشم می خورد تکون دادم.روبروی پام نگه داشت.شوار شدم و آدرس رو بهش دادم.

موبایلم رو نگاه کردم.دستم رفت واسه شماره گرفتن اما قبل ازانجامش،شروع کرد به نواختن!

دور و برم رو نگاه کردم.متوجه نگاه خیره ی راننده از آیینه شدم.اخم به چهره ام نشست و گوشی رو جواب دادم :بله...

دادبه :کجایی خانوم؟

-تو راهم...

دادبه :منتظرتم عزیزم

دستمو مشت کردم و گفتم :فعلا...

سرم رو به سمت راست چرخوندم.کم کم به آدرس مورد نظر نزدیک می شدیم.اونجا ،پیشنهاد خودم بود!

کیف پولم رو در آوردم و با توجه به قیمتی افتاده روی کُنتر،پول رو آماده کردم.

توی نزدیک ترین پارکینگ ،پارک کرد.پول رو به دستش دادم و پیاده شدم.

برخلاف جریان خیابون راه افتادم و از محل عبور دوچرخه سوارا ،به سمت جایی که قرارمون بود حرکت کردم.

نسیم سردی که از امواج دریا رد می شد و به سمتم می یومد،منو به اونجایی کشون که قرار نبود!

دستم رو به میله های حفاظ گرفتم و به دور دستها نگاه کردم.هوای بارونی حسابی دریا رو به تلاطم انداخته بود و این...خیلی هیجان انگیز بود.

تمام دلهره ام رو از یاد بردم و لبخندی به لبم نشست...عمیق و...!

پلکام رو گذاشتم رو هم و قطره های ریز به هوا بر خاسته از موجی بلند،روی پوست صورتم نشست...

حجمی سنگین روی پهلوی راستم ،حس شد.

سرم رو به چپ برگردوندم.

کنارم ایستاده بود و به افق نگاه می کرد.

زیر چشمی رد دستشو گرفتم که به پهلوم بود!

گوشه ی لبم رو از داخل به دندون گرفتم.

بدون اینکه بتونم چیزی بگم،کم کم و نا محسوس منو به سمت خودش کشوند!و من...من....تو آغوشش جا شدم!

یخ!!!یخ به معنای واقعی کلمه!

آب جمع شده تو دهانم رو به زور قورت دادم.

تمام بدنم خواب رفته بود و توی اوج بی حسی میون دستهای پر قدرتش،مثل یه قالب یخ که اسیر داغی کوره شده بود ، بخار می شدم!!!

سرمو بالا گرفتم و به نیم رخ جدی اش که همچنان به رو به رو زل زده بود نگام کردم!

هاله ای از اشک...آره ...اشک بود!چشمام رو پوشوند!

آسمون تیره و تار تر می شد و شب کم کم بالاسرمون می یومد...و من! تحت تاثیر نیرویی دم نمی زدم!

کنار گوشم زمزمه کرد :دستت چطوره؟

سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم!

دادبه :ببینمت!!!ماهک...

با همون چشم ها،چشمای مه گرفته نگاهش کردم!دستپاچه رو بروم ایستاد و گفت :چی شده؟

روم رو بر گردوندم و ازش فاصله گرفتم.راه افتادم و به سمت جایگاه های نشیمن سقف دار رفتم...

نشستم و دست باند پیچی شده ام رو روی کیفم گذاشتم.

به سمتم اومد و با کمی فاصله کنارم نشست.

هردو به رو برو خیره شدیم.

حرفی واسه گفتن نداشتم.با این اتفاق زبونم سنگین شده و ته حلقم جا خوش کرده بود!

دادبه:مثل اینکه من باید چیزی بگم...

عکس العملی نشون ندادم.

ادامه داد : من دادبه هستم.دادبه کیانی...که معمولا همه ( ی) آخرش رو حذف می کنن!26 سالمه...فروردین 27 ساله می شم،یادت نره!

نگام کرد با یه لبخند!نگامو ازش دزدیدم و لبخند بی جونی به لبم نشست...

دادبه: دوره ی کارشناسیم رو با رتبه خوبی شروع کردم و با معدل خوب تر...تموم!اومدنم به این جا هم،به پیروی از قانون دنباله روی جوجه اردک ها نبوده!واسه مصاحبه و انجام کارهای پذیرشم اومدم که از قضا...گیری به کارم خورد و باید چندماهی موندگارمی شدم.موندم و شدم آقا معلم!

خندید!و من از سوز ناگهانی هوا به خودم لرزیدم.

ایستاد و کت شکلاتی رنگش رو در آورد.به سمتم خم شد و اونو به آرومی رو شونه هام انداخت.

نگاهی به قامت ایستاده اش انداختم.

لبخندش عمیق تر شد :هوای زمستونی اینجا حساب کتاب نداره،تو که باید بهتر بدونی!

آروم پلک زدم.

کنارم نشست.با همون فاصله!

گفت :شدم معلم یه دختر کوچولو...به نام ماهک!اوایل سر ناسازگاری داشت!پیش خودم می گفتم حالا حالا ها با این ماه کوچولو جنگ اعصاب داریم!!!اما دیدم نه...!خیلی آرومتر از اونی هستی که می شه تصور کرد.فقط نباید پا روی دمت گذاشت!

چشمام گرد شد!معترض گفتم :خیلی ممنون.دُم هم در آوردم!؟ 

قهقهه ای زد :دم شیر خانوووم!نه دم موش و رو باه و غیره...

و چشمکی زد!

خنده ام گرفت...

کمی نزدیک تر شد و کتش رو به روی بازوم کشید :اصلا باورم نمی شه که سرعت دل دادنم بهت ،اینقدر بالا باشه...

به رو به رو زل زدم و گوش هام رو سپردم بهش.

آروم گفت:از این حرف ها بگذریم ،چون خودت بهتر می دونیشون.

-اوهوم...بهتره از آینده تحصیلی و کاریت بگی.

دادبه :فعلا که با پذیرش تحصیلیم تو کانادا موافقت شده...

به طرفش برگشتم :می خوای بری؟

دادبه :بدون تو نه!

دلم هری ریخت پایین... 

خودم رو جمع کردم :چرا بدون من!هنوز که بین ما چیزی نیست!

دادبه : واسه من هست!راستش ،یکی از دوستام که سال پیش رفت ،تاهل رو یه پوئن مثبت واسه اقامت تو اونجا می دونه.به قولی اگه زن و زندگی تشکیل بدی دیگه فکر برگشتن به سرت نمی زنه ، اونجا موندگار می شی و واسشون...

میون حرفش پریدم : واسشون خوش خدمتی می کنی!نه؟

دادبه:خوش خدمتی!اووم...این راهیه که خودت انتخاب کردی و هیچ اجباری نبوده!در ضمن، اونا کلی مزایا مثل حقوق خوب و ... در کل بهترین زندگی ها رو در اختیارت می ذارن!

به چهره ی مصممش نگاه کردم : و تو میری...!

دادبه لبخندی زد و گفت :گفتم که...بدون تو...نه!

وقتی سکوتم رو دید ادامه داد :اگه تا حالا صبر کردم ،بخاطر شرایط درسی تو بوده.درست رو تموم می کنی و ...اونوقت...

بهم زل زد :اونوقت...اگه منو لایق بدونی...

به چشماش نگاه کردم .باید چیزی می گفتم.زیادی ساکت بودم : این چه حرفیه!این راه رو با هم شروع کردیم!

گل از گلش شکفت.سرخوش نگاهی به اطرافش انداخت :با یه نسکافه ی داغ موافقی؟

خندیدم :داغِ داغ!

پاشد و از زیر سایه بون فراتر رفت.

صداش زدم :دادبه!

ایستاد.

این اولین باری بود که رو در رو اسمش رو صدا می زدم.اشاره به کت کردم :کت! سردت می شه!

دستشو تکون داد و با خنده بلند گفت :الان می یام...

لبخندی زدم و با خودم گفتم : چه احساس خوبیه که...کنارمه!

***

بعد از خوردن یه نسکافه ی داغ و صحبتهای متفرقه...آهنگ برگشتن کردیم.

توی راه...

از تاریکی فضای ماشین استفاده کردم و برگشتم،به نیم رخش نگاه کردم.

این مرد جذاب...مرد زندگی منه،نه؟!

با نیم نگاهی غافلگیرم کرد ،گفت :تو که داری دلت رو سیر می کنی،من کی می تونم یه دل سیر نگات کنم؟

با خودم گفتم :دل من ، با یه نگاه مگه سیر میشه!

و به زبون آوردم : به زودی...حتی یه روز میاد که از سیری زیاد،ریفلاکس کنی!

و خندیدم.

به جلو خیره موند و با جدیت گفت :دعا کن ،عادت ...هیچ وقت سر از خونه ی ما در نیاره!

ذوق کردم...نفس راحتی کشیدم و تا مقصد چیزی نگفتم.

نزدیکای خونه ،به خواست من نگه داشت. موبایلم رو چک کردم .ساعت 9 بود!

دادبه به سمتم چرخید :نمی دونستم باید این جا...معذبم که تورو این جا تنها می ذارم!

خندیدم : اونجا رو نگاه!اون خونمونه...زیاد هم تنها نمی مونم...

به لبهام نگاه کرد و لبخند زد.

-بعد ها از خجالتت در میام.باید تا خود اتاقم همراهیم کنی...اونوقت تشریف ببری!

کمی سرش رو کج کرد :مطمئنی به همین راحتی از اتاقت دل می کنم؟

رنگ به رنگ شدم!حرفی به ذهنم نیومد.سرم رو انداختم پایین و با شرم گفتم :آهسته برون....شب بخیر!

در رو باز کردم و کمی به پهلو خیز برداشتم.

دستم جا موند!انگار که جریان برق بهم وصل شد...دستمو گرفته بود!

دادبه :ماهک...

نگاهمو به دست مردونه اش که دستم رو به حصار گرفته بود انداختم .زیر لب :خیلی دیر شد...خدافظ!

و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.

تا آخر شب سعی کردم فکرم رو خالی نگه دارم...

برنامه ی درسیم رو آماده کردم.نگاهی به اونیفرم اتو شده ام انداختم.کمی رژه رفتم...باز هم طی اتاق!دستی به لبم کشیدم و ... به دست چپم خیره شدم!

با کلی کلنجار رفتن،گوشی رو برداشتم و نوشتم : خواهش می کنم تا قبل از رسمی شدن رابطمون...

چی؟

بقیه اش؟

خوب...بقیه اش اینه که...می خوام بگم که اینقدر راحت نباشه باهام...!امروز بین زمین و آسمون معلق بودم و نمی فهمید!گاهی یخ ، گاهی مذاب!این بود حالم...

من...من اینطور رابطه رو...اوووم...چه طور بگم!

نگاهم دوباره روی دستم ثابت موند.یاد دستاش ویاد آغوشش و حس خوشایندی رو بی هوا و یکباره... به قلبم دعوت کرد !یه حسی که تجربه نشده بود!لذتی که هنوز...

لبمو گاز گرفتم...چشمامو روی هم گذاشتم...

دادبه با اون لبخند منحصر به فردش روبروم دست به سینه ایستاده بود!

خیالش هم حس عجیبی به جونم می انداخت...

چشمامو باز کردم و... متن نیمه نوشته رو ، پاک کردم....

حصار تنگ و خواستنی دستانش رو نمی تونستم انکار کنم!

من به حریم مطمئن آغوشش ایمان آوردم و حریم من...!


***


****

- گرم شد!!

مریم نیم نگاهی بهم انداخت وچیزی نگفت.الهام خندید و یلدا با سر حرفم رو تایید کرد.نگاهی به دادبه که پای تخته تند و تند حرف می زد انداختم:ببخشید!

حرفش رو نیمه کاره رها کرد :بله...

-گرمه...

دادبه :خب...!

حبیبه :کولر رو حاموش کنید لطفا!

فاخته خندید و گفت :زمانیکه از گرمایش دستگاه استفاده میشه دیگه بهش نمی گن کولر...

حبیبه با عصبانیت :پس چی بهش می گن؟!

فاخته قری به گردنش داد و روش رو برگردوند و اونو بی جواب گذاشت.

حبیبه زیر لب : خودشم می گه کولراااا!!!

دادبه :خیلی خوب...خانوم رستگار،برید ریموت کنترلش رو بیارید!

فهیمه من من کنان : آقای کیان!این دفعه دیگه خانوم فرجی منو با اردنگی پرت می کنه بیرون...

و بعد نیمچه چشم غره ای بهم رفت...

دادبه به من که با کاغذی خودم رو باد می زدم نگاه کرد و گفت :خیلی خوب...

به طرف کولر رفت و ... . نه!زیادی بالا قرار داشت.کتاب رو برداشت و یه بار دیگه امتحان کرد.باز هم دستش نرسید.

کمی اطرافش رو نگاه کرد . به سمت میز رفت و کشوی باریک و بلند اونو بیرون کشید!

می خواد چیکار کنه؟!

به طرف کولر برگشت.اونوقت با انتهای کشو ،دکمه ی اُف کولر رو زد!

خنده ام گرفت!

مریم هم چشمکی زد و با برگشتن دادبه خودش رو مشغول نشون داد.

دقایقی گذشت...

دستامو بهم کشیدم.

اطرافم رو نگاه کردم.

هرکس سرش به کار خودش بود و دادبه نمونه سوالات سالهای پیش رو می خوند.

پاشدم و جلیقه ی بافتنی صورتی رنگم رو از روی صندلی برداشتم.

دادبه زیر چشمی نگام کرد.

جلیقه رو تنم کردم و نشستم.

فهیمه خندید و سرش رو تکون داد.

لحظاتی بعد...

-سرده...!

هیچ کس به زمزمه ی من توجهی نشون نداد.

لبم رو جمع کردم :آقای کیان!

ابروشو بالا انداخت و بدون حرف نگام کرد!

دلم رو زدم به دریا :ببخشید!سرد شد!

چشماشو ریز کرد و بعد از مکثی کوتاه از پشت میزش بلند شد.

با کشوی میز دوباره کار قبل رو تکرار کرد و دکمه ی اُن رو زد!

اما اینبار فهیمه فورا با موبایلش از پشت سر ،از او عکس گرفت!

عملیات با موفقیت به پایان رسید و من بی صبرانه منتظر شنیدن زنگ تفریح شدم!


***

روز ها از پی هم می گذشتن و من و دادبه...این روزها رو دلداده ترین بودیم!

امتحانات دی ماه رو پشت سر گذاشتیم و...2 بهمن شد دومین دیدارما ،پس از 1ماه!!!

مانتو یشمی کوتاهی رو به تن داشتم.با شال و شلوار جین مشکی،رنگ مانتو بیشتر به چشم می اومد!

آرایش ملایمی کردم و از خونه زدم بیرون.

این بار راحت تر این مرحله رو گذروندم ،چون مامان خونه نبود و من تلفنی مجوز خروج رو گرفتم!

ماشین سیاه رنگ دادبه توی پارکینگ روبروی خونه منتظرم بود.

بدون اینکه به نگهبانی کوچه نگاه کنم به طرفش رفتم و سوار شدم!

لبخندی زدم و سلام کردم.

خوش پوش تر از همیشه با لبخند نگام کرد و جوابم رو داد...

-بریم؟

دادبه اخم ساختگی کردم و گفت : بی انصاف ! بذار یکم نگات کنم ،اونوقت چشم!دستورات سرکار مو به مو اجرا می شه!

-بدجنس نباش!ساعت 8 باید خونه باشم...

سرش رو تکون داد و راه افتاد.

صدای فرهاد سکوت بین ما رو پر می کرد!به طرفش برگشتم:دادبه...

دادبه :جان...

-دوست دارم سوار کاریتو ببینم!

خندید :افتخار بزرگیه...

یه نیم نگاهی به آیینه ی بغل انداخت : اما چند تا از بچه های سفارت هم اونجا هستن ،می ترسم برات مشکلی پیش بیاد!

چیزی نگفتم و به سمت راست مایل شدم.

دستش رو روی پام احساس کردم.بی هوا از جا پریدم.خندید و موبایلش رو به سمتم گرفت :نگاه کن...

گوشی رو از دستش گرفتم...عکس های سوار کاریش!

با ذوق مشغول نگاه کردنشون شدم.یکی پس از دیگری!!!

به طرفش برگشتم : اونایی که دوست دارم رو بفرستم واسه خودم؟!

کمی فکر کرد و گفت : با چی جبرانش می کنی؟

اخمی کردم : با هیچی!این تویی که می ری زیر دِین!

خندید :همش رو بفرست ، من تسلیم!

لبخندی زدم و نگاه ازش گرفتم.دوتا از عکساش رو فرستادم و موبایلش رو کنار دنده ی ماشین گذاشتم!

آهنگ به پایان رسید و... تِرک بعد!

همون نوای آشنای روز اول!

زیر لب همراهش زمزمه کردم :

شب با تابوت سیاه...

نشست توی چشماش...

خاموش شد ستاره...

افتاد روی خواب!

دستشو گذاشت رو دستم.نگاهش نکردم!چون فرصت نداشتم و اون قبل از عکس العملی دستمو به دست گرفت و به سمت خودش کشید... :چرا ساکتی؟

شونمو بالا انداختم و در جواب گفتم : کجا می ریم؟!

به دستم فشاری وارد کرد : یه جای خوب...

دقایقی بعد روبروی هتلی به نام ایستاد!!!

از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد . در رو باز کرد و گفت :افتخار همراهی رو دارم خانوم مهدیان؟!

خندیدم و بی اراده...نه! با اراده دستم رو توی دستاش گذاشتم و پیاده شدم.

هر دو شونه به شونه ی هم به سمت ورودی رفتیم!

-چرا هتل؟؟!!

دادبه لبخندی زد و بدون اینکه نگاهش رو از رو برو بگیره گفت : کافی شاپ هتل عزیزم!!!

رنگ از چهره ام پرید!

از حرف بی منظوری که زده بودم و منظوری که اون از حرفم گرفته بود ،خجالت کشیدم!

تا رسیدن به محل مورد نظر حرفی از دهنم خارج نشد!


***


ورودی کافی شاپ،دادبه خودش رو معرفی کرد.گارسونی ما روتا میزی رزرو شده همراهی کرد و بار دیگه خوش آمد گفت.

نشستیم!

من که هنوز سعی می کردم از چشمای پر از خنده ی دادبه فرار کنم ،نگاهمو از اون بالا به شهر زیبای زیر پام انداختم.

-هیچ وقت فکر نمی کردم موقعیتش پیش بیاد و من به این هتل بیام...

دادبه لبخندی زد : چی سفارش می دی؟

-می سپارمش دست خودت...

با نگاهش اشاره ای به گارسون کرد و سفارشش رو داد.

گفتم : بدون نگاه به مِنو!معلومه مشتری همیشگیشون هستی!

دادبه:آره،زیاد میام اینجا،البته بیشتر مواقع 11 شب به بعد!

گرفتم منظورش رو!!!

معمولا از اون ساعت به بعد اکثر کافی شاپا تبدیل می شدن به محیطی با شرایطی ویژه و + 18!

سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم!

دادبه :خوب از خودت بگو...

-نگو که تو از من چیزی نمی دونی!

خندید :حتی بیشتر از خودت...

-پس دوست داری از من چی بشنوی؟

دادبه همراه با نگاه خیره اش گفت:از من چه توقعی داری؟

-به عنوانِ؟!

دستاشو روی میز بهم گره زد :فعلا یه همراه عاشق...

کمی مکث کرد : بعد ها یه همسر عاشق!

-تفاوت این دوتا در چیه؟همراه و همسر!

دادبه:تفاوتشون در...رسمی وعلنی شدن ،تعهد داشتن و قانونی بودنشه!

گیج نگاش کردم :یعنی توقعم باید بعد از رسمی و علنی شدن رابطمون فرق کنه؟

دادبه:نباید فرق کنه؟!

نگاهم پرسشگر شد.

گارسون سفارشا رو روی میز گذاشت و دوباره خوش آمد گفت!!!خسته نمی شد از تکرار این جمله!

دادبه دستش رو دور لیوان پایه بلند میلک شیک شکلاتیش حلقه کرد و چشم در چشمم گفت:خانوم گل،من الان به عنوان یه همراه عاشق ،بعضی از نیازهام رو...باید بذارم به وقتش!زمانی که همسر عاشق شما شدم ...تفاوتش در اینه!!

یه چیزی پرید تو گلوم...به گمونم سردی شکلات بود یا...حرف سنگین دادبه!

به سرفه افتادم.دادبه لبخند زنان به سمتم اومد و دستشو به کمرم کشید...

میخ شدم و سیخ نشستم!

چشمام از فرط خودداری سرفه هام به اشک نشسته بود.عاجزانه به دادبه نگاه کردم.دستش رو لز روی کمرم به پهلو سر داد و من از جا بلند شدم.

روبروش ایستادم.سریع گفتم:سرویس بهداشتی...کجاست؟

لبخندش رو جمع و جور کرد و به سمتی اشاره کرد.

بدون اینکه منتظر حرفش باشم کیفم رو برداشتم و فورا ازش دور شدم!

دستشویی،روبروی آینه!

دستی به سیاهی زیرچشمام کشیدم.

چه گندی زدم!

مجبور بودی ازش بخوای موضوع رو برات باز کنه!بی مصرف،یکم دل بده به حرف ببین چی می گه تا هی نخواد کالبد شکافی کنه جلوت...اونم از خدا خواسته!نچ...بد شد!پیش خودش فکر نکنه از عمد حرفاشو نمی گیرم!وای...از این بعد هرچی گفت می گی شما درست می گی برو خط بعد!فهمیدی؟!

آبی به صورتم زدم و آرایش ملایمم رو تجدید کردم.نفس عمیق...با لبخندی محو انگار که چیزی نشده از سرویس بهداشتی بیرون اومدم.


داشت با موبایلش صحبت می کرد.

با نزدیک شدنم ،صحبتش تموم شد و گوشی رو روی میز گذاشت.

نشستم و خودم رو مشغول شکلات سرد روبروم کردم.

می دونستم الان زل زده بهم ،اما نگاهمو بالا نیوردم.

واسه فکر نکردن به فکری که می کنه هورتی شکلات رو بالا کشیدم.

دادبه:نمی دونستم گندمی ها هم گونه هاشون گل می ندازه!

اسمارتیز گیر کرده تو گلوم رو با حبس نفسهام پایین فرستادم و با مکث گفتم :خوب...تو از خودت بگو.

سرش رو تکون داد و کمی بعد جدی گفت:ممم از خودم می گم....

گوشه چشمی فکر کرد : یه چیزی که خیلی برای من مهمه و از اولویتهام محسوب میشه خانوادمه...من به پدر و مادرم خیلی اهمیت می دم!

-کیه که براش اهمیت نداشته باشه...!

دادبه:درسته...دوست دارم اینو همین الان بدونی که ،خصوصیاتی از این قبیل ندارم که ...اگه همسرم حرفی بزنه گوشهام واسه شنیدن حرفهای پدر و مادرم کر بشه!

-منطقیه اگه بلعکسش هم صدق کنه...

نی رو بین دو انگشتش بازی داد و گفت :در کل این منم که تصمیم می گیرم اما ... نظرات بابا و مامان نمی تونه بی دخیل باشه!

-و نظر هم...

نذاشت حرفم رو کامل کنم :اونوقت قسمت اول جمله ام می ره زیر سوال!

-اونوقت تصمیم شما میشه همون نظر والدینتون!

نگاهش رو روم تیز کرد.جدی و محکم!

قلبم تند تند میزد...نگاهش رو تا حالا اینجوری ندیده بودم!

لیوان رو عقب زدم و نگاهمو رو میز انداختم!

وقتی این سکوت رو طولانی دیدم...چنگی به کیفم زدم و بعد از کمی این پا و اون پا کردن :بهتره بریم...داره دیر می شه!

و از جا بلند شدم.

کمی بعد همراه هم از میز فاصله گرفتیم.

جلوی خروجی ، دستمو تو دست گرفت و بدون اینکه به هم نگاهی کنیم دوشادوش هم از هتل بیرون اومدیم!

آروم و جدی دنده عوض می کرد.سکوتش عذاب آور بود.

نمی خواستم اینجوری بشه...اما منم نظرم رو گفتم...

نفسم رو صدادار بیرون فرستادم.جو سنگین حاکم بر فضای ماشین بالاخره وادارم کرد که حرفی بزنم : بلوتوثت رو روشن می کنی؟


گوشی رو از بین پاش برداشت و بدون اینکه چیزی بگه به طرفم گرفت!

گرفتم.خواستم وارد منوش بشم که...

به سمتش برگشتم : رمز می خواد!

دادبه : 72547 

رمز رو وارد کردم و در سکوت عکس گرفته شده از سر کلاس رو براش فرستادم و گوشی رو کنار دنده گذاشتم.

باز هم سکوت تا.س.. خونه!

با فاصله،کمی دور تر ایستاد.

نگاهش رو از روبرو نگرفت...

لبم رو جمع کردم :ممنون...شب خوش!

در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.

در ماشین که بسته شد یه چیز سنگینی به دلم هجوم آورد.

با قدم های آروم و سنگین از خیابون رد شدم و بدون اینکه به عقب برگردم از در پشتی وارد خونه شدم.

کسی خونه نبود.

فورا با مامان تماس گرفتم و برگشتنم رو اطلاع دادم.حوصله ی نکیر منکر پرسیدن نداشتم!

بدون اینکه لباسم رو عوض کنم رو تخت ولو شدم.

حرفاش حسابی فکرم رو مشغول کرده بود.از همه مهمتر سکوت طولانی و افطار نکرده اش بود!

دلیل سکوتش قانعم نمی کرد!یعنی اینقدر روی خانواده اش تعصب داشت که یه اظهار نظر کوچیک اون رو به این حال انداخت!

دکمه های مانتوم رو باز کردم. 

یاد آخرین عکس العملش افتادم...

اینکه در اوج جدیت و غرور، هنگام خروج از هتل دستم رو گرفت!

از جا بلند شدم.

یاد چهره ی خواستنی اش وقتی گوشیشو به دستم داد...وقتی بدون نگاه بهم رمز گوشیش رو گفت!!!

لبخندی روی لبم اومد!

چرا اینقدر حساسی ماهک!

هر کس اوایل این راه ،احترام به خانواده اش رو گوشزد می کنه.دادبه هم استثنا نیست!

در حین تعویض لباسم ،فکرم به...چرا باهام خداحافظی نکرد!؟

لب ورچیدم...مانتوم رو آویزون میکردم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن!

اونو از کیفم بیرون آوردم.دادبه بود.

با دلهره جوابش دادم :بله...

دادبه :این دفعه ی آخرته!

وا رفتم...رنگ از روم پرید...انتظار این برخورد رو نداشتم.

بغض به گلوم نشست و با تته پته گفتم : چی ...شده!؟

دادبه :این دفعه ی آخرته...که بدون دادن یه بوس کوچولو راهتو میگیری می ری!

آب سردی روم ریخته شد!سنگکوب نکردم و بس!

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و دلخور گفتم :دادبه...!

خندید :من هنوز دم در خونتونم...بدو بیا!

با تعجب : یعنی چی؟!

لحن کودکانه ای به خود داد : دلم می شکنه ها...!

خنده ام گرفت...چشمامو رو هم گذاشتم و به آرومی گفتم :برو...الانه که بابا اینا سر برسن!

دادبه : یادت باشه !!!

خندیدم:یادم نمی ره...

دادبه :زبون دراز...دارم برات!

اونوقت همراه هم خندیدیم و او گفت: دلم نمی یاد بدون خداحافظی برم!

-تا شما باشی و خداحافظیمو جواب بدی...

دادبه :یکم نگام می کردی خلع سلاح می شدم به خدا!بذار غرورم حفظ بشه وروجک!

دلجویانه گفتم :به دیده ی منت آقای کیانی!غرورت رو خریدارم...

گفت :یعنی برم...نمیای؟

-دادبه!!!

خندید ،مردونه! گفت :چشم...من رفتم!

-خداحافظ

دادبه:به امید دیدار مجدد خانومم...


***

مریم : اما ماهک،ما این چند ساله رو با هم می گذروندیم بی معرفت!

-خودم هم چندان مایل نیستم برم ... می دونی که!

دستم رو توی چیب مانتوم فرو بردم:نمی دونم تاریخ تولدم رو از کجا فهمیده...

ابروهاشو بهم گره زد :حتما به خانوادت هم نمی خوای بگی!

-دیوونه شدی؟؟؟این میفته رو دوش تو!

سرش رو تکون داد:من می ترسم ماهک...

-ترس نداره که..من با توام...مثل همیشه.نترس مامان قبولت داره!

مریم :چه احساسی داری می خوای باهاش بری بیرون!اونم روز تولدت!!

عذاب وجدانم چپ چپ نگام می کرد.از اینکه به مریم دروغ می گفتم از خودم خجالت می کشیدم.اما چاره چه بود!

2 ،3 روزی می شد که دادبه مدام از قرار روز تولدم حرف می زد و اصرار داشت اون روز رو با هم بگذرونیم.

و حالا من...واسه گذروندن روزی بی دغدغه،مجبورشدم این قرار رو با مریم در میون بذارم.

نگاهمو از چشمای خیره اش گرفتم :ممم...بذار بعد از اون شب ،احساسم رو می گم!

مریم کمی فکر کرد:اگه بابات اینا بفهمن؟!

کلافه و عصبی پامو کوبیدم رو زمین!

مریم خودش رو جمع کرد :خوب چیکار کنم!

-وقتی بدونن با تو هستم همه چیز حلّه!مثل سالای پیش...

سرش رو تکون داد.

-فقط خواهش می کنم هوامو داشته باش...

مریم:من چندان مطمئن نیستم کاری که می کنی درسته!خودت چی؟!

این سوال واسه من دیر مطرح می شد!

لبخند تلخی گوشه ی لبم نشست :مریم!من دادبه رو دوست دارم و این احساس یک طرفه نیست!

فکر کرد تلخی لبخندم بخاطر حرف خودشه!

منو تو آغوش کشید و دلجویانه گفت:از دستم ناراحت نشو...امیدوارم هرچه زودتر تعطیلات عید برسه و قضیه علنی بشه!این وضعیت اصلا به صلاح تو نیست!

گونه ام رو روی شونه اش تکون دادم :حق با توئه...دعا کن!


***

29بهمن

همه چیز با مریم هماهنگ شده بود.

به اصرار خودم لباس ماکسی مشکی رنگی که آستین بلند گیپوری داشت رو انتخاب کردم.

مامان موهامو سشوار کشید و تاکید کرد که حالت رها و آزاد بیشتر به مدل لباسم میاد!قبول کردم...

لباس رو پوشیدم.بدنم رو در خودش به زیبایی گرفت.از جلو تا گردن پوشیده بودو در پشت ،قسمتی از بالای شونه ام به شکل 7 باز بود و موهای بلندم اون قسمت رو می پوشوند . همین راضی ام می کرد ...

کفش سیاه رنگ ساده ای به پا کردم.

همه چیز خوب بود...

مامان جعبه ی کوچک سایه چشم رو در کیف دستی ام گذاشت.او عاشق آرایش چشم بود و این نوع آرایش رو در موارد خاص واسه من منع نمی کرد!

خوشحال و راضی مامان رو بوسیدم و آقای حسنی حی و حاضر مثل همیشه منو تا خونه ی مریم اینا رسوند.

قرار بود از اونجا با مریم به بقیه بپیوندیم.مثلا!!!

از او تشکر کردم و پیاده شدم.رفتنش رو مهربان و دلسوزانه نگاه کردم!!!

همه چیز عالی پیش می رفت!


سوار ماشینش شدم.

نگاش کردم و با لبخندی که به ندرت روی لبهام می نشست دستم رو به سمتش دراز کردم.

بدون اینکه نگاهش رو از چشمهام بگیره دستم رو گرفت و به سوی لبهاش بالا برد.

دستپاچه شدم.خواستم جلوی کارش رو بگیرم اما...!

خیلی دیر شد و بوسه اش...مثل نفوذ نور در تاریکی...تمام کالبدم رو در بر خودش گرفت ومن...با لبخندی از روی ناچاری ...روم رو به جلو برگردوندم.

کمی بعد ،توی راه:میریم دریا!؟

دادبه:می دونم که شب ،شبه توئه و حق داری امشب رو اونجور که دلت می خواد بگذرونی ولی...

صورتش رو به سمتم چرخوند:همه چیز رو بسپار به من!

چشمامو روی م گذاشتم و باز به روبرو خیره شدم.

لحظاتی بعد ،رو بروی... برجی نگه داشت!!

اون چیزی رو که به چشم می دیدم...نه!باور نمی کردم!!!

هاج و واج به طرفش برگشتم :نگو که قراره منو ببری اینجا!!

دادبه :آخرین باری که رفتم خبر از سلاخی نبود!

خندید و از ماشین پیاده شد.نگاهم همراه او چرخید.در سمت من رو باز کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد.نفسم رو بیرون فرستادم و دستم رو توی دستش قرار دادم.پایین لباسم رو گرفتم و با احتیاط پیاده شدم.

دادبه سوئیچ ماشین رو به سمت نگهبان گرفت و ...پس از اون هردو از ورودی رد شدیم.

زیر چشمی اطرافم رو دید می زدم...

با دلهره ازپرسیدم :کجا می ریم دادبه؟

دادبه:یکم صبور باش عزیز دلم...

لحظاتی بعد از سالن کافی شاپ هم رد شدیم!

به راهرویی رسیدیم.با مکثی کوتاه...پام رو روی فرش قرمز هدایت شده ای گذاشتم...

دستم که دور بازوی دادبه حلقه شده بود به وضوح می لرزید!

دست چپش رو روی دستم گذاشت و فشار خفیفی به اون وارد کرد.

به انتهای راهرو رسیدیم و طی این مسیر با سکوت بود!

یه در بزرگ چرمی رو برو قرار داشت...

نگاه نگرانم رو نی نی براق چشماش ثابت موند!

دادبه:بریم؟!

فقط نگاش کردم.

دستش رو روی در گذاشت و باز کرد...

قدم به داخل گذاشتیم.

همه جا تاریک بود...تاریکی محض!

حتی چهره ی دادبه هم دیده نمی شد!

قلبم به شدت و به طور مداوم می کوبید!ومن هراسان اطرافم رو به امید دیدن کور سویی نگاه می کردم.

یک نت موسیقی!

پیانو بود!!!

نت دوم...

رو بروم...یه...آره!رو بروم کم کم روشن میشد!روشن و روشن تر!

نت های موسیقی توسط پیانو به طور پیوسته نواخته می شد!!!

این آهنگ رو می شناختم...

دستم رو روی قلبم گذاشتم.از هیجان همه چیز رو به فراموشی سپردم جز...اون چیزی که رو بروم اتفاق می افتاد!!!نورو روشنایی به صورت دایره ای متمرکز دختری رو از گوشه ای هدایت کرد و...رقص باله شروع شد!

دختر جوان لباس سفید زیبایی به تن داشت .دامن کوتاهش ساق پاهاش رو که ماهرانه حرکت می داد را به نمایش گذاشته بود!

زیبا و دلبرانه می رقصید...واین...شوق رقصیدن با این آهنگ رو در وجودم به غلیان می انداخت!!

قدمی به جلو گذاشتم. دختر جوان با هر حرکت و مکث میان آن ،نگاه خمارش رو به سمتم می چرخاند و من لبخند زنان کارش رو دنبال می کردم.

و درست بعد از 5 دقیقه! با نواختن آخرین نت توسط پیانو،دختر جوان کف پاهاش رو مماس زمین کرد و تعظیم کنان منتظر ماند.

با پایان آهنگ ،دستم بی اختیار روی هم قرار گرفت و شروع کردم به دست زدن.اما...ظاهرا من تنها شخصی نبودم که تماشاگر این رقص رویایی می بود!

سالن به یکباره روشن شد و من....من شدم مخاطب تشویق آدمهایی که با لبخند به سمتم برگشته و برایم دست می زدند!!!

به خودم اومدم...

دستم از دو طرف آویزوون شد.با چشم میون جمعیت کم حاضر دنبال دادبه گشتم.

دیدمش!یعنی ..حالا بهتر می دیدمش!

کت شلوار مشکی که به تن داشت ،فوق العاده اش کرده بود!

با لبخند به سمتم اومد.و من هم...قدمی به طرفش برداشتم.

روبروم که قرار گرفت گفت :تولدت مبارک!

دست چپم رو به دست گرفت و همزمان دستش رو از جیب کتش بیرون آورد و طولی نکشید که میون چشمای به حیرت نشسته ام!!!حلقه ای ظریف و زیبا ... به دستم نشست!

صدای دست زدن اطرافیانم منو به خودم آورد.لبخند بی جونی زدم .فقط تونستم بگم :دادبه...

دستم رو نوازش کرد و گفت :شادی سراسر سکوتم را که از دور به حلولت نشست،پذیرا باش!و بدان قلبی برای آغاز تپیدن قلبت به تپش افتاد!

خشکم زده بود!این همه غافلگیری در انتظارم نبود!

شوق و هیجان منو واداشت که...به طرفش برم و ...تو بغلش جای گرفتم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم.

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:ممنون...خیلی ممنونم.

از آغوشش بیرون اومدم.

-بزن اون دست قشنگه رو...

هر دو نگاه از هم گرفتیم و به سمت حضار کمی که اونجا حضور داشتن چرخیدیم.

دادبه :دلم نیومد جشنمون ،مهمون نداشته باشه...بیا بچه ها رو بهت معرفی کنم!




تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 22:16 | نویسنده : نگار |